Yearly Archives: 2010

نیمه راه

تقریبا نصف راه رو اومدیم. یعنی هفته بیستم رو هم رد کردیم. تو هفته بیستم اصلی‌ترین سونوگرافی رو انجام می‌دن. هدف اصلی البته اندازه‌ گرفتن قسمت‌های مختلف بدن بچه و چک کردن اوضاع کلی اعضای بدنشه. قبلا ما دوبار سونوگرافی کرده بودیم که خب فقط اندازه کلی رو دیده بودیم و انقدر تصویر سیاه و سفید مبهم بود که باورم نمی‌شد به این دقیقی توش بشه چیزی دید. ولی این سونوگرافی حسابی طولانی بود (یک ساعت) و تو همون تصویرهای سیاه و سفید اندازه دور سر، طول قد، اندازه‌های دست و پا، و حتی چهار حفره قلب و عدسی‌های چشم بچه رو دیدیم. حسابی هم بچه فعالی بود و تا خانومه می‌اومد ازش عکس بگیره تکون می‌خورد. تازه وقتی روبروی صورتش بود دهنش رو قشنگ مثل کسی که داره حرف می‌زنه باز و بسته کرد.

جنسیت بچه رو هم پرسیدیم و فهمیدیم که یه پسر شیطون داریم. اینم عکس آقا پسرمون:

البته نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت عکس‌ها به خوبی اون چیزی که روی مانیتور می‌بینی نیست.  تازه این بهترین عکسیه که بهمون داده.

حالا باید دنبال اسم بگردیم و کم کم هم به فکر خرید وسایل باشیم.

خرافات

بعضی وقتا آدم تعجب می‌کنه از خرافاتی که انقدر رفته توی وجود آدم که هرچقدر هم با عقل و منطق با خودت کلنجار می‌ری باز احساسش می‌مونه. برای من این خرافات، چشم زدنه. نه اینکه اعتقاد داشته باشم کسی مثلا چشمش بده و این حرفا. ولی اگه خودم یا کسی از چیز خوبی تعریف کنیم فوری این حس میاد سراغم که نکنه خراب بشه. یا مثلا اگه یه لحظه بخوام با اطمینان راجع به آینده حرف بزنم می‌ترسم از اینکه اون چیزی که می‌خوام اتفاق نیفته.

البته نمی‌دونم واقعا این احساس جزو خرافات می‌شه یا اینکه یک مساله شخصیتیه. چون خیلی هم تو همه فرهنگ‌ها و دین‌ها می‌بینی هست. از خود چشم بد تا به تخته زدن که تو خیلی از زبون‌ها و فرهنگ‌ها به نوعی هست. شاید دقیق‌تر از چشم زدن اصلا، اون چیزی که می‌خوام بگم این اصطلاح انگلیسی tempting fate باشه، که انگار داری سرنوشت رو وسوسه می‌کنی که باهات لج کنه.

آب و هوا

این روزا زیاد می‌رم تو وب‌لاگ‌های دیگرانی که بچه‌دار شده‌اند و تجربه‌های اونا رو می‌‌خونم. خودم هم باید بنویسم ولی بعد مدت‌ها تنبلی نوشتن سخت می‌شه. حالا برای دست گرمی چندتا عکس از تغییرات آب و هوایی این چند وقت اینجا می‌گذارم.

این زمستون که یکی از بدترین زمستون‌هایی بود که تا حالا دیده بودیم. چندبار برف خیلی بد اومد که یه بارش هم دانشگاه تعطیل شد. ولی برف‌ها در برابر بارون و طوفانی که کمتر از یه ماه پیش اومد هیچی نبود. در عرض یک روز چنان بارون و بادی اومد که تقریبا تو همه خیابون‌ها یه درخت‌ یا از جا کنده شده بود یا از وسط شکسته بود.

بعضی‌‌ها هم افتاده بود رو خونه یا ماشین مردم

همین درخت‌هایی که افتاده بودند رو سیم‌های برق باعث شده بودند که برق بره و همه چی هم که برقی. حتی گرمای خونه هم قطع شده بود.

ولی یه هفته بعد هوا شروع کرد به گرم شدن  پرنده‌ها شروع کردن به خوندن و شکوفه‌‌ها یواش یواش دراومدند. البته هنوز اثر درخت‌های شکسته رو می‌شه دید.

این آخر هفته که دیگه حسابی هوا کولاک کرده بود و همه جا پر گل شده بود.

سال جدید و خبر جدید

یک سال دیگه هم تموم شد. امسال خونه تکونی حسابی نکردیم. ولی سفره هفت سین رو چیدیم. اینم یه تاریخچه از ۶ تا سفره هفت‌سین ما. البته باید هفت‌تا می‌بود ولی سال ۸۴ (۲۰۰۵) نچیدم.

سال قبل واقعا سال بدی بود. هم اتفاقاتی که تو ایران افتاد هم تو زندگی خودم.  حالا قبلش هم آدم خیلی خوشبینی نبودم ولی با اتفاقات سال قبل بیشتر و بیشتر می‌ترسم از اینکه بخوام به آینده امیدوار باشم.

ولی خب این هم یکی از قرارهایی که با خودم گذاشته‌ام برای سال جدید که سعی کنم هرروز به خودم یادآوری کنم که هنوز هم امیدی هست و هنوز هم می‌شه خوشحال بود. الان خوشبختانه یه دلیل واسه خوشحالی و امیدواری داریم که شاید باعث شه یه کم این وب‌لاگ فعال‌تر بشه. اگه همه چی خوب پیش بره اول‌های شهریور سه نفر خواهیم شد.

