Yearly Archives: 2010

شیر دادن

– مرسی از تبریک‌ها.

-از اون جايى كه مدت زيادى از شبانه روز يا من در حال شير دادنم يا بچه تو بغل من خوابه بايد ياد بگيرم يه دستي رو ايفون وب لاگ بنويسم اگه بخوام زود زود بنويسم.

– اسم پسرمون رو گذاشتیم سپهر. خیلی تصمیم سختی بود. من خیلی دوست داشتم معنی اسمش قشنگ باشه و چون می‌خواستم فقط یه اسم داشته باشه باید اسم نسبتا ساده‌ای هم می‌بود که بتونن خوب بگن. امیدوارم که بعدا خودش هم راضی باشه از اسمش.

– باید این روزا بنویسم از سختی‌هاش که هم خودم یادم نره هم بعدا کسی بچه‌دار شد و این سختی‌ها رو کشید مثل الان من فکر نکنه تنهاست. از همون موقع که حامله بودم هرکی ما رو می‌دید می‌گفت خب از حالا خوب بخوابید که تا مدت‌ها از خواب خبری نیست.

ولی واقعا مساله خواب نیست. مساله اینه که هیچ حساب کتابی نداره هیچی. هرکاری می‌کنی نمی‌دونی کار درست بوده یا نه. قاعده کلی که تو کتاب‌ها نوشته‌ان و توی بیمارستان هم دکترها بهمون می‌گفتن اینه که روزها هر دو ساعت یکبار و شب‌ها هر سه ساعت یک‌بار بچه باید شیر بخوره. ولی اگه روزهای اول توی بیمارستان شیرم خیلی کم بود که البته طبیعی بود. بچه هم هی وسط شیر خوردن خوابش می‌برد و می‌گفتن باید بیدارش کنی. هی نگران بودم و هربار گریه می‌کرد منم گریه می‌کردم. وزنش هم هی کم و کم‌تر می‌شد. البته تا ۱۰ درصد می‌گفتن طبیعیه ولی به ۹ درصد که رسید دکتر اطفال گفت که بهش شیر خشک بدیم. البته شیر خودم رو می‌دادم و بعد شیر خشک می‌دادم. حالا از اون طرف مشاور شیر دادن هی می‌گفت همین باعث می‌شه یاد نگیره مک زدن رو. و باید شده هر نیم ساعت یه بار، یه ساعت یه بار به بچه شیر بدم تا هم سیر بشه هم شیر بیشتر بیاد. روز اولی که اومدم خونه شیرم رو که دوشیدم دیدم مقدارش نسبتا خوب شده و شیر خشک رو قطع کردم. ولی حالا هر یه ساعت یه بار شیر می‌خواست. گفتم خب هنوز اون قدر زیاد نشده و به شیشه شیر عادت کرده بوده و هربار که گشنه‌اش بود بهش شیر می‌دادم. انقدر نگران بودم که تو این دو هفته دو بار بردیمش دکتر و خوشبختانه گفت وزنش خیلی خوب زیاد شده.

ولی احساس می‌کنم نگرانیم از گشنه موندن بچه تبدیل شده به یه عادت بد توش. بعضی وقتا حتی تحمل ۴۵ دقیقه رو هم نداره و هی می‌خواد شیر بخوره. تو سایت‌ها یا کتاب‌هایی که دارم کلی دلیل برای گریه کردن می‌نویسن که چه می‌دونم پوشکش خیس باشه یا خسته باشه یا حوصله‌اش سر رفته باشه. ولی این آقا پسر ما به نظر میاد تنها مشکلش در زندگی گشنه بودنه. وقتی گریه‌اش بلند می‌شه هیچ ترفندی بهش کارگر نیست به جز شیر خوردن. فقط در حال شیر خوردن خوابش می‌بره و قبل  و بعد هر عوض کردن باید شیر بخوره. هیچ جوره نمی‌تونم بفهمم که فقط بد عادت شده یا در هر وعده بهش کم شیر می‌رسه که زود گشنه‌اش می‌شه.

به همه اینا اضافه که کنی کمردرد و زخم شدن و درد موقع شیر دادن که هی باز می‌گن موقعیت گرفتن بچه خوب نبوده وگرنه هیچ دردی نباید باشه تنها احساس این روزا بیچاره بودنه. یعنی واقعا بدون چاره بودن.

