بعد از رفتن مهمونها کنتس ناتالی روستوا میگه میخواد استراحت کنه و اگه کسی برای تبریک اومد، بهش بگند برای شام برگرده و فعلا کسی رو نمیبینه. توی اتاق با دوست صمیمیش، آنا میخاییلونا، نشسته ولی دخترش ورا هم اونجاست. به ورا میگه از پیششون بره، معلومه که ورا بچه مورد علاقهاش نیست. ورا میره پیش بقیه جوانها، میبینه بوریس، ناتاشا، نیکولای و سونیا دو به دو باهم نشستند و نیکولای داره برای سونیا شعر مینویسه. از نیکولای عصبانی میشه به وسایلش دست زده و جوهر رو ازش میگیره. ناتاشا بهش میگه اصلا قلبی نداره. ورا عصبانی میشه و میگه به مادرشون میگه که ناتاشا و بوریس بهم علاقه دارند و بعدش از پیش اونها هم میره.
کنتس به دوستش میگه جالبه که توانسته کار بوریس رو درست کنه و اون افسر شده در حالی که نیکولای کار سادهتری گرفته توی ارتش. از آنا میخاییلونا میپرسه چطوری توانسته این کارو کنه؟ اون هم بهش میگه به عنوان زنی که شوهرش مرده و ثروت و موقعیت اجتماعیش رو از دست داده هر کاری که بتوانه انجام میده و به آشناهای قدیم نامه مینویسه و ازشون کمک میخواد. برای کار بوریس هم از پرنس وسیلی کمک گرفته و اون از امپراطور و تازه ازش عذرخواهی کرده که کار بالاتری برای بوریس جور نکرده. ولی خیلی ناراحته که به اندازه کافی پول نداره که وسایلی که بوریس لازم داره رو بخره. ۲۵ روبل داره درحالی که ۵۰۰ روبل لازم داره. ولی میخواد بره از پدرخوانده پییر، کنت بزوخوف، کمک بگیره. موقع خداحافظی کنت روستوف بهش میگه اگه داره میره پیش کنت بزوخف به پییر بگه برای شام بیاد خانه روستوفها.