Yearly Archives: 2010

خودکشی

تازگی خبر خودکشی یه دانشجوی شریف رو خوندم و بعد یکی از بچه‌هایی که سال‌های بعد از من دانشگاه بوده گفته بود که زیاد خبر خودکشی تو شریف می‌شنیده. با توجه به این که مثل خیلی چیزهای دیگه تو ایران آمار درست و حسابی وجود نداره واقعا نمی‌شه فهمید که چند نفر در سال در دانشگاه‌ها خودکشی می‌کنند و آمار هر دانشگاه به نسبت جاهای دیگه چه جوریه. ولی یادم افتاد که راجع به خودکشی‌ها در Cornell بگم. (نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم قبلا اینا رو اینجا نوشته‌ام. ولی گشتم پیدا نکردم. خلاصه ببخشید اگه تکراریه.)

Cornell از سال‌های قدیم معروف بوده به دانشگاه خودکشی و دانشگاه همیشه اینو تکذیب کرده و می‌گه که میانگین تعداد خودکشی اونجا بالاتر از حد معمول در جاهای دیگه نیست. ولی با این‌حال دانشگاه خیلی سعی کرده که امکاناتی بگذاره که همون اتفاقات رو هم کم کنه. وقتی که من اونجا بودم تو همه مراسم معارفه دانشگاه صدبار تکرار کردن که هر مشکلی داشتین با دیگران مطرح کنید. کلی سیستم مشاوره دانشگاه رو توضیح دادند. و حسابی سعی کرده بودند که تو هر وقت می‌خواهی بتونی با کسی صحبت کنی. دو نوع مشاوره اون‌جا بود. یکی مدلی بود که بهش می‌گفتند Let’s Talk. این‌طوری بود که مشاورهای دانشگاه ساعت‌های مختلف جاهای مختلف دانشگاه می‌نشستند و هرکسی بدون وقت قبلی و حتی بدون احتیاج به اینکه اسمش رو بگه می‌تونست بره باهاشون صحبت کنه. مدل دوم همون مدل معمول همه‌جا بود که باید می‌رفتی مرکز بهداشت دانشگاه و وقت می‌گرفتی و معمولا این مشاوره‌های جدی‌تر بود و بسته به مشکل چندین جلسه ادامه پیدا می‌کرد.جلسه‌‌های مشاوره گروهی که آدم‌های با مشکل مشابه با هم حرف بزنند هم که بود.

از سال ۲۰۰۵ تا همین پارسال هم هیچ خودکشی‌ای نشده بود تو دانشگاه. ولی امسال یهو تعداد خودکشی‌ها زیاد شد و در عرض شش ماه ۶ نفر خودکشی کردند که تفریبا ۳ برابر میانگین معمول دانشگاه‌هاست. دیگه خود رییس دانشگاه و رییس مدرسه مهندسی به همه email زدند و خیلی تاکید کردند که کمک بگیرید و به بقیه توصیه کردند که حواستون باشه و دقت کنید که کسی اگه دور و برتون مشکل داره حتما به ما خبر بدید و اینا.

مساله اینه که خودکشی کلا مساله پیچیده‌ایه. وقتی تو خبر هست که طرف دانشجوی شریف بوده همه می‌گن آره دیگه فشار زیاده و بچه‌های شریف ایزوله هستند و چه و چه. Cornell اصلا به فشار کار زیاد و اینا معروف نیست. البته خب جزو Ivy League هست و دانشگاه خیلی خوبیه ولی مثلا شاید شهرت جایی مثل MIT به خرخونی بیشتر باشه.. دانشجو‌هاش اون‌طوری که قبلا هم گفته بودم حداقل در مقایسه با دو سه تا دانشگاهی که من دیدم خیلی هم شنگول و اهل حالند.

وقتی این اتفاق‌ها می‌افته به جای نظریه پردازی واقعا باید تحقیق کرد و به فکر چاره بود. که کاریه که فکر می‌کنم ذره‌ای هم تو دانشگاه‌های ایران به فکرش نیستند. یکی از مواردی که تو خود خوابگاه بود و من چون تو شورای صنفی بودم باهاش یه مقدار درگیر بودم کسی بود که تا حدی از ترس خانواده‌اش خودکشی کرده بود (رگ دستش رو زده بود و خوشبختانه ناموفق) از دانشگاه اخراجش کردند و فرستادند پیش مامان و باباش برای اینکه روی بقیه تاثیر نگذاره.

