تماس با من

roya [at] royaa [dot] net

آرشیو

  • collapse2010
  • expand2009
  • expand2008
  • expand2007
  • expand2006
  • expand2005
  • expand2004
  • expand2003
  • expand2002
  • expand2001

لپ‌تاپ قدیمی

لپ‌تاپم خراب شده. باتریش دیگه اصلا کار نمی‌کنه و تا از برق در می‌آد خاموش می‌شه. منم که کلا متنفرم از shut down‌ کردن و دوباره روشن کردن کامپیوتر، همین‌طور لپ‌تاپ رو گذاشته‌ بودم توی هال جلوی تلویزیون و جا به جاش نمی‌کردم. وقتی هم که رو مبل لم دادی که نمی‌شه مطلب جدی نوشت. این شد که ادامه مطلب قبلی که می‌خواستم نظر خودم رو بنویسم این‌قدر تاخیر افتاد.

البته می‌تونم باتری بخرم ولی دیگه کلا کهنه شده لپ‌تاپم و خیلی هم صدا می‌ده. اینه که گفتم بگذارم دیگه یهو یه لپ‌تاپ جدید بخرم. هنوز خیلی جدی تصمیم نگرفته‌ام چی بخرم. بیشتر دارم می‌رم به سمت Mac خریدن. گرچه که می‌دونم خیلی چیزاش رو سخته بهشون عادت کنم. اما بعد مشکل اینه که طبق محاسبات سایت macrumors باید به زودی یه مدل جدید بیاد و توصیه کرده که فعلا دست نگه داریم. خلاصه که منم دارم صبر می‌کنم تا حداقل آخر این ماه ببینم مدل جدید چیه و بعد با جدیت تصمیم بگیرم که چی می‌خوام بخرم.

دیگه اما امروز تنبلی رو گذاشتم کنار و لپ‌تاپ رو اوردم تو اتاق روی میز و به زودی ادامه مطلب قبلی رو هم می‌نویسم. اگه توصیه‌ای راجع به لپ‌تاپ هم دارید بدید شاید هم زودتر خریدم.

تولد هشت‌سالگی

دیروز وب‌لاگم ۸ ساله شد. حدود دو سالش تو بلاگر بوده (اینجا)، ۶ سالش با مووبل‌تایپ و چند وقتی هم هست که با وردپرس شده. تا حالا ۷۶۳ تا پست نوشته‌ام که خیلی برای یه وب‌لاگ ۸ ساله کمه ولی خب اگه هر سال رو ۵۲ هفته حساب کنیم میانگین هفته‌ای ۱.۸ پست نوشته‌ام. پس خیلی هم افتضاح نبوده!