بالاخره زایمان

امروز (پنجشنبه) درست ۷ روز گذشت از به دنیا اومدن پسرک کوچولوی ما (البته دارم این پست رو شروع می‌کنم معلوم نیست همین امروز هم بتونم تمومش کنم) . اول از همه از شرح اون روز شروع کنم.کسایی که دل خوندن جزییات زایمان رو ندارن بهتره دیگه از اینجا به بعد رو نخونن.

دفعه پیش گفتم که باید می‌رفتم تست non-stress می‌دادم. البته اول یه سونوگرافی خیلی کوتاه هم کردم که مقدار آب دور بچه رو اندازه بگیرن.  خیلی مبهم هم می‌شد خودش رو دید که یه مقدار خیالمون رو راحت کرد. بعدش یه دستگاه به شکمم وصل کردن که ضربان قلب بچه و انقباضات رحم رو اندازه می‌گرفت. دکتر گفت که همه چی خوب و نرماله ولی هیچ انقباضی ندارم و دهنه رحم هم که اصلا باز نشده. دیگه قرار شد که ۴-۵ روز بعدش بریم که induce کنن (تو ایران می‌گن آمپول فشار؟). البته چون علیرضا اون روز کار داشت  و قبلش هم آخر هفته بود قرار رو گذاشتیم برای زودتر یعنی پنج شنبه. با اینکه خیلی به خودم گفته بودم که باید برای همه چی خودم رو آماده کنم زیاد دوست نداشتم که این‌طوری زایمان کنم. خودم هم دلیل احساسم رو نمی‌دونم ولی زیاد خوشحال نبودم.

چهارشنبه صبح داشتیم حاضر می‌شدیم که بریم بیرون که هم مامان بابا رو بگردونیم هم من راه برم که دیدم خونریزی کردم. می‌دونستم که مهم نیست ولی باز دلم شور افتاد. زنگ زدیم و دکتر گفت بیاین برای معاینه. رفتیم و گفت که انگار خودش می‌‌خواد بیاد. البته باز هم دهنه رحم اصلا باز نشده بود و خونریزی فقط به خاطر نازک شدنش بود.

دیگه  ظهر بود که احساس کردم دردهای منظم دارم. با این اپلیکیشن آیفون مدت دردها و فاصله‌شون رو اندازه می‌گرفتم. از فاصله ۱۲-۱۳ دقیقه شروع شده بود و یواش یواش تا شب کم می‌شد. دیگه شب به فاصله ۷ رسیده بود. ترسیدم که صبر کنم بیشتر و یهو خیلی جدی بشه و دستم به هیچ جا بند نباشه.  زنگ زدم به خط اورژانس مطب دکترم و به دکتر on call که گفتم فاصله دردهام ۷ دقیقه است گفت الان من با بیمارستان هماهنگ می‌کنم و برو اونجا منتظرتن. دیگه زود حاضر شدیم و کیف خودم و وسایل بچه رو برداشتیم و رفتیم بیمارستان. اونجا تمام مراحل پذیرش رو انجام دادن، لباس بیمارستان بهم دادن و همون مونیتور non-stress که ضربان قلب و انقباضات رو اندازه می‌گرفت بهم وصل کردن. همون ۷ دقیقه که خودم حساب کرده بودم درست بود و دهنه رحم نیم سانت باز شده بود.

دردهام وقتی می‌گرفتن شدید بود ولی چون می‌دونستم زود تموم می‌شن و یه مدت استراحت دارم قابل تحمل بود. دیگه همین‌طور در خواب و بیداری نصفه نیمه تا صبح سر کردیم. نزدیکای صبح هم صبح دکتر اومد. دکتر خودم نبود. ولی جزو دکترای همون مطب بود و قبلا دیده بودمش. از همون بار که دیده بودیمش یه مشخصه‌هایش تو چشم می‌زد یکی یهودی بودن یکی هم حسابی قاطع بودن. وقتی شروع به معاینه کرد بدون اینکه از من بپرسه کیسه آب رو پاره کرد. یه  ذره عصبانی شدم. با اینکه از اون‌هاییم که با نظر دکتر هیچ وقت مخالفت نمی‌کنم دوست داشتم بپرسه.  باز صبر کردیم تا به دو سانت رسیدم. بعد اومد گفت دیگه خیلی طولانی شده و گفت که بهم آمپول فشار (pitocin) تزریق کردن. دیگه هی هر از گاهی خودش یا پرستار می‌اومدن و معاینه می‌کردن تا به ۴ سانت رسیدم. اون موقع دیگه دردم حسابی زیاد شده بود و بعضی جاها دیگه نای نفس کشیدن نداشتم و فقط ناله کردن جواب می‌داد. دیگه چون به ۴ سانت رسیده بودم بهم اپیدورال زدن. اولش انگار اصلا درد نداشتم و فشارها رو فقط احساس می‌کردم ولی باز کم کم در حد همون دردهای قابل تحمل اول و بعد دردهای بیشتر احساسشون می‌کردم تا اینکه رسیدم به ۱۰ سانت. و دکتر اومد و گفت موقعش رسید و باید فشار بدی.

