خارپشت خاکستری
می گن عشق یه هورمونه. تو یه مقاله علمی خوندم. یه هورمونی تولید می شه و آدم اون احساس رو می گه بهش عشق. مثل وقتی که هورمون نمی دونم چی تولید می شه و آدم می ترسه. نمی دونم مثالم درست بود یا نه، بی خیال. به همین دلیل می گن عشق یه عمری داره، چون اون هورمون تا همیشه تولید نمی شه.
نمی دونم باور کنم یا نه. ولنتاین هم در راهه. یعنی ولنتاین رو می شه با یه بسته قرص جشن گرفت؟ اصلا می شه با هورمون قرص ساخت؟ چطور می شه کار غده تیروئید رو با قرص تنظیم کرد، چرا این هورمون رو نشه با قرص ایجاد کرد؟ بعد آدم اون قرص رو بخوره، اون هورمون که تو بدنش وجود داشته باشه، آدم می تونه عاشق هر کسی بشه؟ یا عاشق یه نفر که بیشتر بهش می خوره می شه و عاشق همون می مونه؟ من می ترسم از احساساتی که معلوم نیستن چی هستن، معلوم نیست از کجا آمدن، به کجا می رن، کی آمدن و کی می رن و دست ما نیستن. من می ترسم از عشقی که می تونه اینقدر قوی باشه و بعد دانشمند ها بهم می گن هورمونه، یعنی چند مولکول مثلا، چند قطره از یه مایع مثلا.
در این روز ولنتاین از شما می پرسم، عشق چیست؟
خارپشت خاکستری
میدونم چند روز دیگه وقتشه ها. یعنی سرخ پوست ها حمله می کنن به قول دوستم سارا، ولی باز بد بودن حالم رو جدی میگیرم. باز احساس میکنم واقعا و عمیقا بدبختم و خیلی خرم که یه روزهایی این حس رو ندیده میگیرم و به زندگی ادامه میدم و تمام این چیزها. ماه پیش مخصوصا خیلی بد بودم. بعد که سرخ پوست ها حمله کردن و هورمون هام معمولی شدن دیدم خوبم. تازه فهمیدم جریان چی بوده. بعد از سی و چند سال زندگی. مسخره نیست؟ هست. فکر کردم ماه دیگه دچار چنین حسی نمیشم. ولی مگه دست منه. الان باز بدبختم. باز فکر میکنم چرا دارم ادامه میدم به همه چیز؟ فکر میکنم کاش یک کم زمانی که حامله بودم خون از خودم گرفته بودم و یه جایی قایم کرده بودم برای این روزهام: الان دوباره وارد بدنم میکردمشون که لااقل هورمون های خوشبختی اون زمان این هورمون های بدبختی لعنتی رو خنثی کنن! دلم برای خودم میسوزه هم برای بدبختیم و هم برای اینکه چند قطره(!) هورمون میتونه چنین بلایی سرم بیاره!
الان که نه، چند روز دیگه که حالم بهتر بشه فکر میکنم واقعا قرص هورمون خوشبختی وجود نداره؟ بعد فکر میکنم فرض کن وجود داره، میخوردی؟ فکر میکنم آره، چرا نه؟ بعد فکر میکنم یعنی معتاد میشدم بهشون؟ بعد فکر میکنم چرا که نه؟ خب معتاد بشم بهشون! عوضش همیشه شادم! بعد فکر میکنم خب شاید حشیش و تریاک هم چنین اثری داشته باشه! و بعدش شک میکنم به اینکه قرص، قرصی که نمیدونم وجود داره یا نداره رو بخورم یا نه!
