امروز رفته بودم کتابخونه که یه کتابی رو که خودم نتونسته بودم رزرو کنم اونجا از یکی بپرسم که چی کار کنم. خانومه تو وارد کردن اطلاعات یه چندتا اشتباه کرد. بعد گفت ببخشید دیگه مغزم داغ کرده از این همه حرف سیاست و فکر سیاست تو این روزهای مجمع دموکرات‌ها.

(منم به روش لاله حالا که بعد از یه عالم وقت اومدم سلام چه‌طورین رو حذف کردم.)

این دفعه یک نویسنده مهمان داریم! داداش عزیز در شرح سفر.

 

جای شما خالی، ما روز جمعه ۴ مرداد به همراه ۹ نفر دیگر از دوستان ونکورری  رفتیم به Tofino یک شهر توریستی در این نزدیکی. کل مسیری که ما طی کردیم حدود ۳۰۰ کیلومتر بود:
 01-map

بعد از خارج شدن از Vancouver ما با ماشین سوار یک کشتی شدیم و کشتی ما را به شهر Nanaimo در Vancouver Island برد. نکته جالب اینجاست که این جزیره با وجود اینکه اسمش Vancouver Islandه اما خود شهر ونکوور توی این جزیره نیست.
این صف طولانیه سوار شدن به کشتیه:
02-19_47_10

اوائل مسیر که هوا روشن بود و روی عرشه کشتی:

06-20_24_27 03-20_22_17 04-20_23_40 05-20_24_02

خلاصه بعد از رسیدن به جزیره رانندگی کردیم و بعد از گذشتن از یک مسیر پیچ در پیچ رسیدیم به آن خانه ای که گرفته بودیم.

روز اول

جایی که آنجا گرفته بودیم رو به اقیانوس بود:

07-lodge-pano

من صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم که یک نگاهی به بیرون بندازم دیدم که ۳ تا عقاب خیلی بزرگ دقیقا همان روبروی پنجره ما مشغول پرواز کردن بودن:

11-eagle1 08-06_05_30_2 09-06_15_56 10-06_38_40

و البته کمی بعد سر و کله یک خرس سیاه کوچک پیدا شد:

06_05_54

پرنده‌های کوچک و حیوانات دیگر هم آن جا خیلی زیاد بودن و برای خودشون ارکستر اجرا می کردند:

11-birds1 06_32_44

این شهر Tofino خیلی برای موج سواری معروفه اما ما چون دیر از خواب بیدار شدیم و از قبل فکر نکرده بودیم نتونستیم کلاس موج سواری پیدا کنیم. برای همین تصمیم گرفتیم که برویم یک چشمه آب گرم که یک جزیره دیگر همان اطراف بود. برای رفتن به آنجا یک سری لباس عجیب و غریب ضد آب پوشیدیم

15-12_49_39 12-12_34_42 13-12_35_37 14-12_49_07

و سوار یک قایق تندور نسبتا بزرگ شدیم:

16-12_51_39 17-13_02_41 18-13_47_10 19-13_50_37

توی راه به چند دسته نهنگ برخوردیم که خیلی هیجان انگیز بود:

25-whale6 20-whale1 21-whale2 22-whale3 23-whale4 24-whale5

یک سری حیوانات دیگه هم از جمله دلفین، شیر دریایی و تعداد زیادی پرنده دیدیم. جالب بود که این نهنگها الان موقع غذا خوردنشون بود و برای همین دسته های ماهی را تعقیب می کردند و دور هم جمع می کردند. به همین دلیل تعداد زیادی پرنده ماهیخوار هم آن اطراف جمع شده بودند و خلاصه یک مهمانی اساسی بود. حتی قایقران ما هم زودی قلاب ماهیگیریش را در آورد که ببینه می تواند چیزی شکار کند یا نه:

 17_57_29 17_59_44

خلاصه خیلی صحنه های جالبی بود بخصوص وقتی که با سرعت خیلی زیاد روی آب بودیم (تقریبا پرواز می کردیم) و یک دفعه یک دسته پرنده هم کنار ما شروع می کردند به بال زدن و با ما آمدن.