پرستارم عوض شده بود و از این یکی بر عکس قبلی اصلا حس خوبی نداشتم. بعضی جاها بهم کمک نمی‌کرد اصلا و علیرضا بهش می‌گفت می‌شه بیای کمک کنی. بدتر از اون این بود که احساس می‌کردم دارم کاری رو غلط انجام می‌دم و درست فشار نمی‌دم و پرستاره درست بهم راهنمایی که نمی‌کرد هیچی، چشماش رو طوری می‌کرد که نه این به جایی نمی‌رسه. اعصابم داغون شده بود. ولی علیرضا هم دقیقا حس منو درک کرده بود و هی می‌گفت بی‌خیال این شو و می‌گفت من دارم می‌بینم و حتی یه جا سر پرموی بچه رو هم دید. بعد از یک ساعت دیگه درد برام غیر قابل تحمل شده بود. به دکتره گفتم یه کاری بکن. گفت بچه پایین نیومده. یا می‌تونی ۳-۴ ساعت دیگه ادامه بدی یا اینکه سزارین کنی. گفتم سزارین. دیگه ساعت ۷ شب بود. فوری دستور سزارین رو داد و منو مثل برق از جام بلند کردن و بردن. این وسط حالا مثل اینکه موقع وصل کردن دستگاهی که ادرار رو جمع کنه یه گندی زده بودن و علیرضا که دیده بود حسابی ترسیده بود و نمی‌خواست که منو تنها بگذاره ولی هی من این وسط می‌گفتم برو دوربین رو بیار.

توی اتاق عمل روی تخت که گذاشتنم یه پرده کشیدن و دستام رو مثل صلیب دو طرفم دراز کردن. از پایین پرده محوطه استرلیزه بود و من هیچی نمی‌دیدم.  دکتر بیهوشی خیلی مهربون بود و بالای سرم وایساده بود و هم کارای خودش هم اتفاق‌هایی که می‌افتاد رو برام توضیح می‌داد. دکتر که داشت خط می‌کشید که جای برش رو معلوم کنه کاملا احساس می‌کردم. گفتم من که دارم اینو حس می‌کنم. گفت تو این مرحله یه حس‌هایی خواهی داشت چون نمی‌‌خواهیم دارو زیاد بزنیم و بعدا یه عالم فشار و کشش و اینا رو حس خواهی کرد ولی مطمئن باش ارزشش رو داره و بعدش بهت دوا می‌زنم که درد نداشته باشی. و همین طور هم شد. یه جاهایی احساس می‌کردم یه جاروبرقی گنده روی شکمم گذاشتن ولی درد غیر قابل تحملی نبود. شاید ۱۰ دقیقه هم نشد و یهو صدای گریه اومد و دکتر بیهوشیه بهم گفت اینم بچه‌ات. بچه رو اوردن طرفی که من بودم و شروع کردن به تمیز کردنش. من دیگه فقط گریه می‌کردم. بچه‌مون کلی مو داشت و حسابی گریه می‌کرد. فوری تمیزش کردن و اوردن بغلم. البته هنوز دکتر داشت بخیه می‌زد و من نمی‌تونستم کامل بچه رو بغل کنم ولی صورتش رو ناز کردم و حس خیلی عجیبی بود. دیگه بچه رو بردن که تمیز کنن و به علیرضا گفتن که با بچه بره.

حالا که همه هیجانات تموم شده بود من شروع کردم به لرزیدن از سرما. به دکتره می‌گم من دارم از سرما یخ می‌زنم. گفت این طبیعیه و از اثرات زایمانه چه طبیعی چه سزارین. ولی هی لرزیدن من بیشتر و بیشتر می‌شد که دیگه دندون‌هام از بس به هم خورده بود درد گرفته بود. برام یه دستگاهی اوردن که توی یه لوله پلاستیکی هوای گرم می‌فرستاد و اون منو گرم می‌کرد ولی هنوز می‌لرزیدم. وقتی بخیه‌ها تموم شد پرده رو جمع کردن و مشابه همونو برای نمام بدنم گذاشتن که مثل یه تشک بادی هوای گرم بود. و بعد روم ملافه‌های گرم گذاشتم و بردنم تو اتاق. کل ماجرا نیم‌ساعت هم طول نکشید. اونجا مامان و بابام بودن و علیرضا هم از پیش بچه اومده بود. بعد از یه مدت هم خود بچه رو اوردن و بهم یاد دادن که چه طور شیر بدم و اولین شیرش رو دادم و دیگه حسابی تونستم بغلش کنم و نگاهش کنم.

