تو وبلاگ خیلیها خوندم که از دوران حاملگیشون خیلی با خاطرات خوب یاد میکنند و میگن که لذت بردن و اینا. نمیدونم که اینا در مقایسه با کی هست؟ نکنه بعدش انقدر سخته که این سختیها به چشم آدم خوشی و لذت میاد؟! آره از نظر من این چند ماه به صرف خودش دوران لذت بخشی نیست. دردهای و محدودیتهای فیزیکی به هر حال سختن. مخصوصا این ندونستن و نگرانیهاش سختترش هم میکنه. من اصولا آدمی هستم که مثلا وقتی یه چیزی آنلاین میخرم روزی چند بار چک میکنم که کجاست. و ۹ ماه صبر کردن برام چیز آسونی نیست مخصوصا وقتی نگران باشم که آیا همه چیز خوب هست یا نه. ولی خب قرار بود از خوبیها بگم:
- به نظرم در کل چیزی که حاملگی رو میتونه دوران خوبی کنه نتیجهشه. یعنی این که بگی حاملگی دوران خوبی بود به خاطر شادیایه که بعدش تجربه میکنی. مثل کنکور قبول شدن! اگه جایی که دوست داری قبول شی احتمالا دوران درس خوندنت رو به خوبی یاد میکنی. پس باید بیشتر سعی کرد که به آینده فکر کرد تا نگرانی برای حال. (البته خودم با این لالایی خوابم نمیبره!)
- بچه و حاملگی تجربه مشترکی برای تعداد زیادی از آدمهاست. حامله بودن باعث میشه با کسایی حرف مشترک بزنی که قبل از اون سلام علیک هم نمیکردین. مخصوصا از وقتی دیگه وارد ماههای آخر شدهام و به طور واضحتری حاملهام تو خیابون و مغازه ملت بهم تبریک میگن و میپرسن بچه چیه و کی میاد و از این حرفا. اینجا توی دانشکده استادهای سن بالاتر زیاد استادهای جوونتر رو تحویل نمیگیرند یا حداقل ما رو زیاد تحویل نمیگرفتن. ولی از وقتی من با شکم گنده با علیرضا راه میرم همه باهامون سلام علیک میکنن و سوال میپرسن. گرچه که الان خیلیهاشون بچههاشون دارن بچهدار میشن ولی فکر کنم با بچهدار شدن تو رو بیشتر مثل خودشون حساب میکنن تا قبل.
- مردم سعی میکنند با خانم حامله مهربون رفتار کنن. البته برای من پیش اومد که مثلا تو متروی نیویورک یه نفر هم پانشد من بشینم. ولی یه موردهایی پیش میاد که کیف خودش رو داره. مثلا یه بار تو یه مغازه میخواستم میوه بشورم. به یکی از کسایی که کار میکرد گفتم ببخشید دستشویی کجاست. اونم بیچاره فکر کرد من خیلی عجله دارم گفت دستشویی عمومی نداریم بیا ببرمت دستشویی خودمون! یا با اعظم که نیویورک بودیم از یه مغازه پاپکورن و پرتزل خریدیم. اعظم که داشت پرتزل خودش رو میگرفت مغازهداره بهش یه دونه اضافه داده بود گفته بود این برای بچه اون خانوم!
- مهمتر از همه اینه که آدم واسه خودش این دوران رو لذتبخش کنه. پیادهروی، شنا، کتابخوندن، موسیقی خوب گوش دادن همه میتونه خیلی آروم کنده باشه و به آدم احساس مثبت بده. یه چیز خیلی خوب آماده کردن وسایل بچه است. چیزای بچهها خب همه خیلی خوشگل و با نمکن و حتی نگاه کردن بهشون به آدم احساس خوبی میده. مثلا من تو از همون ماههای اول تو فلیکر میزدم اتاق بچه (nursery یا baby room) و اتاقهای مختلف با سلیقههای مختلف رو میدیدم. خود خرید کردن مخصوصا لباسهای کوچولو کوچولو خریدن که خیلی کیف داره. برای ما با دوستای خوب که از جاهای مختلف برامون کادو میفرستادن اینکه هر از گاهی که میای خونه دم در یه بسته باشه هم که کلی هیجان انگیز بوده.