چنین قرصی وجود داره؟
بخورم یا نه؟
خارپشت خاکستری
من همچنان اون مامان بچه دو ساله هستم
می گم همچنان یعنی می خوام در همون مورد حرف بزنم، در مورد بچه. حدود دو هفته پیش رفتیم ایران و اونجا با یه روانشناس حرف زدم. حرف جالبی زد، گفت بچه رو نفرست مهدکودک (منظورم از جالب این قسمتش نبود!) گفت اونها بچه رو زودتر می فرستن مهدکودک و از اونطرف سن رفتنشون به خانه سالمندان هم زودتر از ماست! اگه اصلا کسی خانه سالمندان بره تو ایران! واقعا هم همینه… اینجا بچه رو از نه ماهگی می ذارن مهد و کنار خونه ما یه خانه سالمندان هست برای پولدارها که هر کس یه سوئیت داره و دکتر همیشه هست تو ساختمون و پرستار و هم هر کس استقلال خودش رو داره و هم بهشون کمک می شه. تو ایران و تو فرهنگ ما چنین چیزی تعریف نشده است همونطور که مهدکودک در سن کم چیز عجیبیه. اصلا نمی دونم چی خوبه یا بد ولی برام جالبه… یا مثلا من اینجا متهم شده به اینکه برای بچه ام قانون نذاشتم و تو ایران بهم می گفتن بچه نمی فهمه، بهش بکن نکن نگو! تو ایران بچه خودم رو با بچه های همسنش مقایسه می کردم می دیدم خیلی حرف گوش کنه و بقیه هم قبول داشتن این رو و اینجا بهم می گن بچه باید مرز داشته باشه!
فرق فرهنگه… به همین راحتی. این بچه قراره اینجا بزرگ بشه و من نمی خوام تو این جامعه دچار مشکل بشه ولی یه چیزهایی رو من بلد نیستم. همون روانشناس تو ایران بهم گفت باید محبت بی قید و شرط به بچه داشته باشی و فقط بهش محبت کنی و بچه عشق لازم داره و همین و اینجا می گن قانون داشتن از هر چیزی مهمتره، حتی عشق.
فعلا بچه رو می برم مهد و گفتم به مربی ها که عجله ندارم و تا عادت نکنه بچه ام تنهاش نمی ذارم و حتی اگه شده هر روز باش می مونم تو مهد تا عادت کنه و کنار بیاد چون دارم می بینم یه بچه ای که از صبح شروع می کنه به پرسیدن اینکه مامانم می آد دنبالم، نه؟ و اول ها من بهش جواب می دادم آره، می آن دنبالت و مربی ها حتی حوصله جواب دادن نداشتن و بعد از یک ساعت پرسیدن و جواب نگرفتن می زد زیر گریه!
در ضمن من اصلا منظورم نیست بگم اونی که بچه رو می ذاره مهد مامان بدیه که به نظر من مامان بد وجود نداره، می خوام تجربه خودم رو بگم، هر بچه ای هم یه جوره و یه شخصیتی داره… حالا باید یه بار هم در این مورد بنویسم فکر کنم. کسی اینجا بچه نداره هنوز راستی؟!
تمشک
توضیح : ببخشید که اولین پستِ من برای مهمونخونه ، که قراراش بر صمیمیت کلام است جدی شد و بلند. قصد این نبود. نمیدونم چی شد مثبت منفی اش قاطی شد
دم دم های تعطیلات زمستونی اینجا، در امریکا، هر سال به دلیلی این سوال به ذهن ام میاد که: به عنوان یه خارجی و غیر مسیحی چطور باید با ماجرای کریسمس برخورد کنم؟ تا یه حدی این سوال برای جشن شکرگزاری، سال نو میلادی و عید پاک هم پیش میاد. ولی بیشتر، این درگیری ذهنی در جریان جشن کریسمس برایم پیش میاید، با تمام جریانات تزیین درخت کاج و هدیه خریدن و بابا نوئل و وپایکوبی و …
در ایران که بودم کریسمس برایم همراه با شادی بود. تلویزیون کارتون اسکروچ ( آواز کریسمس) و رابین هوود رو پخش میکرد و ما هم همسایه ارمنی مهربانی داشتیم که همیشه درختی میگذاشت و به بچه های ساختمان شکلات و اب نبات چوبی میداد. کلا روز شادی بود و برای ما یک روز بیشتر هم نبود. اولین کریسمسی که در امریکا گذراندم هم، از دو هفته قبل اش در کلاس زبان مان تاریخچه کریسمس و درخت کاج و بابانوئل (سنتا کلاوز) رو خوندیم و صبح کریسمس هم جشنی در کلاس مان بود. صاحب خانه ام هم دعوت کرد و خلاصه آمریکا دست به دست هم داد که سنت مقدس کریسمس به منِ خارجی آموزش داده بشه. در سال های بعد، کریسمس برایم نه آن روز شاد کودکی بود و نه آن چیزی که یک تازه وارد خارجی باید فرابگیرد. برایم کریسمس روز تنهایی بود که بیشتر از دوست داشتن اش باید به آن احترام گذاشت، چرا که سنتِ مردمان کشوری ست که در آن زندگی میکنم. دوست داشتن کریسمس برایم تمام شد. باید کجدار و مریز* با آن برخورد کنم که نکند دچار آن غرب زدگی ای شوم که همیشه از آن هراسیده ایم و هم به سنت های مقدس کسی برنخورد.