بقیه ماجراها رو بعدا می‌نویسم.

هنوز منتظر

خب طبق محاسبات دیروز باید آقا پسر ما می‌اومد. ولی هیچ خبری ازش نیست. دردی ندارم ولی به شدت احساس می‌کنم که کله‌اش رو به پایین فشار می‌ده. به همین خاطر امیدوار بودم که امروز که می‌رم دکتر بگه که پیشرفتی حاصل شده ولی گفت که نه. تا دو هفته دیگه همه چی طبیعی خواهد بود و می‌تونم صبر کنم. دکترم گفت که هفته بعد برم و non-stress test بدم که ضربان قلب و انقباض‌ها رو اندازه می‌گیره. اگر همه چی نرمال باشه بازم یه هفته دیگه صبر می‌کنیم وگرنه به راه‌حل‌های دیگه باید فکر کرد.

در کل به دنیا اومدن بچه از هفته ۳۷ تا ۴۲ طبیعیه و نرمال حساب می‌شه و فقط حدود ۵ درصد آدم‌ها درست روز پایان هفته چهلم زایمان می‌کنند. این گفتن روز خاص یه بدی‌هایی داره. هی با خودت فکر می‌کنی که تولد بچه‌ات اون روز خواهد بود در حالیکه واقعا احتمالش کمه. برای دیگران هم این تصور به وجود میاد و مخصوصا اگه دیرتر بچه بیاد تمام اون دو هفته کلی آدم‌های دور و بر ازتون می‌پرسند که پس بچه چی شد.

خوشی‌های دوران حاملگی

تو وب‌لاگ خیلی‌ها خوندم که از دوران حاملگی‌شون خیلی با خاطرات خوب یاد می‌کنند و می‌گن که لذت بردن و اینا. نمی‌دونم که اینا در مقایسه با کی هست؟ نکنه بعدش انقدر سخته که این سختی‌ها به چشم آدم خوشی و لذت میاد؟! آره از نظر من این چند ماه به صرف خودش دوران لذت بخشی نیست. دردهای و محدودیت‌های فیزیکی به هر حال سختن. مخصوصا این ندونستن و نگرانی‌هاش سخت‌ترش هم می‌کنه. من اصولا آدمی هستم که مثلا وقتی یه چیزی آن‌لاین می‌خرم روزی چند بار چک می‌کنم که کجاست. و ۹ ماه صبر کردن برام چیز آسونی نیست مخصوصا وقتی نگران باشم که آیا همه چیز خوب هست یا نه.  ولی خب قرار بود از خوبی‌ها بگم:

– به نظرم در کل چیزی که حاملگی رو می‌تونه دوران خوبی کنه نتیجه‌شه. یعنی این که بگی حاملگی دوران خوبی بود به خاطر شادی‌ایه که بعدش تجربه می‌کنی. مثل کنکور قبول شدن! اگه جایی که دوست داری قبول شی احتمالا دوران درس خوندنت رو به خوبی یاد می‌کنی. پس باید بیشتر سعی کرد که به آینده فکر کرد تا نگرانی برای حال. (البته خودم با این لالایی خوابم نمی‌بره!)

– بچه و حاملگی تجربه مشترکی برای تعداد زیادی از آدم‌هاست. حامله بودن باعث می‌شه با کسایی حرف مشترک بزنی که قبل از اون سلام علیک هم نمی‌کردین. مخصوصا از وقتی دیگه وارد ماه‌های آخر شده‌ام و به طور واضح‌تری حامله‌ام تو خیابون و مغازه ملت بهم تبریک می‌گن و می‌پرسن بچه چیه و کی میاد و از این حرفا. اینجا توی دانشکده استادهای سن بالاتر زیاد استادهای جوون‌تر رو تحویل نمی‌گیرند یا حداقل ما رو زیاد تحویل نمی‌گرفتن. ولی از وقتی من با شکم گنده با علیرضا راه می‌رم همه باهامون سلام علیک می‌کنن و سوال می‌پرسن. گرچه که الان خیلی‌هاشون بچه‌هاشون دارن بچه‌دار می‌شن ولی فکر کنم با بچه‌دار شدن تو رو بیشتر مثل خودشون حساب می‌کنن تا قبل.