پینوشت: دو تا چیز رو یادم رفت بنویسم:
- پانی حرف ویار زده بود که من خوشبختانه یا بدبختانه! اصلا نداشتم یعنی هیچی نبود که دلم بخواد. ولی آره یه خوبی حاملگی هم اینه که دوروبریها بهت محل میگذارند. چیز سنگین بلند نکنی. چیزی که هوس کنی برات پیدا کنن. زیاد راه نری خسته بشی، ….. خلاصه تا جایی که میخواهین میتونین استفاده کنین!
- تکون خوردن بچه واقعا حس جالبیه. برای من واقعا بعد از اون بود که واقعی شد که یه موجود زنده هست و داره بزرک میشه. سکسکه میکنه، لگد میزنه، پشتش رو میکنه و خودش رو جا میاندازه.
(نمیدونم با توجه به عنوان باید اخطار بدم یا نه ولی خب اگه حساسید نخونید متن رو)
حاملگی نه ماه بسیار متفاوتیه از دورانهای دیگه زندگی آدم و سختیهای زیادی داره با خودش. با مقایسه کردن این دو تا عکس میشه تا یه حدی فهمید که دلیل بعضی سختیهاش چیه:

- حجم ششها به علت فشار از پایین کوچیک میشوند و نتیجهاش تنگی نفسه. در مورد من چیز عجیب این بود که اولها بیشتر تنگی نفس داشتم. نه تنها وقتی یه کم راه میرفتم حتی وقتی حرف میزدم نفسم کم میومد. البته الان هم هست ولی فکر کنم بدنم مقداری بهش عادت کرده.
- روده و معده هم به همین بلا دچار میشن و تحت فشار خیلی کوچیک میشن. اینه که اوضاع گوارشی حسابی به هم میریزه. البته فقط فشار نیست که باعث این ناراحتیها میشه. تغییرات هرمونی تو این دوران باعث میشه که دریچه بین معده و مری شل میشه و اسید معده برمیگرده توی مری که یکی از بدترین احساسهایی هست که من تا حالا تجریه کرده بودم. احساس سوختن درست سر معده. بدترش اینه که وقتی که خوابیدی بیشتر پیش میاد و همون یه ذره خواب رو به آدم حروم میکنه. برای خود من راهحلهایی که کار میکنه اینه که شب حداقل ۳-۴ ساعت قبل از خواب چیزی نخورم و موقع خواب هم زیر سرم دو تا متکا بگذارم.
- همین فشاری که به روده میاد و هورمونها که باعث میشن فعالیت روده کمتر بشه و همینطور قرصهای کمکی به خصوص آهن باعث یبوست میشه. که اینم با همون راه حلهای معمول میشه بهترش کرد. خوردن میوه و سبزیجات زیاد و کلا چیزایی که فیبر دارن.
- به خاطر فشاری که روی رگها میاد ورم دست و پا که خیلی طبیعیه. البته اگه از مقداری زیادتر بشه نشونه خوبی نیست و حتما باید به دکتر نشون داد. یکی دیگه از عوارض واریسه. که همون ورم کردن یا پاره شدن رگهاست. راه رفتن به مقدار متعادل که باعث گردش بهتر خون بشه خوبه ولی وایسادن مدت طولانی و مخصوصا آویزون بودن پا موقع نشستن اصلا خوب نیست. جورابهای واریس که کنار مج تنگترن و بالاتر آزادتر هستند هم خوبن ولی تو هوای گرم که استفاده ازشون غیر ممکنه.
- یه چیزی که من اصلا قبلا بهش فکر نمیکردم اینه که حتی مقدار کمی بزرگتر شدن شکم چیز سختیه. مخصوصا اثری که روی پشت و کمر داره. به همین خاطر خیلی مهمه که اگه هنوز حامله نیستید و قصدش رو دارید حتما ورزش کنید تا ماهیچههای پشتتون قوی باشه. ورزشهایی برای دوران حاملگی هم هست که خوبه. ولی برای من الان که دیگه به آخرها نزدیک شدم نشستن یه بدبختی عظیم شده. چیزی که برای من کار میکنه نشستن روی صندلیایه که پشتش کاملا صاف نباشه و یه کم به طرف عقب باشه. این یکی رو با تجربه خودم کشف کردم و نمیدونم که واقعا خوبه یا نه ولی برای من خیلی کار میکنه.