حالا یه تبلیغ هم بکنم برای وب‌لاگ گروهی که با چندنفر از دوستان می‌نویسیم.اسمش رو گذاشتیم مهمون‌خونه. برای اینکه جایی باشه برای بحث‌های خودمونی که می‌‌خواهیم نظر دیگران رو راجع بهش بدونیم. در همه این سال‌‌ها که وب‌لاگ داشتم و خونده‌ام وب‌لاگستان یک زندگی دوم بوده برام. گرچه که تو زندگی روزمره هم آدم‌های مختلف با عقاید و تجربه‌های مختلف می‌بینیم ولی مخصوصا برای مثل منی که تو یک شهر کوچیک دانشگاهی با یه تعداد خیلی محدود دوست زندگی می‌کنم، دنیای وب‌لاگ‌ها واقعا یه زندگی دومه. جایی که می‌تونم از دریچه نگاه دیگران خیابون‌های تهران رو بگردم. فیلم‌های مختلف رو ببینم. کافی‌شاپ‌ها و رستوران‌های شهر‌های مختلف دنیا رو سر بزنم. تو خیابون داد بزنم و شعار بدم، سر کلاس درس برم. عاشق بشم و شکست بخورم. ازدواج کنم و جهاز بخرم و بچه بزرگ کنم. دعوا کنم و گریه کنم و …. فکر می‌کنم خوندن وب‌لاگ‌ها باعث شده که بیشتر فکر کنم. یکی می‌گه اولن ننویسیم و بنویسیم اولا. یکی دیگه می‌گه در زبان باید و نباید نداریم. یکی می‌گه وقتی پای نامه‌ای رو امضا می‌کنیم چرا باید عناوین و مدارجمون رو بگیم. یکی افتخار می‌کنه که کارش مردونه‌ است. یکی می‌گه اصلا کار مردونه و زنونه نداریم. یکی می‌گه بچه نباید قبل سه سال مهدکودک بره. یکی می‌گه زندگیت رو نباید فدای بچه کنی. یکی می‌گه تو این اوضاع سیاسی باید با هم متحد باشیم. یکی می‌گه نباید دوباره اشتباهات رو تکرار کرد. این موضوع‌ها رو من برای اولین بار تو وب‌لاگستان خوندم و بهش فکر کردم. فکر می‌کنم حتی اگه نتونیم جوابی برای این سوال‌هامون پیدا کنیم اینکه دغدغه‌هامون رو به دیگران نشون بدیم خیلی قدم بزرگیه. به همین خاطر دوست دارم وب‌لاگ مهمون‌‌خونه همچین جایی باشه. پس تحویلمون بگیرید و نظر بدید و پیشنهاد.

خصوصی یا عمومی

اون باری که در مورد فیسبوک نوشتم گذرا موضوع تعریف کردن و عمومی کردن اطلاعات خصوصی هم مطرح شد. حالا سوالم اینه که چه اطلاعاتی خصوصی هست و چی نیست. می‌دونم که اولین جواب اینه که بستگی داره. اول از همه به مخاطب. ما به دوستای نزدیکمون خیلی چیزا رو می‌گیم که ممکنه به بابا و مامانمون نگیم. بعضی وقتا اصلا تعریف کردن برای آدم‌های غریبه راحت‌تره. ولی قاعدتا هرکسی یه سلسه مراتبی داره. مثلا من تو فرم‌هایی که پر می‌کنم فامیلم رو اگه مجبور نباشم وارد نمی‌کنم در حالی که اسمم رو راحت وارد می‌کنم. تو این مورد فکر می‌کنم که توجیه‌ام اینه که اسم و فامیلم من رو مشخص می‌کنه (البته همین الان گشتم و ظاهرا یه هم اسم من وجود داره که خیلی اوضاعش خرابه و یه بار هم دستگیر شده و پلیس رو کتک زده و …) و اگه کسی با اسم و فامیل دنبال من بگرده مثلا نمی‌خوام پروفایلم برای گرفتن کوپن ساندویچ پیدا شه. عکس فکر می‌کنم برای خیلی‌ها بیشترین حساسیت رو داره. تو وب‌لاگ‌های فارسی من که اصلا ندیده‌ام کسی عکس خودش رو بگذاره.خودم هم یکیش. این یکی رو هرچقدر فکرش رو می‌کنم نمی‌فهمم چرا. البته می‌گن که ممکنه مثلا عکس آدم رو بردارن بگذارن رو تن یکی دیگه و خلاصه از این حرفا ولی خیلی این سناریو توهم به نظرم میاد مخصوصا واسه قیافه من!