آنجا هم که رسیدیم یک غذایی خوردیم و وسط یک جنگل استوایی پیاده رفتیم تا به یک چشمه آب گرم که به اقیانوس می ریخت رسیدیم.

 14_05_30 14_12_34 14_30_11 14_19_01 14_34_57 14_21_49 16_19_36 14_45_04  14_35_12 16_19_08 16_13_54 16_52_09 16_49_58

بعد هم دوباره همین راه را برگشتیم با قایق تا Tofino.

12_57_41 18_10_05 12_52_55 12_50_14

و خوب وقتی که رسیدیم اولین چیزی که همه میگفتن این بود که "گشنمه!" برای همین کلی ماهی و سبزیجات درست کردیم و خوردیم (بیچاره ماهی ها):

22_06_21 20_02_54 20_04_42 22_05_48

 

روز دوم

طبق معمول دیر از خواب بیدار شدن و حالا کجا بریم و اینها (که خوب چاشنی سفر و همین چیزها باعث می شود که خیلی خوش بگذره) رفتیم یک جا کنار یک ساحل خیلی زیبا با موجهای فوق العاده:

beach-pano2

11_22_21 10_38_46 11_33_52 11_31_28

همه هم که حسابی مشغول تفریح بودند آنجا:

11_28_01 10_43_50 10_44_19 10_51_22

با وجود اینکه هوا سرد بود اما بعضیها موج سواری می کردند:

10_50_48 10_53_31 11_28_06 11_28_32

ما هم یک مقدار نشستیم و یک قدمی زدیم و بعد راه افتادیم برگشتیم:

11_01_00 10_51_06 11_11_23 10_40_22 11_08_37 11_31_05

خوب! خیلی طولانی شد... یک کمی دیگر صبر کنید تمام می شود...

تو راه برگشت هم یک خرس دیدیم:

13_54_02 13_53_34

و مناظر خیلی قشنگ:

16_09_46 16_17_05

و بعضیهامون چون خیلی ترسو بودن و می خواستن فقط خودنمایی کنند که ترسو نیستند رفتند Bungee Jumping:

18_10_34_2 17_22_55 17_23_00_2 17_23_07 17_29_53 b2 17_45_45_2 18_10_30 17_22_58

ولی من که چون می دانستم ترسو نیستم و اهل خودنمایی و اینها هم که نبودم نپریدم (ولی الان خیلی پشیمانم!)

در راه برگشتن هم یک مدت در شهر Nanaimo بودیم تا آخر شب که دوباره با کشتی برگردیم. آنجا هم باران شروع شد که یادآوری کنه که آخرین روزهای تابستون ونکوور دارد به سر می آید.

20_40_30 20_27_4020_41_48 20_48_17

این هم از سفرنامه ما. لازمه که اینجا تشکر کنم از همسفران گرامی ( به ترتیب حروف):

al-10_56_44 ar-17_32_10 ba-10_58_18be-11_13_50 ma-13_43_53 sa-10_58_13 sh-14_35_16 si-17_32_41 so-10_56_49

 

مخلص شما!

-- پویا

pk-11_14_59

مرسی از توصیه‌های راجع به موسیقی. این Last.fm رو تو دانشگاه تو بحث‌های مربوط به شبکه‌های اجتماعی اسمشو دیدم و هروقت بخوام چیزی گوش کنم از همون استفاده می‌کنم. خیلی خوبه انتخاب آهنگ‌هاش. بزرگ‌ترین ایرادش البته به نظر من اینه که متن آهنگ‌ها رو نداره. اگه وقت گوش دادن به جای اطلاعات خواننده می‌تونستی متن آهنگ رو ببینی خیلی خوب می‌شد.

