Yearly Archives: 2004

کتاب‌خانه رياضي

يه چند وقتيه اينجا يه بحثي راجع به کتابخانه دانشکده شده بود. کتابخانه‌هاي اينجا همه Barcode دارن، و اطلاعاتشون همه توي يک database هست که از روي اينترنت مي‌شه بهش دسترسي داشت. پس وقتي که يه کتاب رو مي‌خواي اونو search مي‌کني، مي‌بيني که توي کدوم کتابخونه هست و شماره‌اش چنده. همين طور مشخص مي‌کنه که آيا کسي اونو گرفته يا نه، و اگه گرفته شده تا چه تاريخي برمي‌گرده. اگه کتاب گرفته شده بود و لازمش داشته باشي مي‌توني اونو recall کني، يعني بگي که مي‌خوايش و بنابراين اون طرف ديگه نمي‌تونه تمديدش کنه و هر وقت که پسش اورد بهت خبر مي دن. اگه کتاب هم باشه که مي‌ري و مي‌گيريش. سيستم کتابخونه‌ها بازه، يعني مي‌توني خودت بري کتاب رو برداري. مسوول کتاب‌خونه تنها کاري که مي‌کنه اينه که barcode رو مي‌خونه، همين طور کارت شناساييت رو. و بعد يه رسيد print مي‌کنه که توش نوشته که کي بايد کتاب رو پس بياري. و بعد هم حدود يک هفته قبل از مهلت کتاب بهت mail مي‌زنن که يادت باشه که کتاب رو پس بياري يا تمديد کني.
اما دانشکده رياضي سيستمش به همون مدل قديميه. يعني اولا که کتاب‌ها رو به ترتيب معمول که ظاهرا مال کنگره آمريکاست، مرتب نکردن و به يه ترتيب موضوعي که براي خودشون راحته منظم کردن، بعد هم هم‌چنان کارت وجود داره و هر کسي خودش مي‌ره و کتابش رو بر مي‌داره، کارت کتاب رو در مي‌آره و اسمش رو مي‌نويسه و مي‌ذاره اونجا. اين جوري زياد کاري هم با مسوول کتاب خونه ندارن، همه کليد اونجا رو دارن و نصفه شب هم مي تونن برن کتاب بر دارن. اگر هم کسي کتابي رو لازم داشته باشه کارت رو نگاه مي‌کنه ببينه دست کيه و مي‌ره بهش مي‌گه که من لازم دارم و مثلا اگه احتياجش کم باشه يه مدت قرضش مي‌گيره و دوباره مي‌ده به نفر اول.
اما ظاهرا دانشگاه تصميم گرفته که اين کتاب‌خونه رو هم به اون سيستم کلي اضافه کنه
که اين باعث کلي بحث شد که دفعه بعد مي‌نويسم.

مهماني در يک خانواده امريکايي

جمعه شب دعوت شده بوديم خونه يه خانواده امريکايي. اينا خيلي مسيحي‌هاي مومني هستن و با برنامه‌هاي کليسا همکاري مي‌کنن. دعوت کردن ما هم در همين راستا بود. اينجا‌ها انگار اين کار خيلي رسمه. مخصوصا براي مناسبت‌ها، مثل کريسمس يا شکرگزاري (Thanksgiving). نمي‌دونم واقعا مقصودشون چيه. اينکه مي‌خوان دينشون رو براي ما تبليغ کنند؟ يا اينکه آشنا کردن و کمک کردن به دانشجوهاي خارجي رو يه جور کار خير مي‌دونن؟
بهر حال ما اون شب رفتيم و خيلي تجربه خوبي بود. خيلي خيلي راحت بودن. يه سري آشناهاي خودشون هم بودن. يکيشون تو کارهاي ساخت و ساز بود، يعني ساختمون مي‌ساخت يا تعمير مي‌کرد و عضو يه گروه خيريه بود و الان هم داشت يه کليسا مجاني مي‌ساخت. اونجا چهار نفر امريکايي بودن، يکي کانادايي، خانوم صابخونه هم اصالتا آرژانتيني، و به جز ما هم يه دانشجوي تايواني بود. کلي راجع به فرهنگ‌ها حرف زديم. مثلا تفاوت لهجه‌ها تو کشورمون يا اينکه هر قسمتي به چي معروفن. مثلا ما راجع به جک‌هايي که راجع به منطقه‌هاي مختلف مي‌گن گفتيم. راجع به تفاوت‌هاي سلام عليک کردن مردم با هم. اينکه در امريکا ظاهرا بيشتر همديگه رو بغل مي‌کنن، و در اروپا همديگه رو مي‌بوسن. يا اينکه مردم بعضي منطقه‌ها خشک برخورد مي‌کنن و بعضي‌ جاها گرمتر. و مي‌گفتن که اين منطقه ما يعني New England خيلي محافظه‌کار و سردن. حالا يعني چي؟ مثلا تو تگزاس بقالي هم که مي‌ري کلي باهات حرف مي‌زنه و از خودش و بچه‌اش و خانواده‌اش تعريف مي‌کنه و از تو مي‌پرسه!!!‌ من که کلي برام عجيب بود چون اينجا هم همه فروشنده‌ها کلي باهات خوش و بش مي‌کنن و ازت مي‌پرسن که کجايي هستي و … . ديگه اگه خشکش اينه ….!!!!
قبل از هر کاري هم برامون توضيح مي‌دادن، مثلا تا وارد شديم فوري گفتن که لازم نيست کفش در آرين، و توضيح دادن که ما با مهمونا خيلي راحت برخورد مي‌کنيم و از اين حرفا! وقتي هم غذا اوردن خود صابخونه گفت که هرکسي کجا بشينه. و بعد هم دعا خوندن و بعد يکي يکي توضيح دادن که هر غذايي چيه و توش چيه. بعد هم بردن اتاق بچه‌شون رو بهمون نشون دادن!
خلاصه تجربه جالبي بود.