- خوابیدن یکی از مشکلات بزرگ این نه ماهه. مخصوصا اگه عادت به خوابیدن روی شکم داشته باشید که دیگه غیر ممکنه. بدتر از اون اینه که دیگه به پشت خوابیدن هم ممنوع میشه. به پشت خوابیدن باعث میشه که وزن بچه روی یکی از رگهای مهمی که خون رو هم به خودتون هم به بچه میرسونه بیفته که خطرناکه. بنابرین فقط دو موقعیت به چپ یا راست خوابیدن میمونه که تازه اونم میگن سعی کنین به چپ بخوابید. بعضیها با گذاشتن متکا بین پاها، پشت یا زیر شکمشون میتونن راحتتر بخوابن. برای من خیلی اینا کار نکرده. همین که هروقت یه موقعیت برام ناراحته بیدار شم و جهت خوابیدنم یا پاهام رو عوض کنم از همه بهتره. این بیدار شدنها یه تمرینی برای بیدار شدنهای بعد از به دنیا اومدن بچه هم هست!
- بیشتر ناراحتیهای کوچیک و بزرگ این دوران هم به علت تغییرات هرمونیه و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. حالت تهوع سه ماه اول که مشهورترینشه. این برای بعضیها بیشتر و برای بعضی اصلا وجود نداره. من خوشبختانه به بوها حساس نبودم ولی تمام روز حالم بد بود. چیزی که تا حدی کمک میکرد خوردن چیزای سرد بود. آب یخ، سالاد، سیب. و اینکه نگذارم گشنه بشم اصلا. کنار تخت خوردنی گذاشته بودم که صبح که از خواب پامیشم فوری به چیزی بخورم. دیگه کیپ شدن بینی، خون دماغ شدن، تغییر رنگ پوست و لکهدار شدنش هم که چیزای جزئی هستند.
خب این سختیها خیلی طولانی شد. عوضش دفعه بعد از خوبیها مینویسم.
یکی از همسایههای ما تو مجتمعی که زندگی میکنیم هم حامله است. طرفهای غروب میدیدمش که با مامانش پیادهروی میکنن. البته معلوم بود که ماههای آخره.
امروز صبح داشتیم سوار ماشین میشدیم که بریم دکتر دیدم داره از در خونهاش میاد ولی این بار با مامانش نبود با یه دختری که همسن و سالهای خودش به نظر میاومد بود. از قیافهاش معلوم بود که درد داره و دست همراهش هم کیف وسایل بود. به علیرضا گفتم باور کن این داره زایمان میکنه. وقتی رسیدم به دکتر بعد از یه چند مدتی اونم وارد شد و فهمیدم که آره ظاهرا کیسه آبش پاره شده.
کلی تعجب کردم که چرا تو این وضعیت اومده دکتر و یه راست نرفته بیمارستان. این بود که از دکتر خودم پرسیدم الان همسایهمون رو دیدم اومده اینجا. مگه ما نباید از اول بریم بیمارستان. گفت نه اول باید زنگ بزنی به خط اورژانس ما. اگه روز باشه معمولا میگیم که بیای اینجا و یه چک میکنیم و بعد اگه لازم باشه میری بیمارستان. اگه شب باشه به احتمال زیاد دکتر on call باهات صحبت میکنه و میفرستت بیمارستان.خوب شد اینو فهمیدم.
حالا همش کنجکاوم که این دختر همسایهمون کی برمیگرده با نینیاش. و البته فضولیم هم گل کرده که شوهر و مامانش کجا بودن صبح. حالا شوهرش میگی شاید سرکار بوده ولی مامانش که به نظر میومد به خاطر دختره اومده اینجا چرا نبود؟
خرید کردن برای بچه اونم برای کسی مثل من که نمیتونه تصمیم بگیره خیلی سخته. بچهها اینجا گفتن که لیست درست کنیم (baby registry). تو ایران که خب رسمه که خانواده دختر سیسمونی میخرن (درسته؟). اینجا لیست درست میکنی از چیزایی که میخوای و بعد دوستان و فامیل از اون لیست برات کادو میخرن.