وقتی جریان این جشن های زمستانی به بچه های نسل های جوان تر میرسد مسئلهُ کریسمس برایم پررنگ تر میشود: خانواده های ایرانی – غیر مسیحی ای یا غیریهودی، چون اعیاد یهودی اینجا با توجه معقولی جشن گرفته میشوند هرچند هنوز در اقلیت هستند- که اینجا بچهُ مدرسه برو دارند اغلب به نوعی کریسمس را جشن میگیرند . البته این جدا از تاکید فراوان فرهنگی ایرانی ها و والدین بر شب نشینی یلدا و نوروز و تا حدی جشن مهرگان است. البته، توجه مادر پدرهای ایرانی به کریسمس قابل درک است. بالاخره والدین میبینند که بچه اشان تک افتاده و این هم جشنی پر طمطراق است. چرا با سهیم شدن در این جشن و گذاشتن یک درخت کریسمس همه چیز را راحت تر نکنیم؟ هم بچه دلش نمیسوزد و هم دوستان امریکایی اش او را جزيي از خود میبینند. اینجا کریسمس تبدیل به یک تکنیک بقا برای اقلیت خارجی شده است. و من خودم واقعا نمیدانم که جواب چیست و حتی کجا باید آن را جست. با رسمی کردن نوروز در تقویم های بین المللی این قسمت مشکل حل نمیشود چون ایرانی های ساکن خارج در مقایسه با جمعیت ای که کریسمس را هم تاریخی و هم مذهبی جشن میگیرند همچنان در اقلیت هستند. اعیاد اسلامی هم به نظر من مسئله اش فرق میکند. این فرق را من بیشتر در این میبینم که مسلمانان غیر ایرانیِ ساکن کشورهای غیر مسلمان بر متفاوت بودن خود تاکیید دارند. به گمان ام ما ایرانی های ساکن خارج بیشتر با شیوهُ خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو با مسائل فرهنگی کشورهایی که در ان اقامت داریم برخورد میکنیم. این شیوه در نوع خود جواب میدهد اما من آن را عاری از عیب هم نمیبینم. عیب اش را هم بیشتر در این میبینم که این شیوه باعث میشود با مسايل فرهنگی و سنت های دیگران به شیوه ای ابزار گونه برخورد کنیم. و شاید در قبل آن ارزش های واقعی آن فرهنگ را نگیریم و نتوانیم نقدی درست بر ایراد های آن فرهنگ بکنیم.
برای من شخصاً، ایرانی بودن در خارج مثل مارماهی بودن است؛ که نه مار است نه ماهی. معمولا فرهنگ ایرانی به طور سنتی بسیار اصیل گرا و خالص پسند است (پیوریست است) و از این قبیل تلفیقاتِ تضاد گونه خوش اش نمی آید. اینجا در تعطیلات زمستانی یک جور دلم میگیرد و در تعطیلات بهاری جوری دیگر. من و ایرانی های هم نسلی، که بیشتر عمرشان را در ایران گذرانده اند و بعد روزگارشان به این ور آب افتاده درهر دو این تعطیلات تنهاییم و بلاتکلیف. ما نه ماریم نه ماهی!
تعطیلات زمستانی این ور آب با شما چه میکند؟
*در این نوشته من خانواده هایی را که یکی از والدین ایرانی و دیگری غیر ایرانی است در نظر نگرفتم .
* همچنین به جشن های فرهنگی کشورهای آسیای دورکه جمعیت قابل توجهی هم دارند، اشاره نکرده ام.