در مورد اتفاقات و عقاید و احساسات روزمره زندگی چی؟ چه چیزهایی رو راحت می‌گیم و چه چیزهایی رو نه؟ اینجا هم سلسله مراتب داریم؟ مثلا قصد درس‌خوندن، آماده شدن برای کنکور، apply کردن، دانشگاهی که می‌ریم، محل کارمون. مریض شدن خودمون یا اعضای خانواده، رابطه‌ها، خواستگارها، ازدواج، قصد بچه‌دار شدن، حاملگی، جنسیت بچه، طلاق، …. هرکدومش گفتنش و نگفتنش می‌تونه معایب و مزایایی داشته باشه. یا شاید فقط مثل همون عکس احساس می‌کنیم با اشتراک گذاشتن تصویر و وقایع و احساسات واقعمیون در معرض خطر قرار می‌گیریم بدون اینکه بدونیم واقعا چه خطری؟

وب‌لاگ در وردپرس

اینم همون وب‌لاگ قدیمی ولی این بار در وردپرس. هنوز خیلی چیزاش هست که درست کردن می‌خواد مخصوصا تگ کردن پست‌های قدیمی.

روزمره

خیلی وقته ننوشته‌ام. البته روزهایی هم نبوده که خیلی نوشتن ازش راحت باشه. روزهای اول که به بهت وغصه و گریه و بعدش گشتن دائم توی اینترنت و تلویزیون و اخبار و حرف مردم و سخنرانی دنبال یه ذره امید گذشت.

این روزها دلم می‌خواست از چیزای دیگه بنویسم. دلم می‌خواست از روزمره زندگی بنویسم. از غذایی که پخته‌ام و از لباسی که خریده‌ام. از کتابایی که خونده‌ام و فیلم‌هایی که دیده‌ام. ولی انگار آدم خجالت می‌کشه از زندگی کردن. انگار خیانت کرده‌ام. انگار فراموش کرده‌ام. ولی دلم تنگ شده برای وب‌لاگم. می‌خوام بازم بنویسم هر از گاهی. از همین چیزای پیش پا افتاده و روزمره.

فیس‌بوک، وب‌لاگ، توییتر؟ ادامه

می‌دونم قرار بود فردای مطلب قبل بنویسم و نوشتم هم. ولی اون چیزی که می‌خواستم نشد. هی بهش فکر کردم ولی بهتر از این نمی‌تونم بنویسم. ببخشید که خیلی پراکنده است. اگه مخالفین بنویسید حتما. تو بحث کردن شاید بهتر بتونم توضیح بدم چی می‌‌خوام بگم.

این جمله رو خیلی شنیدیم و شاید خودمون هم گفته باشیم که ترجیح می‌دیم آدم‌ها جلوی خودمون حرفشون رو بزنن تا اینکه پشت سرمون. ولی فکر می‌کنم که در نهانمون این‌طوری نیستیم. البته حالت ایده‌آل برای هرکسی اینه که همه اطرافیانش بپرستندنش ولی در واقع تا وقتی که نفهمیدیم که دیگران راجع به ما نظرشون چیه خیالمون راحته.

ربطش به مطلب قبلیم چی بود؟ Ng تو کامنتش دقیقا چیزی که من می‌خواستم بگم رو گفته بود: «وبلاگ و تعریف ها، برای آدم های خاصه. کسانی که یا اصلا نمی بینمشون و نمیشناسم و یا کسانی که اینقدر جنبه دارن که می دونم توی رابطه وبلاگ رو به روم نمیارن و اعصابم رو داغون نمی کنن!»

جیرجیرک هم نوشته بود که براش جالب بوده که تو یه mailing-list‌ تا وقتی با اونایی که فعال هستند راحتیم حضور بقیه رو نادیده می‌گیریم. یا مثلا وقت وب‌لاگ نوشتن با اینکه اگه بهش فکر کنیم هزارتا آدم آشنا و ناآشنا وب‌لاگ آدم رو می‌خونند راحت حرفایی رو می‌زنیم که اگه تو جمعی باشیم که یکی از اون‌ها هم هستند اون حرفا رو نمی‌زنیم.