کتاب برف

قول داده بودم که راجع به کتاب «برف» بنویسم. اول از همه بگم که من خودم دوست دارم کتاب‌هایی که معروف می‌شن رو بخونم. اول از همه اینکه به هر حال معیار خوبیه که تعداد زیادی این کتاب رو دوست داشتن یا جایزه برده. بعدش هم خب خوبه که آدم کتاب معروف رو بخونه که اگه یکی ازش بپرسه بدونه چی بگه!

به همین خاطر این کتاب رو هم نمی‌گم به کسی که نخون. ولی خودم خوشم نیومد ازش. بعضی وقتا احساس می‌کردم که خب این مدل و فرم نوشتن کتابه ولی بازم خوشم نیومد. اگه بخوام خلاصه کنم ایرادم رو به کتاب اینه که طوری اغراق و هجو رو داخل مسائل جدی کرده که از هیچ طرفش آدم لذت نمی‌بره.

کتاب داستان یک شاعر ترک به اسم «کا»ست (کا در ترکی یعنی برف) که بعد از یه مدت زندگی کردن در آلمان به عنوان پناهنده سیاسی برمی‌گرده به ترکیه. اون‌جا می‌ره یه یه شهر کوچیکی به اسم «کارس» که قرار بوده انتخابات شهری توش برگزار بشه و در ضمن تعداد زیادی از دخترهاش تازگی خودکشی کرده بودند. می‌ره اونجا که از این دو تا موضوع گزارش تهیه کنه و در ضمن یکی از دخترهای هم‌کلاسی دوران دانشگاهش که تازه از شوهرش جدا شده بوده رو ببینه و ته دلش این امید رو داره که بتونه با اون دختره ازدواج کنه.

وقتی که کا می‌فهمه که حداقل یکی از این دخترهایی که خودکشی کرده‌اند به خاطر داشتن روسری نتونسته بوده وارد دانشگاه بشه بحث دو تا جبهه اسلامی‌ها و سکولارها در ترکیه شروع می‌شه. کا آدم‌های مختلفی از دو طرف رو می‌بینه و باهاشون در مورد اسلام و اعتقاد به خدا و سیاست حرف می‌زنه. تو این قسمت بحث‌ها، من هیچ استدلال قوی‌ای ندیدم. آدم‌ها با شور و هیجان بحث‌ می‌کنند ولی هیچ‌ کدوم هم خودشون مطمئن نیستند به چی اعتقاد دارن و حتی دلیل شک کردنشون هم درست حسابی معلوم نیست.

***** یه مقدار از وسط‌های قصه ممکنه تو جمله‌های بعدی لو بره *****

این وسط یه سری اتفاق هم می‌افته که اون‌قدر عجیب و غریبن که من نمی‌‌دونستم چه احساسی بهشون داشته باشم. اینکه وسط تئاتر یه عده می‌رن بالا و به مردم شلیک می‌کنند و یه عده کشته می‌شن و کودتایی بر علیه اسلامی‌ها می‌شه. کا با یه شخصیت اسلامی رادیکال که متهمه که در ترور یه عده از سکولارها و ترغیب به خودکشی دخترا دست داشته دیدار می‌کنه. به دروغ ادعا می‌کنه که اگه بیانیه مشترکی از طرف اسلامی‌ها و بقیه گروه‌های سیاسی مخالف کودتا نوشته بشه روزنامه‌ای در آلمان اون رو چاپ می‌کنه و با این بهانه دروغ که معلوم نیست دلیلش چیه ملت رو دور هم جمع می‌کنه و باعث می‌شه عده‌ای دستگیر بشن.

*****

این وسط جاهایی هم هست که نسبتا خوب و عمیقن. جاهایی که احساس کا نسبت به دختری که عاشقش می‌شه (همون که از اول اومده بود ببینتش)، یا جاهایی که فضای برفی و تنهای شهر توصیف می‌شه. البته باز وقتی که فکر می‌کنم که «اورهان پاموک» برای نوشتن این صحنه‌های عاشقانه نوبل نگرفته بلکه همون اختلافات بین اسلامی‌ها و سکولارها در ترکیه بوده که از بقیه متمایزش کرده ولی بعد این داستان‌ها نه باعث می‌شه من چیزی از اوضاع واقعی ترکیه دستم بیاد و نه اینکه باوجود سال‌ها وسط این بحث‌ها بودن، یه جمله درست حسابی هم در این مورد تو کتاب نمی‌خونم باعث می‌شه بگم کتاب فقط شهرته و اصلا خوشم نیومد ازش.