آخر هفته پیش رفتیم بزرگترین مغازه لوازم بچه این طرفا که یه فروشگاه زنجیرهایه و فکر کنم تو همه شهرهای آمریکا باشه به اسم Babies R Us. بعد از اینکه اطلاعاتمون رو گرفتن و برامون account درست کردن یه دستگاه بارکدخون دادن دستمون با یک لیست بلند بالا از وسایل لازم. هر چیزی رو که دوست داشتیم با دستگاه، بارکدش رو اسکن میکردیم و به لیستمون اضافه میشد. از همون اول که شروع کردیم اولین قفسه مونیتور بچه (baby monitor) بود. وسیله الکترونیکی با قیمت نسبتا بالا رو که نمیشه همینطوری از رو قیافهاش خرید. باید میرفتیم خونه و review ها رو میخوندیم. پس بی خیال اون شدم. قفسه بعدی شیشه شیر. صد نوع و شکل. این یکی رو که هرچقدر هم review بخونی نمیشه فهمید کدوم خوبه تا وقتی ببینی خود بچه کدوم رو ترجیح میده. و تازه ما که قصد استفاده از شیشه نداریم اصلا باید بخریم اینا رو؟
خلاصه سر هر چیزی یا اصلا نمیدونستیم لازمه یا نمیدونستیم خب کدوم از اینا بهتره. حالا تو این هفته باید یه تحقیقات وسیعتری بکنم و با لیستی که خودم درست میکنم دوباره بریم که البته کار سادهای نیست چون بعضی چیزا ذاتا سلیقهاین و هرکسی یه حرفی زده. بعضی چیزا هم که یه تصمیمی راجع بهش میگیری لزوما همهشون تو یه مغازه نیستند.
قرار بود راجع به اپیدورال توضیح بدم. حقیقتش اینه که من خودم هم چیز زیادی سر در نمیآرم. کلیتش همونیه که قبلا هم گفتم که یه نوع بیحسی موضعیه که از کمر به پایین رو بیحس میکنه. معمولترین روش بیحسی برای زایمانه ولی از اونجایی که محل زدنش کنار ستون فقراته ترسناک به نظر میاد. این عکس رو از دفترچهای که برای کلاسمون بهمون دادن برداشتم که نشون میده کجا تزریق میشه.

اپیدورال اون سوزن بالاییه و همونطور که میبینین وارد نخاع نمیشه و درست به منطقه قبل نخاع تزریق میشه.
یه فرق دیگه که با مدلهای بیحسی دیگه داره اینه که چون مدت زمان زایمان مشخص نیست ممکنه لازم باشه چندبار تزریق انجام بشه. اینه که یه بار که سوزن اولیه رو میزنند بعد جای اون یه چیزی مثل سرم وصل میکنند که وقتهای بعدی که لازم میشه بتونن مقدار بیشتری ماده بیحسی وارد کنن. این نکته باعث میشه که چون از یه زمانی به بعد این سرم از پشت بهت وصله حرکت کردن سختتر میشه و مثلا دیگه نمیتونی قدم بزنی.
اثرات جانبیش ایناست:
- به هرحال چون نزدیک نخاعه مثلا ممکنه نخاع سوراخ بشه یا مقدار بیشتر از اندازه ماده بیحسی داده بشه که میتونه باعث سردردهای خیلی شدیدی بشه.
- ممکنه رو بعضیها اصلا اثر نداشته باشه یا کم اثر داشته باشه و همچنان درد بکشن.
- ممکنه روند زایمان رو کند کنه مخصوصا اگه زودتر از موقع مناسب زده بشه.
- میتونه باعث افت فشار خون بشه که در اون صورت سرم میزنن تا فشار خون برگرده.
- اگر اشتباهی به رگ تزریق بشه میتونه باعث یه اختلالاتی مثل بیحس شدن زبون، تار شدن دید یا حتی بیهوشی بشه. برای اینکه جلوی این اشتباه رو بگیرن معمولا اول یه دوز پایین میزنن اگه مشکلی پیش نیومد دوز لازم برای بیحس شدن رو میزنند.