* ممنون از غلط گیریِ بردیا
خارپشت خاکستری
من یه مامانم. یه بچه دو ساله دارم. ایران نیستم و اینجا با همسر و بچه ام تنهائیم. تا الان نخواستیم و نشد که بچه رو بفرستیم مهد. جا برای مهد کم داره شهر ما و من هم سر کار نمی رفتم و به نظرم بچه تا لااقل یک سالگی بهتره خونه باشه با مامانش و عصرها هم باباش
از اول دسامبر، یعنی به مدت دو هفته است که داره می ره مهد. مهد خیلی خوبیه، ساختمان مدرن و جدید، معلم های خوب و همه چیز عالی. ولی بچه اصلا نمی پذیره و تا من باشم خوبه و بازی می کنه و تا می خوام برم شروع می کنه به گریه. بچه ها همه کوچیکتر هستن و کلا بچه ها تا حدود سه سالگی نمی تونن خیلی با هم بازی کنن و بیشتر تک تک بازی می کنن یا با مربی. من فکر می کردم فقط مشکل اینه که بچه زیادی به من وابسته است چون کسی رو هم اینجا نداریم و همیشه با منه. ولی جمعه مدیر گفت با مربی ها حرف زده و مسئله «بد»تر از این چیزهاست. می گفتن این بچه زیاد آزاد بوده و قانون زندگیش نداشته و الان نمی پذیره شرایط جدید رو. مدیرشون گفت بچه به دنیا می آد خودخواهه، باید هم اینطور باشه که بتونه به زندگی ادامه بده، به فکر خودشه فقط و وقتی چیزی می خواد اینقدر گریه می کنه تا بهش بدن اون چیز رو. ولی کم کم ما باید یادش بدیم که اینطور نیست و باید صبر کنه. این چیزها خب خیلی منطقیه ولی چطور می شه مثلا یه نوزاد یه ماهه رو چون فقط شیر می خواد آدم بذاره گریه کنه؟ من دچار مشکل شدم. به نظر من بچه باید کودکی شادی داشته باشه. به نظر من مهم نیست بچه روی مبل بپره، خب این هم بازیه و بچه کاری که خطرناک نیست رو اشکال نداره انجام بده. یا مثلا روی دیوار یا زمین نقاشی کشیدن رو. گرچه این رو هم شک دارم. چه اشکالی داره روی دیوار نقاشی کنه؟ نمی دونم… به همه چیز شک کردم ناگهان. گاهی فکر می کنم یه مامان بی فکر هستم که به بچه ام هیچی یاد ندادم و لحظه بعد که می بینم بچه ام در عوض چقدر شاد و با احساسه فکر می کنم در عوض شاده، خلاقه، آروم و ترسو نیست. مسئله تفاووت فرهنگی هم هست. مدیر به من گفت مادر هم آدمه و باید به بچه بفهمونه که همیشه حرف اون نیست. خب این کاملا درسته ولی تو فرهنگ ما اینطور نیست. نسل جدید باز فرق می کنن ولی کلا همین که من به خودم زحمت دادم و تا الان موندم خونه یعنی بچه برام مهمه. اگه بچه داشته باشید می دونید که چقدر سخت و خسته کننده و افسرده کننده است از صبح تا شب خونه موندن برای بچه. خب معلومه راحتتره آدم که بگه من هم آدمم و حق دارم برم سر کار و از شش ماهگی بچه رو بذاره مهد… تو مهد هم از همون کوچیکی به بچه بکن و نکن می کنن و بچه طبق تعریف اینها خوب می شه!
تا ساعتها می تونم بنویسم…. گرچه مطمئن نیستم فایده ای داشته باشه. یعنی حرف های مدیر همه منطقی و خوب و درست بوده ولی من فکر می کنم بچه چرا باید محدود بشه الکی؟ اصلا همین الکی محدود شدن یعنی چی؟ از دیروز سعی می کنیم من و همسرم به بچه چیزهایی رو بگیم نه و به حرفمون گوش می ده، البته مریض شده و شاید از بی حالیش باشه که حوصله نداره ولی واقعا فکر می کنم چرا؟ یا گاهی میاد روی دل من می شینه، وقتی دراز کشیدم، از دید مدیر نگاه می کنم که حتما با اخم نگاهم می کنه که تو خودت هم آدمی و باید الان با بچه دعوا کنی که دلم درد گرفت و روی دل من نشین ولی خب من اینکه میاد می شینه رو دوست دارم… اون که هدفش اذیت من نیست! مثلا یکبار می خواست خودش چیزی بخوره که نمی تونست، بهش گفتم نه، کمی گریه کرد و من گفتم نه و قبول کرد. یعنی می بینم قبول می کنه اگه بهش بگم ولی خب من مثلا دلیلی نمی بینم که عینک آفتابیم رو ازش بگیرم به فکر اینکه خراب می شه در صورتی که اصلا هم خرابش نمی کنه و فقط می ذاره روی چشمش و روی سرش و باهاش ژست می گیره و بازی می کنه و خوشحاله! گرچه از دید اینها این کار بده! عینک مال بچه نیست!!!