– مردم سعی می‌کنند با خانم حامله مهربون رفتار کنن. البته برای من پیش اومد که مثلا تو متروی نیویورک یه نفر هم پانشد من بشینم. ولی یه موردهایی پیش میاد که کیف خودش رو داره. مثلا یه بار تو یه مغازه می‌خواستم میوه بشورم. به یکی از کسایی که کار می‌کرد گفتم ببخشید دستشویی کجاست. اونم بیچاره فکر کرد من خیلی عجله دارم گفت دست‌شویی عمومی نداریم بیا ببرمت دستشویی خودمون! یا با اعظم که نیویورک بودیم از یه مغازه پاپ‌کورن و پرتزل خریدیم. اعظم که داشت پرتزل خودش رو می‌گرفت مغازه‌داره بهش یه دونه اضافه داده بود گفته بود این برای بچه اون خانوم!

– مهم‌تر از همه اینه که آدم واسه خودش این دوران رو لذت‌بخش کنه. پیاده‌روی، شنا، کتاب‌خوندن، موسیقی خوب گوش دادن همه می‌تونه خیلی آروم کنده باشه و به آدم احساس مثبت بده. یه چیز خیلی خوب آماده کردن وسایل بچه است. چیزای بچه‌ها خب همه خیلی خوشگل و با نمکن و حتی نگاه کردن بهشون به آدم احساس خوبی می‌ده. مثلا من تو از همون ماه‌های اول تو فلیکر می‌زدم اتاق بچه (nursery یا baby room) و اتاق‌های مختلف با سلیقه‌های مختلف رو می‌دیدم. خود خرید کردن مخصوصا لباس‌های کوچولو کوچولو خریدن که خیلی کیف داره. برای ما با دوستای خوب که از جاهای مختلف برامون کادو می‌فرستادن اینکه هر از گاهی که میای خونه دم در یه بسته باشه هم که کلی هیجان انگیز بوده.

پی‌نوشت: دو تا چیز رو یادم رفت بنویسم:

– پانی حرف ویار زده بود که من خوشبختانه یا بدبختانه! اصلا نداشتم یعنی هیچی نبود که دلم بخواد. ولی آره یه خوبی حاملگی هم اینه که دوروبری‌ها بهت محل می‌گذارند. چیز سنگین بلند نکنی. چیزی که هوس کنی برات پیدا کنن. زیاد راه نری خسته بشی، ….. خلاصه تا جایی که می‌خواهین می‌تونین استفاده کنین!

– تکون خوردن بچه واقعا حس جالبیه. برای من واقعا بعد از اون بود که واقعی شد که یه موجود زنده هست و داره بزرک می‌شه. سکسکه می‌کنه، لگد می‌زنه، پشتش رو می‌کنه و خودش رو جا می‌اندازه.

سختی‌های دوران حاملگی

(نمی‌دونم با توجه به عنوان باید اخطار بدم یا نه ولی خب اگه حساسید نخونید متن رو)

حاملگی نه ماه بسیار متفاوتیه از دوران‌های دیگه زندگی آدم و سختی‌های زیادی داره با خودش. با مقایسه کردن این دو تا عکس می‌شه تا یه حدی فهمید که دلیل بعضی سختی‌هاش چیه:

– حجم شش‌ها به علت فشار از پایین کوچیک می‌شوند و نتیجه‌اش تنگی نفسه. در مورد من چیز عجیب این بود که اول‌ها بیشتر تنگی نفس داشتم. نه تنها وقتی یه کم راه می‌رفتم حتی وقتی حرف می‌زدم نفسم کم میومد. البته الان هم هست ولی فکر کنم بدنم مقداری بهش عادت کرده.

– روده و معده هم به همین بلا دچار می‌شن و تحت فشار خیلی کوچیک می‌شن. اینه که اوضاع گوارشی حسابی به هم می‌ریزه. البته فقط فشار نیست که باعث این ناراحتی‌ها می‌شه. تغییرات هرمونی  تو این دوران  باعث می‌شه که دریچه بین معده و مری شل می‌شه و اسید معده برمی‌گرده توی مری که یکی از بدترین احساس‌هایی هست که من تا حالا تجریه کرده بودم. احساس سوختن درست سر معده. بدترش اینه که وقتی که خوابیدی بیشتر پیش میاد و همون یه ذره خواب رو به آدم حروم می‌کنه. برای خود من راه‌حل‌هایی که کار می‌کنه اینه که شب حداقل ۳-۴ ساعت قبل از خواب چیزی نخورم و موقع خواب هم زیر سرم دو تا متکا بگذارم.