البته ایراد از منم هست. باید یه کم آگاهانه‌تر گوش کنم ببینم اصلا کی داره می‌خونه. شاید اصلا مشکل همینه. کتاب خوندن خیلی آگاهانه است. کتاب رو که برمی‌داری اسم نویسنده‌اش رو می‌بینی و بعد موقع خوندن فقط داری کتاب می‌خونی. ولی من معمولا موسیقی رو وقتی گوش می‌دم که در واقع فقط بخوام یه صدایی بیاد و من حتی لازم نباشه گوش بدم چی می‌گه. وقتایی که دارم یه کاری می‌کنم که لازم به دقت نباشه مثلا کار خونه کردن ترجیح می‌دم رادیو گوش کنم. ولی از این به بعد حداقل یکی دو تا آهنگ تو هفته فقط به صرف خودش گوش می‌کنم و اگه چیز خوبی کشف کردم اینجا می‌نویسم. 

اون اولا که اومده بودم اینجا یکی از چیزایی که خیلی ناراحتم می‌کرد این بود که نمی‌دونستم چه کتابی بخونم. تو ایران بالاخره انگار تو یه جوی بودی که میشنیدی چی اومده جدید و چی خوبه. ولی این جا اصلا نمی‌تونستم اینو بفهمم. Amazon و New York Times رو هم چک می‌کردم ولی تعداد کتاب‌هاش زیاد بود و اصلا آشنا نبودن. می‌رفتم تو کتاب‌فروشی شهرمون و اون همه کتاب‌های خوشگل بود و نمی‌تونستم از بینش انتخاب کنم. بالاخره اولین کتابی که خریدم Bridget Jones's Diary  بود که خب فیلمش رو دیده بودم و برام آشنا بود و قطرش هم کم بود. کتابش بد نبود و جذاب بود ولی خب نویسنده انگلیسی و لحنش و لغت‌هاش برای من که تازه اومده بودم خیلی روون نبود. بعد از یه مدت غوغای The Da Vinci Code بلند شد که تو تلوزیون و اینا هم راجع بهش برنامه بود. با اینکه کتاب خیلی آنچنانی نبود ولی خب برای من خیلی بود چون نسبتا تند خوندمش و خوب هم می‌فهمیدم و باز به خودم امیدوار شدم. دیگه بعدش یواش یواش توش افتادم. شاید همون جا افتادن باشه. الان با اینکه نمی‌تونم ادعا کنم متخصصم ولی اسم کتاب کم ندارم جلوم. وقتی برم تو کتاب‌فروشی می‌بینم که کتاب‌های جدیدش رو کجا گذاشته. کتاب‌خونه عمومی شهر رو کشف کرده‌ام و قفسه‌های کتاب‌های پیشنهادی‌اش و گروه‌های کتاب‌خونی‌اش رو. NPR هم که واقعا زندگی من بدونش نمی‌گذره همیشه منبع خیلی خوبیه. مثلا این بخش You Must Read This.

اما حالا مشکلم با موسیقیه. البته من هیج وقت زیاد اهل موسیقی غیر ایرانی گوش دادن نبوده‌ام ولی دوست دارم بدونم. دوست دارم بتونم اسم خواننده‌های خوب رو تشخیص بدم. بفهمم فرق rock با pop چیه . تعریفی می‌دونم‌ها، ندونم هم می‌تونم تو Wikipedia نگاه کنم. ولی دوست دارم اگه یه چیزی گوش کنم بدونم تو کدوم دسته‌است. دوست دارم یه چند تا خواننده مورد علاقه پیدا کنم. یعنی اینم باید توش جا افتاد یا یه استعدادی می‌خواد که اصولا من ندارم؟

دیشب فیلم Once رو دیدیم. خیلی فیلم ساده و قشنگی بود. بعد همین‌طور که داشتم روی جلدش رو نگاه می‌کردم دیدم نوشته Rated R. در حالی که فیلمش بی‌صحنه‌ترین فیلمیه که می‌شه فکرش رو کرد. حتی یه لباس یقه باز هم کسی نپوشیده. خشونت هم یه سیلی هم زده نمی‌شه. گفتم شاید این پاکت Netflix (جایی که ما ازش فیلم می‌گیریم) اشتباه کرده. رفتیم تو imdb‌ نگاه کنم دیدم نه اشتباه نیست و یه توضیحاتی داره. فقط تو رو خدا بخونید و بخندید. البته اینا رو مردم نوشتن و نمی‌دونم جایی هست که کسایی که این rating ‌رو گذاشتن هم توضیح بدن یا نه.