خلاصه حسابی گیجم… یه لحظه فکر می کنم اصلا بیخود گفتن و برم تف کنم در مهدکودکه
)) و لحظه دیگه فکر می کنم واقعا مادر بی شعوری هستم و دارم یه بچه گه و آشغال تربیت می کنم که در آینده حال همه رو به هم می زنه و خودش هم بیشتر از همه اذیت می شه چون هیچکس دوستش نخواهد داشت.
ها… خیلی دلم پره. شما بچه ندارید؟
ندا
سال اولی که مونترال بودیم، بعضی وقت ها پنج شنبه عصرها می رفتم مرکز مطالعات زنان مک گیل. اعظم برنامه شون رو دیده بود و بهم گفته بود که هر پنج شنبه یک جلسه دارند. یادم می آید یکی از جلسه هایی که با اعظم رفته بودم خانمی که سخنران بود از همه پرسید تا حالا شده توی یک جمعی باشید و گفتن اینکه فمنیست هستید باعث شده باشد کسی شما رو ناراحت کند؟ جواب خیلی ها بله بود. برای من خیلی تعجب آور بود. اون گذشت تا اینکه یکبار یک استاد دانشگاهی از آمریکا سخنران بود. این خانم یک کتابی نوشته بود، برای یک قسمت از کتاب هم یک سری آمار از دانشگاه های آمریکا جمع کرده بودند. از روی آن آمار نتیجه گیری کرده بودند، توی آمریکا اگر برای استاد دانشگاهی یک دانشگاه اپلای کنید، احتمال اینکه این شغل رو به شما بدهند اگر شما مرد و سفید پوست و مسیحی باشید بیشتر از وقتی که شما مرد و رنگین پوست و مسیحی هستید. و اگر شما زن و سفیدپوست و مسیحی باشید احتمالش از مرد سیاه پوست مسیحی کمتر خواهد بود. بدترین حالت هم زن رنگین پوست غیرمسیحی بود! آن موقع ها فکر می کردم برابری زن و مرد حتی توی کشورهایی مثل کانادا و آمریکا هم یعنی کشک.
حالا کلی بعد از آن وقت هاست، نه ما دیگر مونترالیم و نه من خیلی وقتش رو دارم که بروم سر همچین جلسه هایی تا عمق فاجعه رو بفهمم. الان گاهی توی وبلاگ های فارسی یا توی گوگل ریدر در مورد زن ها و حق هاشون می خوانم. بدی اش اینکه اگر چیزی بخوانم بعدش برایم سوالی ایجاد بشود، باید کامنت بگذارم. خوب توی نوشتن تنبلم به اضافه اینکه گاهی سوال هایم طوری اند که می ترسم نویسنده رو ناراحت کند. اینکه چیزی نمی نویسم. با رویا که حرف می زدم، بهم گفت بیایم حرف هایم رو اینجا بگویم ببینم نظر شما چیه؟
یکبار یک جایی در مورد لباس عروس می خواندم، اینکه خوب سفیده و بیشتر اوقات دست و پاگیر هم هست به اضافهء اون کفش پاشنه بلند که عروس بیچاره رو از پا و کمر می اندازد. من فکر می کردم خوبه آدم حق انتخاب داشته باشد. یعنی اصلا فکر میکردم این فمنیسم آمده که زن ها هم مثل مردها حق انتخاب بدهد. نه اینکه زنی که فمنیست هست و دغدغه های این جوری دارد نباید لباس سفید یا کقش پاشنه دار بپوشد. حالا اگر کسی دوست دارد لباس عروسیش قرمز باشد خوب قرمز بپوشد. یا اینکه کفش بدون پاشنه بپوشد.
یکمی طولانی شد، برای اینکه حوصله تون سر نرود بقیه حرف هایم رو بعدا می نویسم.
اعظم
کتاب خاک غریب نوشته ی جومپا لاهیری ترجمه ی امیرمهدی حقیقت را که نشر ماهی چاپ کرده می خوندم.