– همین فشاری که به روده میاد و هورمون‌ها که باعث می‌شن فعالیت روده کمتر بشه و همین‌طور قرص‌های کمکی به خصوص آهن باعث یبوست می‌شه. که اینم با همون راه حل‌های معمول می‌شه بهترش کرد. خوردن میوه و سبزیجات زیاد و کلا چیزایی که فیبر دارن.

– به خاطر فشاری که روی رگ‌ها میاد ورم دست و پا که خیلی طبیعیه. البته اگه از مقداری زیادتر بشه نشونه خوبی نیست و حتما باید به دکتر نشون داد. یکی دیگه از عوارض واریسه. که همون ورم کردن یا پاره شدن رگ‌هاست. راه رفتن به مقدار متعادل که باعث گردش بهتر خون بشه خوبه ولی وایسادن مدت طولانی و مخصوصا آویزون بودن پا موقع نشستن اصلا خوب نیست. جوراب‌های واریس که کنار مج تنگ‌ترن و بالاتر آزادتر هستند هم خوبن ولی تو هوای گرم که استفاده ازشون غیر ممکنه.

– یه چیزی که من اصلا قبلا بهش فکر نمی‌کردم اینه که حتی مقدار کمی بزرگ‌تر شدن شکم چیز سختیه. مخصوصا اثری که روی پشت و کمر داره. به همین خاطر خیلی مهمه که اگه هنوز حامله نیستید و قصدش رو دارید حتما ورزش کنید تا ماهیچه‌های پشتتون قوی باشه. ورزش‌هایی برای دوران حاملگی هم هست که خوبه. ولی برای من الان که دیگه به آخرها نزدیک شدم نشستن یه بدبختی عظیم شده. چیزی که برای من کار می‌کنه نشستن روی صندلی‌ایه که پشتش کاملا صاف نباشه و یه کم به طرف عقب باشه. این یکی رو با تجربه خودم کشف کردم و نمی‌دونم که واقعا خوبه یا نه ولی برای من خیلی کار می‌کنه.

– خوابیدن یکی از مشکلات بزرگ این نه ماهه. مخصوصا اگه عادت به خوابیدن روی شکم داشته باشید که دیگه غیر ممکنه. بدتر از اون اینه که دیگه به پشت خوابیدن هم ممنوع می‌شه. به پشت خوابیدن باعث می‌شه که وزن بچه روی یکی از رگ‌های مهمی که خون رو هم به خودتون هم به بچه می‌رسونه بیفته که خطرناکه. بنابرین فقط دو موقعیت به چپ یا راست خوابیدن می‌مونه که تازه اونم می‌گن سعی کنین به چپ بخوابید. بعضی‌ها با گذاشتن متکا بین پاها، پشت  یا زیر شکمشون می‌تونن راحت‌تر بخوابن. برای من خیلی اینا کار نکرده. همین که هروقت یه موقعیت برام ناراحته بیدار شم و جهت خوابیدنم یا پاهام رو عوض کنم از همه بهتره. این بیدار شدن‌‌ها یه تمرینی برای بیدار شدن‌های بعد از به دنیا اومدن بچه هم هست!

– بیشتر ناراحتی‌های کوچیک و بزرگ این دوران هم به علت تغییرات هرمونیه و هیچ کاریش هم نمی‌شه کرد. حالت تهوع سه ماه اول که مشهورترینشه. این برای بعضی‌ها بیشتر و برای بعضی اصلا وجود نداره. من خوشبختانه به بوها حساس نبودم ولی تمام روز حالم بد بود. چیزی که تا حدی کمک می‌کرد خوردن چیزای سرد بود. آب یخ، سالاد، سیب. و اینکه نگذارم گشنه بشم اصلا. کنار تخت خوردنی گذاشته بودم که صبح که از خواب پامی‌شم فوری به چیزی بخورم. دیگه کیپ شدن بینی، خون دماغ شدن، تغییر رنگ پوست و لکه‌دار شدنش هم که چیزای جزئی هستند.

خب این سختی‌ها خیلی طولانی شد. عوضش دفعه بعد از خوبی‌ها می‌نویسم.