تاتاشا از اتاق مهمونخونه که میاد بیرون صبر میکنه تا بوریس بیاد ولی وقتی فوری نمیآد میره توی گلخونه و اونجا قایم میشه. یهو سونیا گریهکنان وارد میشه. و پشت سرش نیکولای وارد میشه. نیکولای سعی میکنه سونیا رو راضی کنه که هنوز دوستش داره و میبوستش. و میرن از گلخونه بیرون. ناتاشا از دیدن همچین صحنهای هیجانی میشه. بوریس رو که وارد گلخونه شده و داره خودش رو تو آینه برانداز میکنه پیدا میکنه و اولش بهش میگه عروسکم رو ببوس، بعد میگه خودم رو . وقتی بوریس راضی نمیشه خودش میره رو یکی از گلدونها و بوریس رو روی لب می بوسه. بوریس بهش میگه چرا این کار رو کردی و من میدونی که عاشقتم ولی باید ۴ سال صبر کنی. ۱۶ سالت که شد من میام و ازت تقاضای ازدواج میکنم.
کتاب اول، بخش اول، فصل ۱۰
نظر بدهید