وب‌لاگ به نظر من هنوز هم با وجود کامنت تا حد زیادی یه رابطه یک طرفه است و به ما اجازه کنترل رو شخصیتی که می‌خواهیم از خودمون بسازیم رو می‌ده. تو وب‌لاگ این منم که تصمیم می‌گیرم که چه چیزی از خودم رو به اشتراک بگذارم. و معمولا یه توافق جمعی هم وجود داره که نباید اون‌جا سوال خصوصی کرد. یا حتی راجع به متنی که مبهم نوشته شده پرس و جو کرد.دیگه چه برسه به چیزی که اون‌جا نوشته نشده.

اما فیس‌بوک و بقیه این شبکه‌های اجتماعی اصلا برای همین طراحی شدند که نزدیک باشن به روابط دنیای بیرون. این که مسوولیت رابطه‌ها دو طرفه است. اگه کسی statusش باشه من امروز غصه‌دارم فوری کلی کامنت براش گذاشته می‌شه که ا چی شده؟ آدم‌ها از هم دیگه می‌پزسن که فلان رابطه‌شون در چه حاله یا نمره فلان امتحانشون چند شده.

نه اینکه بد باشه اتفاقا خیلی هم خوبه. ولی خب برای من که آدم خودخواهیم و در ضمن در روابط اجتماعی افتضاح،  هنوز وب‌لاگ توجیه شده است و فیس‌بوک دیگه چاره‌ای ازش نیست!

فیس‌بوک، وب‌لاگ، تویتر؟

همه کسایی که وب‌لاگ می‌نویسن حتما یکی دو باری با بقیه بحث کردن که واقعا چه توجیهی دارن براش؟ بیشتر منظورم کساییه که روزانه می‌نویسن. من همیشه جوابم این بوده که چرا نداره. این غریزه بعضی آدم‌هاست که دوست دارن تعریف کنن. چه از چیزایی که دیدن و شنیدن، چه از خودشون و فکراشون و خاطراتشون. منم همیشه از این آدم‌ها بودم که از مدرسه که برمی‌گشتم باید اول  شرح همه بازی‌ها، حرف‌هایی که معلم‌ها زده بودند و همه رو با همه جزئیات می‌دادم در این حد که «پسرخاله بغل‌دستی پشت سریم» تو کلاس اول دبستان اون روز چی‌کار کرده بوده!

تو بحث‌های راجع به این موضوع همیشه این نکته مطرح می‌شد که این واقعیتی رو که آدم از خودش برای دیگران تعریف می‌کنه ممکنه یه روزی به ضد خودش استفاده بشه. یا مثلا آدم نمی‌دونه بعدش چی‌ پیش میاد. مثلا راجع به کسی که باهاش دوست هستیم یا نامزد هستیم پنهان‌کاری می‌کنیم چون اگه به هم خورد برامون بد نشه.

من همیشه طرف‌دار این بودم که چرا باید کسی بد آدم رو بخواد؟ چیزی که خودت اعتقاد داری بد نیست چرا حتی اگه کسی بعدا به روت بیاره باید ناراحت بشی.

حالا تازگی به تعریف‌های رو در رو و ای-میل و وب‌لاگ، فیس‌بوک و توئیتر هم اضافه شده. و هی هرروز و هرروز من دارم بیشتر متمایل می‌شم به اون طرف بحث. واقعا چرا من دارم این کار رو می‌کنم؟

چی شده و چی تغییر کرده؟ نمی‌دونم شاید پیر شده‌ام. قبلا اگه کسی راجع به کسی که باهاش دوست بود پنهان‌کاری می‌کرد به این بهانه که اگه بعدا به هم خورد می‌گفتم اگه خودت به این اعتقاد نداری که دختر باید آفتاب مهتاب ندیده باشه چرا باید حرف دیگران برات مهم باشه. ولی الان می‌فهمم که رابطه‌ها همین‌طوری به هم نمی‌خوره. بعضی وقتا هست که من یه خریتی کرده‌ام! حالا من دوست دارم خریت خودم رو هم جار بزنم؟ یا اصلا نه به هم خوردنش تقصیر هیج کس نبوده ولی به هرحال اتفاق بدی بوده. آیا من می‌خوام همه ۲۵۸ نفر که توی فیس‌بوک دوست من هستند از من بپرسن آخی چی شد؟

خیلی طولانی شد، این پست جیرجیرک هم در این مورده، بخونینش، فردا در مورد اون هم می‌نویسم.

