سر میز شام، پییر روبروی نیکولای و دولوخف نشسته و خیلی معذب و ناراحته. همون صبح هم یک نامه گرفته که بهش گفتند زنش با دولوخف رابطه داره. توی سرش همینطور داره فکر میکنه که آیا واقعا درسته یا باید چی کار کنه؟ از طرفی دولوخف اهل دوئله و پییر ازش میترسه. انقدر توی افکارش غوطه وره که حتی متوجه نمیشه به سلامتی تزار گیلاسش رو بالا ببره. نیکولای عصبانی میشه و سرش داد میزنه که به سلامتی تزار گیلاس رو بالا ببر. دولوخف با بدجنسی گیلاسش رو بالا میبره به سلامتی همه زنهای خوشگل و عشقشون. بعد دولوخف کاغذی که شعر داشته و برای پییر بوده رو بدون اجازه برمیداره و بهش نمیده. برای همین پییر دیگه خیلی عصبانی میشه و از کوره در میره. یکهویی مطمئن میشه زنش بهش خیانت کرده، برای همین با دولوخف قراره دوئل میگذاره.
دولوخف اصلا نگران دوئل نیست ولی پییر خودش ناراحته از این بابت و فکر میکنه شاید اشتباه کرده و دولوخف مقصر نباشه. برای دوئل هرکدوم یک همراه دارند، نفرهای دوم سعی میکنن با عذرخواهی از دو طرف موضوغ رو حل و فصل کنن ولی موفق نمیشن.