البته هنوز شما رو تشویق می‌کنم بخونید کتاب رو و اگه خوشتون اومد تحلیلتون رو به من بگید. حاضرم نظرم رو عوض کنم!

لپ‌تاپ جدید

بالاخره لپ‌تاپ جدید خریدم. البته بعد از این همه مدت که منتظر بودم لپ‌تاپ‌های جدید Macbook Pro بیاد از شانس من مدل‌های ۱۵ اینج و ۱۷ اینچ cpuهای جدید دارند (Intel Core i5 و Intel Core i7) ولی برای ۱۳ اینج همون cpuهای قدیمی رو گذاشته‌اند.  البته قبلا بیشترین سرعتی که می‌تونستی بگیری ۲.۵۳GHz بود که الان شده ۲.۶۶. کارت گرافیکی‌ هم عوض شده و ظاهرا سرعتش ۳ برابر قبل شده. و مهم‌ترین چیز برای من باتریش بود که خیلی بهتر شده و ادعا اینه که با یک شارژ ۱۰ ساعت کار می‌کنه که خب البته  این عددها دست‌ بالا هستند همیشه. تجربه خودم این بوده که با مدل کاری که من می‌کنم که دائم در حال خوندنم و بنابراین نور صفحه همیشه در بیشترین حالته، باتریش ۶ ساعت راحت دووم میاره.

خلاصه همین باتری خوب باعث شد که بعد از مدت‌ها از نشستن تو کافی‌شاپ و کار کردن لذت ببرم.

البته هنوز خیلی مونده که عادت کنم به لپ‌تاپ جدید. یعنی امیدوارم پشیمون نشم از خریدنش! مثلا الان برای گذاشتن عکس بالا که روی کامپیوتر قبلی کار دو تا کلیک بود یه ۱۵ دقیقه‌ای وقت صرف کردم.

سه تا کتاب جدید

دیروز هوا خیلی خوب بود. بعد از یه سری کارهای پستی و اینا رفتم طرف کتابخونه عمومی شهر. یکی از جاهای خوب برای نشستن تو شهر ما جلوی کتاب‌خونه است. یه سری میز و صندلی و نیمکت داره و روزهای آفتابی حسابی شلوغ می‌شه. بالاخره کتاب Snow رو که برای مدت طولانی داشتم می‌‌خوندم اونجا تموم کردم. باید بیشتر فکر کنم تا فکرام رو جمع و جور کنم راجع بهش بنویسم.

از کتاب‌خونه هم ۳ تا کتاب گرفتم. یکی Birth: The Surprising History of How We are Born. نویسنده‌اش تو مقدمه‌ کتاب می‌گه که بعد از اینکه خودش یه زایمان خیلی سخت که آخرش هم به سزارین ختم می‌شه رو تجربه می‌کنه و از دیگران هم تجربه‌های مشابهی می‌شنوه به فکر می‌افته که چرا باید انقدر این مساله سخت و پیچیده باشه. به هرحال قرن‌هاست که زن‌ها زایمان کرده‌اند و بشر هم منقرض نشده. بنابراین رفته دنبال اینکه در طول تاریخ و در کشورهای مختلف ما چه طور به دنیا اومدیم.

از مقدمه‌اش به نظر چیز جالبی می‌اومد ولی حقیقتش وقتی اومدم خونه و راجع بهش توی نیویورک تایمز خوندم ترسیدم! ظاهرا بعضی‌ جاها خیلی صحنه‌های فجیع رو توصیف کرده و بنده هم حسابی ترسو هستم. حالا خودم که خوندمش می‌گم که چه جوری بود (البته قاعدتا صحنه‌های فجیعش رو رد می کنم).

یه کتاب دیگه که گرفتم Your Baby’s First Year بود. البته دنبال کتاب What to Expect the First Year بودم که معروف‌تره ظاهرا. ولی نبودش و فعلا رزروش کرده‌ام. البته این کتابه هم از طرف آکادمی دکترهای اطفال آمریکا چاپ شده و نباید خیلی بد باشه.

کتاب سوم هم یک کتاب داستان برای سریع خوندنه یا به عبارت دیگه همون chick-lit. اسمش هست Little Earthquakes.  اگه فیلم In Her Shoes رو دیده باشین این از همون نویسنده است. من تو کتاب‌های این مدلی از این نویسنده‌هه خوشم میاد و این یکی کتاب هم از چهار شخصیت داستان سه تاش حامله هستند.