گوگل ریدر

از خوبی‌های گوگل ریدر که هرچی بگم کم گفتم. ولی حالا یه ذره هم از بدی‌هاش. بعض‌هاش رو قبلا بقیه مفصل گفتن من خلاصه می‌گم!:

- چون یه عالم مطلب جلوی آدم هست تند و تند می‌خونی و رد می‌شی.

- قیافه وب‌لاگ‌ها رو نمی‌شه دید. این‌جوری دیگه فقط مطالب خونده می‌شه و مثلا اگه عکسی بگذاری گوشه وب‌لاگت دیده نمی‌شه. و دیگه هم اینکه مثلا  یه کسی مثل من که حافظه‌ام خیلی تصویریه خیلی وقتا اصلا یادم می‌ره که اینی که این مطلب رو نوشته کی بود!

- از تنبلی  یا از اثرات سریع خوندن، کامنت کمتر گذاشته می‌شه.

- به هر حال آدم دوست داره بدونه کی وب‌لاگش رو می‌خونه مخصوصا اگه خودت داری وب‌لاگ کسی رو می‌خونی. قبلا چون معمولا از لینک‌هایی که کنار صفحه داده شده بود استفاده می‌کردیم و اکثرا هم عادت دارن چک کنن که هر خواننده‌ای از چه طریقی اومده به هر حال می‌فهمیدی کی به وب‌لاگت لینک داده و می‌رفتی بهش سر می‌زدی. ولی دیگه الان با زیاد شدن استفاده گوگل ریدر این ارتباط کم و کمتر شده.

- این یکی من بیشتر از استفاده کنندگان شاکی‌ام تا از خود گوگول ریدر. حالا که امکان یادداشت گذاشتن هست به جای کامنت گذاشتن رو خود مطلب، روش یادداشت گذاشته می‌شه که اصلا ممکنه خود طرف نبینه.

هفت سالگی

همین جوری عددا بزرگ و بزرگ‌تر می‌شن. امروز ۷ سال و ۷ روزه که دارم وب‌لاگ می‌نویسم.

اتفاقا چند وقت پیش داشتم راجع به وقتی که شروع کردم به وب‌لاگ نوشتن حرف می‌زدم. فکر می‌کردم که تازه رفته بودم دانشگاه و بعد علیرضا بهم یادآوری کرد که نه اون موقع فوق‌لیسانس بودم. خیلی برام جالب بود. نمی‌خوام صفت بزرگی و کوچیکی و پیری و جوونی روش بذارم ولی شک کردم که اگه الان بود شروع می‌کردم به نوشتن یا نه. البته خیلی‌ها شروع کردن و ادامه ندادن ولی خب من با اینکه خیلی وقتا تنبل بوده‌ام باز ادامه داده‌ام. پس شاید واقعا اون‌قدر علاقه به تعریف کردن توم زیاده که الان بود هم باز شروع می‌کردم.

سرور جدید

دیگه از دست اون سرور قبلی خسته شده بودم. همه چیزش خوب بودا به جز اینکه هر از گاهی (که این گاهی‌ خیلی زیاد شده بود تازگی) خیلی کند می‌شد یا اینکه اصلا بالا نمی‌اومد. بالاخره عوض کردم سرور رو. امیدوارم که همه چی درست شده باشه و چیزی این وسط گم نشده باشه!‌و این جدیده واقعا بهتر باشه که ارزشش رو داشته باشه. حالا هم برای اینکه بفهمم با ویندوز لایو رایتر هم کار می‌کنه این رو می‌نویسم.