ما این آخر هفته دو هفته پیش! رفته بودیم camping.  تو یه جنگلی بالای ایالت نیویورک به اسم Forked Lake که یکی از دریاچه‌های پارک Adirondack هستش که بزرگ‌ترین پارک آمریکاست.

ما جایی که گرفته بودیم از جایی که ماشین‌ها رو پارک می‌کردیم دور بود و یا باید از تو جنگل از تو یه راه پر پستی و بلندی می‌رفتیم یا با قایق. با قایق جا به جا کردن وسایل راحت‌تر بود به شرطی که چپ نمی‌کردی که همه چی بیافته تو آب. ملت بعضی‌ها حسابی حرفه‌ای بودن و کیسه‌های بزرگ اورده بودن که وسایل رو می‌گذاشتن توی اون که اگه هم افتادن خیس نشه چیزاشون.  البته کیسه‌های بزرگ پلاستیکی کارایی‌های دیگه‌ای هم داشت که ما روز آخر فهمیدیم.

این حالا خودش به خودی خود چیزی نبود ولی مشکل بزرگ‌تر این بود که می‌گفتن اون جنگل خرس داره و یه دو تا صندوق آهنی اون‌جا بود که باید هرچیز خوردنی حتی آب رو می‌گذاشتیم اون‌تو. ما هم ۱۳ نفر بودیم و کلی هم خوراکی با خودمون برده بودیم. ولی خب همه چی اون‌تو جا نمی‌شد مجبور بودیم یه سری وسیله رو تو ماشین نگه داریم و بعد هربار لازم می‌شد این راه رو بریم و اونا رو بیاریم. به همون دلیل وجود خرس‌ها، آشغال‌ها رو هم نمی‌تونستیم بیرون بگذاریم ولی نمی‌دونم چرا کل این campsite هیچ جا برای آشغال نداشت و برای انداختن آشغال باید یه سه کیلومتری با ماشین می‌رفتیم یه جای دیگه. از دستشویی هم که نگم بهتره.  برای حموم هم همین‌طور باید می‌رفتیم یه campsite دیگه.

البته همه این سختی‌هاش رو گفتم بگم که انصافا منظره‌اش خیلی خوب بود. صبح‌ها روی دریاچه مه می‌گرفت و خیلی قشنگ بود و کلا روی دریاچه که  قایق سواری می‌کردیم یک ارامش خیلی خوبی داشت. سختی‌هاش هم خب تا حدی بد نبود چون آدم می‌ره camping که تا حدی از این سختی‌ها بکشه دیگه (چرا این کار رو می‌کنه نمی‌دونم‌ها!) وگرنه که می‌رفت هتل.

اما بدشانسی ما شب دوم یک بارونی گرفت سیل‌آسا و همه چی خیس شد و آب شروع کرد چکه کردن تو چادرها. ولی زود تموم شد. صبح رفتیم هواشناسی رو چک کردیم و دیدیم که به به روز سوم قراره همش بارون بیاد. دیگه با خستگی و دونستن اینکه بارون میاد تصمیم بر این شد که برگردیم. و همین هم شد. یهو از ظهر شروع کرد به بارون و مگه قطع می‌شد. با مسوول اون‌جا صحبت کردیم و خوشبختانه قبول کرد که با قایق موتوری بیاد و وسایلمون رو جابجا کنه. ولی خود جمع کردن وسایل مخصوصا چادرها پدر دربیار بود. خوشبختانه اونجا یکی بهمون یه چندتا کسیه پلاستیکی داد که وسطش رو بریدیم برای جای سر و کردیم تنمون تا کمتر خیس شیم. خلاصه وضعی بودیم وقتی رسیدیم پایین و سوار ماشین‌ها شدیم.