جمله زیر از صفحه 54 کتابه:
… و روما بهش یک شلوار ارتشی داد با یک پیرهن آکسفورد کهنه، که آدام کنار گذاشته بود به سپاه رستگاری ببخشد،…
فکر کنم منظور از سپاه رستگاری در این جمله The Salvation Army باشد که یکی از کارهاش جمع آوری لباس های کهنه افراد و فروش آن ها برای کمک به فقراست. حالا سوالی که برای من پیش آمده اینه: آیا مترجم باید به همین صورت کلمه به کلمه ترجمه کند؟ یا با یک زیرنویس در مورد این سازمان توضیح بدهد؟ یا کافیه بنویسه یک سازمان خیریه؟
مثال بعدی دوباره از همین کتاب، صفحه 194:
… یک بار سانگ به پاول و هیتر گفت بالاخره حاضر شده با یکی از این مردها قرار بگذارد. گفت با ماشینش تا بزرگراه آی-93 رفته و مرد از وسط بزرگراه اشاره کرده به شرکتی که توش کار می کرده. بعد او را به دانکین دونات برده و وسط خوردن دونات و قهوه ازش خواستگاری کرده. …
حالا سوال من اینه که خواننده ایرانی چطور باید بدونه که دانکین دوناتز چه طور جاییه؟ احساس می کنم با آوردن اسم یک دونات فروشی زنجیره ای نویسنده جمله سعی داره حس منفی گوینده ی جمله نسبت به موقعیت را برسونه اما این قسمت به دلیل نوع ترجمه از دست رفته.
در قسمت هایی از کتاب به فروشگاه های معروفی اشاره می شوند مثل سیرز و مثلن در روند تغییر یک فرد اشاره می شه که حالا لباس هاش را از سیرز می خرد. در واقع با آوردن اسم سیرز می خواهد این نکته را برسونه که هم چنان از قشرهای نسبتن کم درآمد جامعه است، اما خواننده ایرانی این نکته را نمی گیره.
به نظر شما مترجم باید در این موارد زیرنویس بگذاره؟ یا کلی صحبت کنه؟ یا این که این ایراد را هم اضافه می کنین به این که در ترجمه بخشی از روح اثر از بین می ره؟
رویا
تو شهر ما یه مغازه لباس دست دوم باز شده. البته نه هر دست دومی، یه دست دومی باکلاس! وسایل همه قراره شیک باشن. از یه مدلی به پایین قبول نمیکنن و همه لباسها باید کمتر از دوسال پوشیده شده باشه. توش میتونی لباسهای با مارک طراحهای مد خیلی معروف پیدا کنی که با قیمت خیلی ارزونتر گذاشته شدند.
البته مغازههای دست دومی دیگهای هم هست که بیشتر برای اقشار کمدرآمدتر خوبه و اونجا محدودیتی برای چیزایی که گذاشتن وجود نداره و از در قوری شکسته تا تابلوی عتیقه توش پیدا میشه.
ما دانشجو که بودیم بعضی وقتها به این مغازههای دست دوم سر میزدیم و لیوان یا گلدونهای مدل قدیمی که الان تو مغازه پیدا نمیشه ولی خوشگل و تمیزن میخریدیم. البته اون زمان خیلی از وسایلمون دست دوم بود. دانشگاه یک گروه ای.میلی. داشت که دانشجوها یا استادها که میخواستند از اون شهر برند آگهی میزدند و وسایلشون رو میفروختند. ما تقریبا تمام وسایل خونهمون و حتی ماشین رو از این لیست پیدا کردیم.
خرید دست دوم ولی برای من کلا چیز سختی هست مخصوصا لباس که نمیتونم خودم رو راضی کنم دست دوم بخرم. گرچه که اینجا خیلی مده و نشونه پول نداشتن نیست بلکه برای خیلیها یه جور کار هنری حساب میشه. پیدا کردن و با هم جور کردن لباسهای مختلف از بین هزارجور چیز مختلف. مثلا جور کردن یه دامنی که مدل چند سال قبل بوده با یه بلوزی که همین امروز از بهترین مارک بازار خریدی. این طوری تنوع لباسها هم زیاد میشه و دست آدمها تو انتخاب استایل لباس پوشیدنشون یا مدل وسایل خونهشون بازتر میشه.
شما چه جوری احساس میکنید؟ هیچ وقت دست دوم خرید میکنید؟ به نظرتون اگه آدم پول داشته باشه دیگه نباید دست دوم خرید کنه؟ چه چیزهایی رو راحت میتونید دست دوم بخرید و چه چیزایی رو حتما باید نو بخرید.