البته بعضی از کسایی که از اپیدورال استفاده نمیکنند به دلیل ترس از عوارض جانبیاش نیست. بیشتر دلشون میخواد که بچه دار شدنشون روند طبیعی رو داشته باشه. و دردش رو هم جزو همون روند طبیعی میدونند.
این هفته آخرین جلسه کلاس آمادگی برای زایمان بود. هفته قبل جالب بود که وقت نکردم بنویسم.
سه تا ویدیو بهمون نشون داد. یکیش از اول تصمیم گرفته بود که از اپیدورال استفاده کنه. به همین خاطر هنوز دردش خیلی شدید نشده بود که بهش اپیدورال رو زدن و درد رو دیگه احساس نمیکرد ولی اونقدر حس داشت که فشار رو بفهمه. طوری که خانم معلممون توضیح داد مثل بیحسی دندونپزشکیه بیشتر. اونجا هم درد رو احساس نمیکنی ولی خب میفهمی وقتی دکتر به دندونت فشار میاره. اینطوری هم توی جریان به دنیا اومدن بچه هستی هم درد نمیکشی. این اولی یه خانومی رو هم استخدام کرده بودن که بهش میگفتن birth assistant. که خب به چیزا وارد بود و با آرامش بهش میگفت که چه موقع چه جوری نفس بکشه و چه جوری بشینه و چه جوری راه بره و شوهرش یه جوری کنار وایساده بود. برای اینا همه چی خیلی آروم و خوب بود.
تو ویدیوی دوم تصمیم گرفته بودن که از اپیدورال استفاده نکنن. ولی وقتی که بیمارستان بودن درد دختره خیلی شدید شده بود و تحملش تموم شد و داروهای آرامبخش بهش زدن. طوری که خوابآلود شده بود و اصلا وقتی که موقع فشار دادن (push) بود که دیگه بچه بیاد گیج گیج بود. ولی بازم تقریبا قسمت آخرش بد نبود. این هم اگه درست یادم باشه هم مامانش بود هم شوهرش.
تو ویدیوی سوم هم از هیچ دارویی استفاده نکرد هم اینکه بیشتر مدت رو خونه مونده بود. یه عالم زنهای خانوادهاش هم باهاش بودن. مامانش و خواهراش و یه خانمی هم که استخدام کرده بودن و اصلا شوهرش نبود (یا شاید هم شوهر نداشت). وای برای این یکی همه چی شلوغ پلوغ بود. از وقتی که تو خونه بود خب درد میکشید و یه موقع جیغ میزد، یه موقع بداخلاق میشد دعوا میکرد، یه موقع برعکس خوشاخلاق میشد و با همه حرف میزد. وقتی هم که بچه به دنیا اومد یه هو صد نفر ریختن که بچه رو بگیرن و یکی بند نافش رو ببره و یکی تمیزش کنه. به قول علیرضا داشتن بچه رو خفه میکردن.
البته قاعدتا این تجربه همه نیست و خیلیها هم بدون هیچ دارویی و با آرامش بچه رو به دنیا میآرن. یه کسایی تجربه تو خونه بودن رو با هر دردسری باشه به بیمارستان رفتن و کنار آدمهای غریبه بودن ترجیح میدن. و بعضیها هم اصلا سر و صدا و هیجان رو یه قسمتی از طبیعی بودن روند زایمان میدونند ولی من که از قبل هم تصمیمم رو گرفته بودم و میخوام از اپیدورال استفاده کنم و هرچقدر هم زودتر قبولم کنند میرم بیمارستان.
همون جلسه هم یه تور از بیمارستان بود که اتاقها رو بهمون نشون دادند که دفعه بعد راجع بهش مینویسم.