سگ‌هاي خدمت رسان

تو اين کلاس Java چون مال بچه‌ کلاس اولي‌هاست!!‌ تيپ آدم‌ها خيلي با کلاس‌هاي ديگه که رفتم ترم پيش فرق مي‌کنه. همه يه جوري سوسول‌ن! طرز لباس‌ پوشيدن‌ها، کلي فرق داره. يه دختره هم بود که با سگش مي‌اومد سر کلاس. منم اينو گذاشته بودم به همون حساب سوسول بودن!! ولي ديروز ديدم نه دختره تو راه رفتن مشکل داره و در واقع سگش راهش مي‌بره. خيلي هم سگ آروميه. تمام مدت کلاس مي‌شينه و گوش مي‌کنه. ديروز ديدم روش بزرگ نوشته Service Dog. اين‌جا از سگ‌ها خيلي از اين طور استفاده‌ها مي‌کنن. پيرزن‌ها و پيرمرد‌ها. يا حتي بچه‌هاي خيلي کوچيک رو بعضي وقتا که مي‌ذارن خونه سگشون از اونا مراقبت مي‌کنه. .تو دانشگاه قبلا ما دو نفر داشتيم که نمي‌تونستن راه برن و يکيشون خواهرش و يکيشون باباش تمام مدت اينا رو اين طرف اون طرف مي‌بردن. و در واقع زندگيشون رو وقف اونا کرده بودن. به نظرم اين استفاده از سگ‌ها که خيلي هم باهوشن تو کمک کردن به آدم‌ها خيلي خوبه. هم استقلال آدم‌ها حفظ مي‌شه هم اين که زندگي يه کس ديگه حروم نمي‌شه.

آينده نگري

اون موقع که راجع به زلزله و اينا نوشتم مي‌خواستم اينو بنويسم. اين که چه‌قدر مهمه که آدم‌ها آينده نگر باشن. به نظرم تو ايران، تک تک ما اين‌طوري نيستيم و قاعدتا کساني هم که مسوول مي‌شن هم اصلا به آينده فکر نمي‌کنن. مثلا همين آمادگي‌هاي لازم براي موقعي که يه خطري پيش مياد. اين يکي از چيزاييه که از روزهاي اول توجه منو خيلي جلب کرد.
اينجا همه خونه‌ها سيستم تشخيص دود (smoke detector) داره که تا تو خونه يه ذره دود بلند شه آژير مي‌زنه و آتش نشاني همون موقع راه مي‌افته.
تو محل‌هاي عمومي سقف‌ها يه چيزي هست که وقتي اين دود بلند شه شروع مي‌کنه به آب پاشيدن. يه عکسي ازش گرفتم، نمي‌دونم معلومه چيزي يا نه!

باز تو محل‌هاي عمومي درهاي خروجي اضطراري و پله‌هاي اضطراري هست که بالاشون همه با يه علامت که تو تاريکي هم معلومه مشخصه.
تمام اتوبوس‌ها چند تا پنجره خروج اضطراري دارن و همين‌طور در عقب و يه پنجره هم بالاشون براي موقع اضطرار دارن.
يه چيزي هم که تازگي شنيدم اين بود که به خاطر سرماي شديدي که شده بود لوله اصلي آب يکي از شهرهاي اطراف شکسته بود و آب خونه‌ها قطع شده بود و خب بعضي‌ها که شوفاژ داشتن خونه‌شون سرد شده بود. تو تلويزيون اعلام مي‌کرد که يه سالن گرم هست که اينا مي‌تونن برن شب اون‌جا بخوابن تا صبح که درست شه.

School of Rock

شنبه رفتيم فيلم School of Rock رو ديديم. ماجراي يه مرده بود که اولش تو يه گروه راک گيتار مي‌زد ولي بيرونش کردن و چون پول نداشت به اسم يه نفر ديگه رفت تو يه مدرسه معلم شد، و اون‌جا بچه‌ها رو تشويق کرد تا با راک آشنا بشند و يه گروه راک راه انداخت.
فيلم بدي نبود، خيلي خنده دار و سرگرم کننده بود ولي خب هيچ چيزي به جز اين هم نداشت.