رویا
تموم شدن رابطه همیشه سخته ولی آیا راهی هست که آسونتر بشه؟ اگر من به هم زننده رابطه هستم میتونم کاری کنم که جدایی برای هردونفر یا طرف مقابل آسونتر باشه؟ راه درست یا غلطی برای جدا شدن داریم؟
از یه طرف خیلی خوبه که بتونی با کسایی که باهاشون رابطه داشتی دوست بمونی. اگه رابطه ازدواج باشه و بچهای هم باشه که این تداوم رابطه لازمه. ولی از طرف دیگه همیشه اینطوری نیست که هر دو طرف با هم به این نتیجه برسند که باید رابطه تموم بشه. حتی شاید پیش بیاد که یک طرف خیلی به طور عاطفی درگیر باشه و طرف دیگه اصلا از رابطه راضی نباشه یا به هر حال قابل ادامه ندونتش.
چی کار باید کرد؟
یکی از مهمترین چیزها توضیح دادن دلایله. از یه طرف توضیح دادن و روشن بودن قضیه مهمه. سوالهای جواب داده نشده تو هر موقعیتی سخت هستند. ولی خیلی وقتها توضیح دادن دلایل میتونه ظالمانهتر از توضیح ندادنش باشه. یا اهمیتی که اون موضوع برای یک نفر داره برای طرف دیگه نداشته باشه. آیا به هر حال باید این دلایل رو توضیح داد؟ اگر دلیل این باشه که من از کس دیگری بیشتر خوشم اومده چی؟
یکی از نکات دیگه فاصله گرفتنه. من خیلی دیدهام که دو نفر که از هم جدا میشوند برای انکه با هم دوست بمونند همچنان با هم در ارتباط میمونند. مثلا با هم بیرون میروند یا به هم تلفن میزنند. به نظر شما این اتفاق خوبیه؟ آیا باعث نمیشه که یه طرف رابطه امیدوار باقی بمونه و فقط رابطه به یک شکل برزخی برسه؟ یا این کمک میکنه که کم کم با ایده نبودن رابطه به شکل سابقش عادت کنیم و ضربه سخت و ناگهانی نباشه؟
اعظم
وقتی رابطه ای تموم میشه برای مدتی انگار یک قسمتی از خودت را جایی جا گذاشتی. تموم شدن رابطه باعث می شه خیلی از چیزهایی که برات عادی شده بودن و شاید حتی کسل کننده حالا به نظرت جذاب بیان. انگار تازه اهمیت آن ها را می فهمی، مثل ارگان های مختلف بدنت که وقتی بیمار می شن یادت میاد که وجود دارن. اگر بشنوی فیلمی که قرار بود با هم بینین را آن آدم دیده یک چیزی ته قلبت را فشار می ده. فیلمی که اگر با هم دیده بودین می شد یکی از ده ها فیلمی که با هم دیدین و حالا شاید حتی خاطره گنگی هم ازشون نداری. به جای فیلم بگذار مهمونی، رستوران، فلان خیایون که بارها ازش رد شدین، فلان کافه که با هم بودین همشون می شن جاهایی که با فکر کردن بهشون دلت می گیره، قلبت فشرده می شه و اشک هات ناخودآگاه سرازیر می شن.
بسته به مدت و عمق رابطه ی تموم شده، میزان از دست دادنی (loss) که احساس می کنی متفاوته. اما برای همین حس از دست دادن، در مشاوره های بعد از جدایی همیشه اولین نکته ای که یادآوری می کنن اینه که به خودت اجازه گریه کردن بده، برای درد از دست دادنت عزاداری کن (mourn) چون به نوعی تموم شدن یک رابطه شبیه مردن یکی از نزدیکانته. تو باید به نوع دیگه ای از زندگی عادت کنی، بدون حضور کسی که مدت ها در کنارت بوده.
و چیزی که کمکت می کنه اینه که می دونی این درد تموم می شه. می دونی این آدم هم می شه شبیه بقیه برات. شاید حتی یک روزی وقتی داری باهاش تلفنی حرف می زنی یا جایی می بینیش فکر کنی من یه روزی با این آدم بودم؟ چی دیده بودم توش؟ ولی تا آن روز همه چیز با درد معنی می شه.
شما چه کار می کنین برای این که با این درد کنار بیاین؟ هیچ چیزی هست که فکر کنید ممکنه کمک کنه؟ یا فقط گذشت زمان؟