آسمان آبی تو کامنتها در مورد سزارین و طبیعی پرسیده بود گفتم خوبه اینجا هرچی میدونم رو بگم. من هرچیزی که اینجا میشنوم و میخونم همه میگن که زایمان طبیعی بهتر از سزارینه. سزارین به هرحال یه عمل جراحیه و دردسرهای بعدش برای مادر بیشتره. دکتر خودم وقتی ازش سوال کردم که کی معلوم میشه که زایمان من چه طوریه، گفت فعلا که همهچی خوب پیش میره و امید به طبیعیه. یعنی اصلا از اینکه من چی میخوام هیج سوالی نکرد و سزارین انتخاب برای موقعی بود که مشکلی باشه. البته این مشکل خب میتونه چیزی به سادگی این باشه که بچه نچرخیده باشه و سرش هنوز بالا باشه.
به همین خاطر تصورم این بود که شاید اصلا در امریکا سزارین خیلی کم باشه و اصلا انتخابی نباشه. ولی وقتی سوال آسمان آبی رو دیدم رفتم گشتم و دیدم که نه در آمریکا ۳۰ درصد از زایمانها با سزارین انجام میشه و نصف این تعداد به خواست خود مادر و پدر بوده که سزارین انجام شده.
تو اون کتاب تاریخ تولد که قبلا گفته بودم دارم میخونم نوشته بود که زیاد شدن سزارین یکی از دلایل عمدهاش تغذیه در دوران جدیده که باعث میشه بچهها بزرگتر از سابق شدهاند ولی بزرگ شدن اندازه لگن مادرها چیزی نیست که تو یه نسل و دو نسل درست بشه. یکی دیگه از عوامل زیاد بودن سزارین در بعضی منطقهها هم نرم بودن استخوانهای مادرهاست. جاهایی که مادرها زیاد نور آفتاب نمیخورند و به همین خاطر کمبود ویتامین D دارند لگنها هم کوچکتر میشه. البته ایران در کل خب کشور آفتابیه ولی شاید به خاطر اینکه از یک سنی به بعد به خاطر پوشش زنها کمتر آفتاب میخورند تاثیر داشته باشه.
- یه مدته که تکونهای بچه رو احساس میکنم. اولش یه حسهایی داشتم ولی مطمئن نبودم که چی هستند. ولی یه بار به علیرضا هم گفتم دستش رو بگذاره و درست همون لحظه علیرضا هم تکون رو احساس کرد. الان دیگه بیشتر مشخص شدهاند البته. ولی بعضیها دیدهام که میفهمند که مثلا با غذای خاصی یا هیجان بیشتر بچه تکون میخوره. ولی من هیچ برنامه خاصی هنوز مشاهده نکردهام!
- هفته پیش اولین جلسه کلاس آمادگی برای زایمان رو رفتیم. ۱۲ تا زوج بودیم. همه بچه اولشون بود به جز یه زوج که بچه سومشون بود. جالب بود برام که اومده بودند. خودشون توضیح دادند که بعد از بچه دومشون که الان ۹ سالشه تصمیم گرفته بودند دیگه بچه نیارند. ولی بعد خانومه نظرش عوض شده و به همین خاطر این دفعه با IVF اقدام کردهاند. یه زوج دیگه هم بودند که اونها هم با IVF بچهدار شده بودند. جالب بود که هیچ کدوم دوقلو نبودند. ما نسبتا زود رفتیم انگار کلاس رو! چون همه due dateشون زودتر از ما بود. البته یکی دو تا نزدیک به ما بودند.
- جلسه اول بیشتر راجع به ناراحتیهایی که الانها باهاش مواجه هستیم حرف زد و اینکه چیکار کنیم که بهتر بشه. مثلا گفت اگه سیاتیک یهو تیر کشید پاتون رو یه مقدار به بالا جمع کنید تا بچه یه کم تکون بخوره و درد شاید کم بشه. برای درد کمر گفت که باید ماهیچههای پشت کمرتون رو تقویت کنید و یه سری ورزش یاد داد. یه مدل ماساژ دادن هم به مردها یاد داد که برای ما انجام بدن و گفت که اینو هر شب یه ده دقیقهای تمرین کنید همه زنها کلی خوشحال شدند! آخر کلاس هم دراز کشیدیم و تمرین نفس کشیدن داد برای آمادگی موقع زایمان. به مردها هم میگفت که یاد بگیرند نفس کشیدن ما رو بشمارند تا بفهمند که آیا ریلکس هستیم یا نه.
