Category Archives: روزمره

واکسن آنفلوانزا

یه مدته حسابی سرما خورده‌‌ام. اولش خیلی سبک شروع شد و گول خوردم ولی هی که گذشت بدتر شدم. امروز هم آخرین روزی بود که دانشگاه واکسن انفلوانزا (flu shot) می‌زد. البته بعید می‌دونم که من انفلوانزا گرفته باشم چون تب نکردم (البته دکتر که نیستم!) ولی خیلی فکر کردم که بزنم واکسن رو یا نه. از لحاظ اثرگذاری برای خودم هیچ اعتمادی بهش ندارم. با اینکه در کل من خیلی به دستاوردهای علم پزشکی معتقدم! اول از همه که خود واکسن هم ادعایی نداره چون هم ویروس سال به سال تغییر می‌کنه هم اینکه فقط ۳ نوع شایع رو داره و نه حتی  همه انواع همون سال رو. ثانیا خوشبختانه ما جزو آدم‌های با ریسک بالا نیستیم. نه خیلی بچه‌ایم نه خیلی پیر! مثلا دو سال قبل که احتمالا انفلوانزا گرفته بودیم هم من هم علیرضا و ۴-۵ روز پشت سر هم تب داشتیم به دکتر که زنگ زدم گفت آره انفلوانزا گرفتید که خب فقط مواظب هم‌دیگه باشید. البته با این فرض که دکتره برای جون ما ارزش قائله، برام نشونه اینه که برای ما گرفتنش هم اون‌قدر خطرناک نیست.

تنها دلیلی که برام می‌مونه که بخوام به واکسن زدن فکر کنم برای جلوگیری از همه‌گیر شدنشه. مخصوصا محیط‌های دسته جمعی مثل دانشگاه‌ها خیلی از پخش شدن این‌جور مریضی‌ها می‌ترسند. من که امسال نزدم ولی هروقت که تو رادیو و تلویزیون می‌شنوم فکر می‌کنم که آیا به عنوان یه مسوولیت اجتماعی باید بهش نگاه کرد یا نه. مخصوصا وقتی که واکسن آنفلونزای خوکی (H1N1) بیاد دیگه مساله سخت‌تر می‌شه. شما تا حالا واکسن زدید؟ چرا؟

{4 Comments}

روزمره

خیلی وقته ننوشته‌ام. البته روزهایی هم نبوده که خیلی نوشتن ازش راحت باشه. روزهای اول که به بهت وغصه و گریه و بعدش گشتن دائم توی اینترنت و تلویزیون و اخبار و حرف مردم و سخنرانی دنبال یه ذره امید گذشت.

این روزها دلم می‌خواست از چیزای دیگه بنویسم. دلم می‌خواست از روزمره زندگی بنویسم. از غذایی که پخته‌ام و از لباسی که خریده‌ام. از کتابایی که خونده‌ام و فیلم‌هایی که دیده‌ام. ولی انگار آدم خجالت می‌کشه از زندگی کردن. انگار خیانت کرده‌ام. انگار فراموش کرده‌ام. ولی دلم تنگ شده برای وب‌لاگم. می‌خوام بازم بنویسم هر از گاهی. از همین چیزای پیش پا افتاده و روزمره.

{3 Comments}

اطلاعیه

اگه از یانی خوشتون می‌آد شبکه pbs کنسرتش رو از دوشنبه (۳ مارچ) پخش می‌کنه. ساعتش رو باید از شبکه pbs‌ که نزدیکتون هست چک کنید. اسم برنامه‌اش هست Yanni Voices: Live from the Forum In Acapulco. اگه اطراف نیویورک هستید و شبکه سیزده رو دارین دوشنبه ساعت ۸ پخش می‌شه.

