کنت روستوف به مهمونها میگه پسرش نیکولای دانشگاه و خانوادهاش رو بیخیال شده و میخواد بره جنگ، چون دوستش بوریس افسر شده و میره. نیکولای میگه اینطوری نیست و فکر میکنه شغل دیپلمات یا اداری دوست نداره و افسری گزینه بهتریه براش.
ژولی کاراگینا که به نیکولای علاقه داره، بهش میگه توی مهمونی آرخاروفها جاش خالی بوده. سونیا که به نیکولای علاقه داره، از اینکه اونا دارند باهم حرف میزنند ناراحت میشه و میره بیرون. نیکولای متوجه میشه و میره دنبالش. مشخصه که هر دو بهم علاقه دارند. آنا میخالونا میگه جوانها خیلی احساسیند و میگه ناتاشا هم به بوریس علاقهمنده. همینطور که درمورد بچههاشون حرف میزنند، به کنت رستوف میگه اون همیشه اول نفریه که بچههاش درمورد احساساتشون باهاش حرف میزنند و خیلی بهم نزدیکند. بعد هم به کنت روستوف میگه دختر کوچکش، ناتاشا، خیلی پر شروشوره. کنت روستوف میگه دخترش خیلی شبیه خودشه. ویرا دختر بزرگ کنت روستوف هنوز پیششون نشسته. کنت روستوف میگه زنش موقع بزرگکردن دختر اولشون، ورا، خیلی سختگیرتر بوده. ورا هم این رو تایید میکنه. دختر کوچکش داره از یک ایتالیایی آواز یاد میگیره و صدای خیلی قشنگی داره. کوراگینها بالاخره میرند ولی قول میدهند برای شام برگردند.