- در راستای خرید کردن نمیدونم چقدر تنبل هستیم و بقیه کی وسایلشون رو میخرند. تا حالا فقط یه بار رفتیم یکی از این مغازههای بزرگ و کالسکهها رو نگاه کردیم که اونو هم هنوز نخریدیم.
دیروز هوا خیلی خوب بود. بعد از یه سری کارهای پستی و اینا رفتم طرف کتابخونه عمومی شهر. یکی از جاهای خوب برای نشستن تو شهر ما جلوی کتابخونه است. یه سری میز و صندلی و نیمکت داره و روزهای آفتابی حسابی شلوغ میشه. بالاخره کتاب Snow رو که برای مدت طولانی داشتم میخوندم اونجا تموم کردم. باید بیشتر فکر کنم تا فکرام رو جمع و جور کنم راجع بهش بنویسم.
از کتابخونه هم ۳ تا کتاب گرفتم. یکی Birth: The Surprising History of How We are Born. نویسندهاش تو مقدمه کتاب میگه که بعد از اینکه خودش یه زایمان خیلی سخت که آخرش هم به سزارین ختم میشه رو تجربه میکنه و از دیگران هم تجربههای مشابهی میشنوه به فکر میافته که چرا باید انقدر این مساله سخت و پیچیده باشه. به هرحال قرنهاست که زنها زایمان کردهاند و بشر هم منقرض نشده. بنابراین رفته دنبال اینکه در طول تاریخ و در کشورهای مختلف ما چه طور به دنیا اومدیم.
از مقدمهاش به نظر چیز جالبی میاومد ولی حقیقتش وقتی اومدم خونه و راجع بهش توی نیویورک تایمز خوندم ترسیدم! ظاهرا بعضی جاها خیلی صحنههای فجیع رو توصیف کرده و بنده هم حسابی ترسو هستم. حالا خودم که خوندمش میگم که چه جوری بود (البته قاعدتا صحنههای فجیعش رو رد می کنم).
یه کتاب دیگه که گرفتم Your Baby’s First Year بود. البته دنبال کتاب What to Expect the First Year بودم که معروفتره ظاهرا. ولی نبودش و فعلا رزروش کردهام. البته این کتابه هم از طرف آکادمی دکترهای اطفال آمریکا چاپ شده و نباید خیلی بد باشه.
کتاب سوم هم یک کتاب داستان برای سریع خوندنه یا به عبارت دیگه همون chick-lit. اسمش هست Little Earthquakes. اگه فیلم In Her Shoes رو دیده باشین این از همون نویسنده است. من تو کتابهای این مدلی از این نویسندههه خوشم میاد و این یکی کتاب هم از چهار شخصیت داستان سه تاش حامله هستند.
تقریبا نصف راه رو اومدیم. یعنی هفته بیستم رو هم رد کردیم. تو هفته بیستم اصلیترین سونوگرافی رو انجام میدن. هدف اصلی البته اندازه گرفتن قسمتهای مختلف بدن بچه و چک کردن اوضاع کلی اعضای بدنشه. قبلا ما دوبار سونوگرافی کرده بودیم که خب فقط اندازه کلی رو دیده بودیم و انقدر تصویر سیاه و سفید مبهم بود که باورم نمیشد به این دقیقی توش بشه چیزی دید. ولی این سونوگرافی حسابی طولانی بود (یک ساعت) و تو همون تصویرهای سیاه و سفید اندازه دور سر، طول قد، اندازههای دست و پا، و حتی چهار حفره قلب و عدسیهای چشم بچه رو دیدیم. حسابی هم بچه فعالی بود و تا خانومه میاومد ازش عکس بگیره تکون میخورد. تازه وقتی روبروی صورتش بود دهنش رو قشنگ مثل کسی که داره حرف میزنه باز و بسته کرد.
جنسیت بچه رو هم پرسیدیم و فهمیدیم که یه پسر شیطون داریم. اینم عکس آقا پسرمون:

البته نمیدونم چرا هیچوقت عکسها به خوبی اون چیزی که روی مانیتور میبینی نیست. تازه این بهترین عکسیه که بهمون داده.
حالا باید دنبال اسم بگردیم و کم کم هم به فکر خرید وسایل باشیم.