آنا پاولونا به پرنس وسیلی قول میده حواسش به پییر باشه. و میدونه هم که پدر پییر از بستگان پرنس وسیلیه. همون موقع خاتم مسنی که تا حالا ساکت نشسته بود فوری بلند میشه و میره سراغ پرنس وسیلی و سفارش پسرش بوریس رو میکنه. میخواد که سفارشش رو به امپراطور بکنن تا به گاردها منتقل بشه. این خانم مسن پرنسس دروبتسکایا از بهترین خانوادههای روسیه است که ولی الان فقیر شدهان. به پرنس وسیلی یادآوری میکنه که پدرش باهاش دوست نزدیک بوده و فقط همین یه خواهش رو برای پسرش داره. پرنس وسیلی بهش قول میده که این کار رو بکنه. آنا میخاییلونا یه خواهش دیگه هم داره که پسرش مشاور کوتوزوف بشه ولی پرنس وسیلی میگه که این کار رو نمیتونه بکنه چون از وقتی کوتوزوف فرمانده کل شده همه ازش همین درخواستها رو دارن.
توی اتاق مهمونی همچنان دارن در مورد بناپارت حرف میزنن. مشخصه که ویکونت و بقیه مهمونها دل خوشی از بناپارت ندارن و امیدوارن که سیستم در فرانسه به پادشاهی برگرده. پرنس آندری فکر میکنه که مردم فرانسه دیگه از اون مرحله رد شدهان. پییر هم میپره وسط این بحث و از بناپارت دفاغ می کنه و خشونتها رو لازم میبینه. چون بناپارت بعد ار آنارشی نظم رو برگردونده.