خیلی‌ها این جور مواقع یه وب‌لاگ جداگانه برای بچه باز می‌کنند ولی من فعلا قصد ندارم این کار رو بکنم. به هر حال تو این وب‌لاگ از هزارتا مرحله که گذشته‌ام نوشته‌ام. این هم یکیش. بعدا بیشتر می‌نویسم.

سال نوی همه‌تون مبارک.

پراکنده‌گویی در مورد زنان – برداشت خودم

خب در مورد پست قبلی می‌خواستم نظر خودم رو هم بنویسم ولی موضوع انقدر پیچیده است که نمی‌تونم متن یک دستی بنویسم. به همین خاطر نکات جدا جدایی که به ذهنم می‌رسه رو می‌گم:

–  یه نکته‌ای تو مقاله می‌گه که من باهاش مخالفم. اونجا می‌گه که مثلا David Hampton که خودش رو جای یکی دیگه جا می‌زنه، از خطر به زندون افتادن خبر داره و این ریسک رو می‌پذیره. و همین رو هم صادق می‌دونه در مورد همه کسایی که توی کلاس‌ها دستشون رو بلند می‌کنند تا جواب بدند یا برای کاری داوطلب می‌شوند. ولی من خیلی به این موضوع شک دارم. یعنی فکر می‌کنم درصد بالایی از آدم‌هایی که خیلی با اعتماد به خودشون حرف می‌زنند، واقعا نمی‌دونند که سطح توانایی‌شون نسبت به بقیه چیه. یا وقتی سر کلاس دستشون رو بالا می‌کنند واقعا خیال می‌کنند دارند درست می‌گند. به نظرم در کل کسی که با دانش ریسک می‌کنه خیلی فرق داره با کسی که از سر ندونستن ریسک می‌کنه. چون کسی که دانسته داره ریسک می‌کنه توانایی خودش رو می‌دونه و شرایط رو می‌شناسه پس می‌تونه تفاوت ریسک‌های معقول با دیوانگی رو بفهمه. چیزی که من دوست دارم در خودم و بقیه دخترها تغییر کنه این نیست که احمق بشیم بلکه اینه که با دونستن توانایی‌هامون ریسک بیشتری کنیم.

– تو کامنت‌ها چند نفر گفته بودند که حرف‌های نویسنده مقاله رو به عنوان یه مشاهده تفاوت زن‌ها و مردها قبول دارند ولی فکر نمی‌کنند که باید تغییر داده بشه یا اینکه این راه حلش نیست. اول بگم که من خودم نظرم از همه به این نظرها شبیه‌تره و از نوجوانی که به این مسائل فکر می‌کردم از اینکه دنیای مردانه معیارهای موفقیت رو براساس توانایی‌های خودش تعریف کرده و بعد حالا ما باید با همون قوانین بازی کنیم اعصابم خورد می‌شد. ولی سوال‌های خودم رو هم بگم. کلمه مهم اینجا موفقیته. می‌تونیم بگیم اصلا برای ما مهم نیست که جلو بزنیم یا مشهور بشیم و به چیزی که با همین اخلاق بهش می‌رسیم راضی هستیم. خب این یه راهه. ولی مخصوصا تو سیستم کاری و حتی آموزشی امریکا (و شاید خیلی جاهای دیگه) قسمتی از مراحل پذیرش اینه که یا تو مصاحبه یا تو متنی که باید بنویسی باید هی از خودت تعریف کنی. و اگه کار خاصی یا رشته خاصی در دانشگاه خاصی رو دوست داشته باشی بدون تعریف کردن از خودت ممکنه به هیچی نرسی. این البته برای شاگرد اول‌ها و خیلی کار درست‌ها فرق می‌کنه.  اگه همه نمره‌‌‌های دانشگاهت A باشه و ۲۰-۳۰ تا مقاله هم داشته باشی لازم نیست از خودت تعریف کنی و همه می‌یان دنبالت. پس یه راه حل اینه که بگیم باید فقط سعی کنیم بهتر و بهتر بشیم که خب خیلی خوبه. ولی اینجوری متوسط‌ها رو فدا کرده‌ایم. این تا حدی راجع به کامنت ندا هم هست که درسته کسی که هیچی حالیش نیست و فقط اعتماد به نفسه نمی‌تونه جای خوبی استخدام بشه ولی توانایی هرکسی رو با تعریفی که از خودش می‌کنه جمع بزنی به جاهای بهتری می‌رسه. حالا حق آدم‌ها کدومه؟

– اون یکی ندا! یه متن خیلی خوبی نوشته که منو راحت کرده چون حتما می‌خواستم راجع بهش بنویسم. متن ندا جواب یه قسمتی از کامنت Ng هم هست و من فکر می‌کنم ما زن‌‌‌ها تو عشق هم ترسو هستیم متاسفانه. ولی قبول دارم که انتظارات جامعه هم چیزهایی رو تحمیل می‌کنه. همون‌طور که جیرجیرک گفت حتی اگه زنی هم اعتماد به نفس داره بهش هزارتا برچسب می‌زنن و یا مثلا می‌گن فلانی رفتارش مردونه است. از طرف دیگه چیزی که فکر کنم Ng تو یه قسمت دیگه حرفت گفتی درسته و انتظارات جامعه باعث محدودیت‌هایی برای مردها هم شده. مثلا شاید مردها عوضش اعتماد به نفس گریه کردن رو ندارن یا اینکه مثلا اعتماد به نفس اینکه اگه دوست دارن تو خونه بمونن و زنشون کار کنه و پول درآره.