Tag Archives: ناتاشا

کتاب اول، بخش اول، فصل ۱۱

بعد از رفتن مهمون‌ها کنتس ناتالی روستوا می‌گه می‌خواد استراحت کنه و اگه کسی برای تبریک اومد، بهش بگند برای شام برگرده و فعلا کسی رو نمی‌بینه. توی اتاق‌ با دوست صمیمی‌ش، آنا میخاییلونا، نشسته ولی دخترش ورا هم اون‌جاست. به ورا می‌گه از پیش‌شون بره، معلومه که ورا بچه مورد علاقه‌اش نیست. ورا می‌ره پیش بقیه جوان‌ها، می‌بینه بوریس، ناتاشا، نیکولای و سونیا دو به دو باهم نشستند و نیکولای داره برای سونیا شعر می‌نویسه. از نیکولای عصبانی می‌شه به وسایلش دست زده و جوهر رو ازش می‌گیره. ناتاشا بهش می‌گه اصلا قلبی نداره. ورا عصبانی می‌شه و می‌گه به مادرشون می‌گه که ناتاشا و بوریس بهم علاقه دارند و بعدش از پیش اون‌ها هم می‌ره. 

کنتس به دوستش می‌گه جالبه که توانسته کار بوریس رو درست کنه و اون افسر شده در حالی که نیکولای کار ساده‌تری گرفته توی ارتش. از آنا میخاییلونا می‌پرسه چطوری توانسته این کارو کنه؟ اون هم بهش می‌گه به عنوان زنی که شوهرش مرده و ثروت و موقعیت اجتماعی‌ش رو از دست داده هر کاری که بتوانه انجام می‌ده و به آشناهای قدیم نامه می‌نویسه و ازشون کمک می‌خواد. برای کار بوریس هم از پرنس وسیلی کمک گرفته و اون از امپراطور و تازه ازش عذرخواهی کرده که کار بالاتری برای بوریس جور نکرده. ولی خیلی ناراحته که به اندازه کافی پول نداره که وسایلی که بوریس لازم داره رو بخره. ۲۵ روبل داره درحالی که ۵۰۰ روبل لازم داره. ولی می‌خواد بره از پدرخوانده پی‌یر، کنت بزوخوف، کمک بگیره. موقع خداحافظی کنت روستوف بهش می‌گه اگه داره می‌ره پیش کنت بزوخف به پی‌یر بگه برای شام بیاد خانه روستوف‌ها.

کتاب اول، بخش اول، فصل ۱۰

تاتاشا از اتاق مهمون‌خونه که میاد بیرون صبر می‌کنه تا بوریس بیاد ولی وقتی فوری نمی‌آد می‌ره توی گل‌خونه و اونجا قایم می‌شه. یهو سونیا گریه‌کنان وارد می‌شه. و پشت سرش نیکولای وارد می‌شه. نیکولای سعی می‌کنه سونیا رو راضی کنه  که هنوز دوستش داره و می‌بوستش. و می‌رن از گل‌خونه بیرون. ناتاشا از دیدن همچین صحنه‌ای هیجانی می‌شه. بوریس رو که وارد گل‌خونه شده و داره خودش رو تو آینه برانداز می‌کنه پیدا می‌کنه و اولش بهش می‌‌گه عروسکم رو ببوس، بعد می‌گه خودم رو . وقتی بوریس راضی نمی‌شه خودش می‌ره رو یکی از گلدون‌ها و بوریس رو روی لب می بوسه. بوریس بهش می‌گه چرا این کار رو کردی و من می‌دونی که عاشقتم ولی باید ۴ سال صبر کنی. ۱۶ سالت که شد من میام و ازت تقاضای ازدواج می‌کنم.

کتاب اول، بخش اول، فصل ۹

کنت روستوف به مهمون‌ها می‌گه پسرش نیکولای دانشگاه و خانواده‌اش رو بی‌خیال شده و می‌خواد بره جنگ، چون دوست‌ش بوریس افسر شده و می‌ره. نیکولای می‌گه این‌طوری نیست و فکر می‌کنه شغل دیپلمات یا اداری دوست نداره و افسری گزینه به‌تری‌ه براش.

ژولی کاراگینا که به نیکولای علاقه داره، بهش می‌گه توی مهمونی آرخاروف‌ها جاش خالی بوده. سونیا که به نیکولای علاقه داره، از این‌که اونا دارند باهم حرف می‌زنند ناراحت می‌شه و می‌ره بیرون. نیکولای متوجه می‌شه و می‌ره دنبالش. مشخص‌ه که هر دو بهم علاقه دارند. آنا میخالونا می‌گه جوان‌ها خیلی احساسی‌ند و می‌گه ناتاشا هم به بوریس علاقه‌منده. همین‌طور که درمورد بچه‌هاشون حرف می‌زنند، به کنت رستوف می‌گه اون همیشه اول نفری‌ه که بچه‌هاش درمورد احساسات‌شون باهاش حرف می‌زنند و خیلی بهم نزدیک‌ند. بعد هم به کنت روستوف می‌گه دختر کوچکش، ناتاشا، خیلی پر شروشوره. کنت روستوف می‌گه دخترش خیلی شبیه خودش‌ه. ویرا دختر بزرگ‌ کنت روستوف هنوز پیش‌شون نشسته. کنت روستوف می‌گه زنش موقع بزرگ‌کردن دختر اول‌شون، ورا، خیلی سخت‌گیرتر بوده. ورا هم این رو تایید می‌کنه. دختر کوچک‌ش داره از یک ایتالیایی آواز یاد می‌گیره و صدای خیلی قشنگی داره. کوراگین‌ها بالاخره می‌رند ولی قول می‌دهند برای شام برگردند.

کتاب اول، بخش اول، فصل ۸

تو این فصل معرفی بچه‌های کوچیک‌تر و جوون‌تر خانواده‌ است که یهو همه با هم از اتاق پشتی که با هم بودن میان اتاق مهمون‌ها که سلام علیک کنن. تاتاشا که که دختر کوچیک خانواده است‌(سیزده ساله) و خیلی سرزنده وباهوشه و رک حرف می‌زنه. پتیا کوچیک‌ترین پسر خانواده. یه کم بزرگ‌ترها بوریس که پسر آنا میخاییلوناست و حالا افسر شده. نیکولای پسر بزرگ خانواده روستوف که دانشجوه، سونیا که پونزده سالشه و  خواهرزاده کنت روستوف‌ه و باهاشون زندگی می‌کنه. نیکولای و بوریس با اینکه هم سن هستند و از بچگی با هم دوست بوده‌ان ولی از ظاهر و باطن با هم فرق دارن. بوریس قدبلند و روشنه و خیلی با اعتماد به نفسه. نیکولای موهای فرفری داره و هنوز صورتش حالت بچه‌‌گونه داره و خجالتبه.