این یکی هم باز از  pbs پخش می‌شه. یکی از سری‌های فیلم‌های Independent Lens به اسم عروسی که داستان سفر یه پسر ایرانی و زن آینده‌اش که یه دختر آمریکاییه به ایران برای برگزار کردن مراسم عروسی ایرانی. اینجا می‌تونید راجع بهش بخونید و زمانی که تو شبکه شهرتون پخش می‌شه رو ببینید. برای شبکه سیزده زمان پخشش ۱۷ مارچ ساعت ۱۰ هستش. (از طریق سپیده)

{4 Comments}

کتاب‌خونه لوییس

الان تو یکی از کتاب‌خونه‌های دانشگاه نشسته‌ام به اسم کتاب‌خونه لوییس (Lewis Library). همیشه شکل عجیب غریبش توجهم رو جلب می‌کرد ولی تازگی کشف کردم که یه اتاق مطالعه خیلی خوشگل و راحت داره که اسمش رو هم گذاشتن خونه درختی (Tree House) چون تمام اطرافش پنجره‌های خیلی بلنده. البته من اصولا زیاد اهل جای ساکتی مثل کتاب‌خونه نشستن نیستم و یه جایی مثل کافی‌شاپ رو ترجیح می‌دم. ولی اینجا مبل‌های خیلی راحتی که داره و آفتابی که تو این زمستون تمام اتاق رو گرفته حسابی آدم رو وسوسه می‌کنه.

این عکس از نمای بیرونیش:

اگه ساختمون دانشکده کامپیوتر ام.‌آی.تی. رو دیده باشین حتما متوجه شباهت‌ها می‌شین. و دلیلش هم بدیهیه که اینه که معمارهای هردو Frank Gehry ه. البته سر اون کار که sue شدن چون ساختمون چکه می‌کرده. امیدوارم این یکی آخر عاقبتش بهتر باشه.

این هم عکس خونه درختی!:

البته این عکس مال وقتیه که هنوز تموم نشده بوده. فردا اگه بشه خودم عکس می‌‌اندازم می‌گذارم. مخصوصا چون می‌خواستم راجع به لامپ‌هایی که روی میزهاست بگم.

توی عکس بعضی از میزها اونم فقط یک لامپ دارن ولی الان هر میزی ۴ تا لامپ داره. ظاهرا این لامپ‌ها خیلی طرفدار داشتن چون روی دیوار یه کاغذ زدن که اگه علاقه‌مندین این لامپ‌ها رو بخرین توی گوگل بگردید دنبال Brazo.

و البته این‌طوری پیدا می‌کنیدشون و احتمالا مثل من از قیمتشون چشمتون چهارتا می‌شه.دونه‌ای ۴۲۰ دلار. یعنی همین الان جلوی من ۱۵۱۲۰ دلار فقط لامپ هست. آخ که چه کارهایی می‌شد با این پول کرد.

{2 Comments}

برج

دو هفته تعطیلات کریسمس و سال جدید پویا اومده بود اینجا پیش ما. خیلی نشد جایی بریم هم هوا سرد بود هم وقت کم بود. یکی از جاهایی که تو خود همین پرینستون خودمون تا حالا نرفته بودیم و با هم رفتیم برج کلیولند بود. این برجه رو  که جلوی در ورودی خوابگاه تحصیلات تکمیلی هستش همیشه می‌دیدیم ولی از بیرون فکر می‌کردم خیلی بزرگ باشه و توش هم یه سری اتاق‌های خوابگاه  باشه. ولی از بچه‌ها شنیدیم می‌شه بریم ازش بالا.

رفتیم وبعد از اینکه فهمیدن بیشتر از یک نفریم (تنها نمی‌شه رفت بالا) ازمون امضا گرفتن که نپریم پایین و اونجا مواد نزنیم و خلاصه از این حرفا و بعد کلید رو دادن. اون قدر هم بلند نبود ولی دیگه به بالاهاش که می‌رسید راهرو حسابی تنگ می‌شد و مارپیچ پله‌ها وحشتناک، جوری که انگار داریم دور خودمون می‌چرخیم.

اینم عکس پله‌ها(همه عکس‌ها رو پویا گرفته):

12_10_52

و چندتا عکس از بالای برج:

11_59_01 11_54_1112_04_50 12_01_48

{2 Comments}