اینم یه عکس از دریاچه‌ای که کنارش بودیم:

DCP_0025

شروع کرده بودم راجع به سفر اخیری که رفته بودیم بنویسم ولی نمی‌شه از خسرو شکیبایی ننویسم واقعا. الان خیلی‌ها نوشته‌اند و بهتر از من. من اونقدر هم فیلم‌هاش رو ندیده بودم مخصوصا فیلم‌های اخیرش رو. ولی اگه فقط همین هامون رو هم بازی کرده بود بس بود که وقتی صبح لپ‌تاپ رو باز کنم و اولین خبری که می‌خونم خبر مرگش باشه شوکه شم و غصه بخورم و بعد یاد دبیرستان بیافتم. که همون موقع ۳-۴ بار فیلم رو دیدم. وقتی آنیتا مجله فیلم رو که باهاش مصاحبه کرده بودند اورد سر کلاس، و چون هیچ‌کس رضایت نمی‌داد که دیرتر از بقیه بخونه، تمام مدت کلاس رو زمین پشت صندلی یه عده دیگه نشسته بودم و از پشت کله اونا تند و تند می‌خوندم.

خسرو شکیبایی برام به جز هامون یه خاطره دیگه هم هست. شعرهای سیدعلی صالحی.

نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی‌حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌‌نويسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!

قبلا گفته بودم که من کلا این سوال بزرگیه برام که کجا بنویسم. نه اینکه خیلی زیاد بنویسم‌ها ولی خب شاید یه دفتر خوشگل آدم رو به وسوسه بندازه. دیروز اینو خریدم و هی وسوسه دارم توش بنویسم ولی بعد از طرفی هم دلم نمی‌آد. پیشنهادی ندارین برای یه استفاده خوب؟

DSC06776_small

مژگان منو دعوت کرده برای بازی حساسیت‌های کوچک.

- از صدای دهن آدم‌ها موقع غذا خوردن خیلی اعصابم داغون می‌شه. بعضی وقتا اگه مجبور باشم جایی که یکی دیگه غذا می‌خوره باشم خودم هم شروع می‌کنم به خوردن که خوب نشنوم!

- از اینکه کسی با طعنه حرف بزنه خیلی زیاد بهم برمی‌خوره.

- از اینکه وقتی با کسی حرف می‌زنم خیلی بهم نزدیک شه خیلی معذب می‌شم و هی خودم رو می‌کشم عقب.

- از اینکه کسی وقتی موقعیتش عوض می‌شه همه نظرها و اعتقادها و احساس‌هایی که قبلا داشته رو یادش بره هم خوشم نمی‌آد.

دیگه چیزی یادم نمی‌آد. همین آخری هم خیلی تو مایه اعتقاده تا حساسیت. فکر کنم منم مثل مژگان مدت طولانی تو خوابگاه زندگی کردن حساسیت‌هام رو از بین برده.

منم روجا و دنیای رنگارنگ و لولو و نون‌جیم و یک‌دانه ‌شن رو دعوت می‌کنم.

یکی از کادوهای تولدم یه کتاب شعر از Wislawa Szymborska بود که یه شاعر لهستانیه. شعراش یه حالت بامزه‌ای دارن. از اون مدلا که آخرش می‌گی هاها. یه بازی و یه شوخی‌ای زیرش داره. هر ازگاهی شاید بنویسم از شعراش اینجا.

فعلا این یه قسمت از یه شعرش. عنوانش هست Classifieds و هر تکه‌اش مثل یه آگهی تو روزنامه‌ است:

 

FOR PROMISES made by my spouse,

who's tricked so many with his sweet

colors and fragrances and sounds ...

dogs barking, guitars in the street ...

into believing that they still

might conquer loneliness and fright,

I cannot be responsible.

Mr. Day's widow, Mrs. Night.

تماس با من

roya[at]royaa[dot]net

آرشیو

وب‌لاگ‌ها

Powered by Movable Type 4.12