Tag Archives: ایران

سفر به ایران-۲

و اما مسافرت ایران. وقتی آدم‌ها ازم می‌پرسن خوش گذشت یا نه واقعا نمی‌دونم چی جواب بدم. بعد از ۷ سال و نیم رفتن یعنی که تو این سال‌ها هی فکر کرده بودم که برم ایران چی کارها خواهم کرد. دلم می‌خواست همه رستوران‌ها و کافی‌شاپ‌هایی که هرباری که این ور اون ور توصیفشون رو خونده بودم برم. ذرت مکزیکی و آیس‌پک رو امتحان کنم. برم کتاب‌فروشی‌های انقلاب و یه سر هم برم  کتاب‌فروشی اگر. دانشگاه برم ببینم چه جوری شده و کسی از آشناهای قدیمی مونده یا نه. با هم اتاقی‌های خوابگاه برم پارک ملت. ….. خلاصه کلی خیال‌پردازی کرده بودم.

ولی با بچه،  اونم تو اون هوای آلوده یه همت خیلی اساسی می‌خواست. مخصوصا که کرج بودیم و هر رفت و آمدمون به تهران بیشتر از یه ساعت وقت می‌برد و ۲۰-۳۰ تومن خرج برمی‌داشت. ذرت مکزیکی رو یه بار برادر علیرضا خرید و امتحان کردیم. بچه‌های دانشگاه رو فاطمه یه قرار گذاشت ولی وسط هفته بود و خیلی نبودیم. البته شاید هم دیگه کسی ما رو یادش نمی‌آد. کتاب‌فروشی اگر رو خودم نتونستم برم ولی بابام رو فرستادم یه سری کتاب با راهنمایی اونا برای سپهر خرید.بازار قائم هم که تو دوران دانشجویی پاتوقمون بود رو رفتم با دخترخاله‌ام. هنوز همون‌طوری بود. حتی لوازم تحریری که همش می‌رفتم سراغش هنوز بودش. ولی حتی فامیل‌ها رو که فکر می‌کردم حتما ببینم همه رو نتونستم ببینم. شیراز هم که نشد بریم.

می‌دونم که با این اوصاف نباید ایران رو قضاوت کنم. ولی چیزایی که تو این سفر دیدم مقدار زیادی حالم رو گرفت. رانندگی و ترافیک واقعا سرسام آور بود. یادمه اولین بار که رفتیم نیویورک و شلوغی و درهم برهمی اونجا رو دیدیم گفتیم ببین پس هر شهر شلوغی این طوریه. ولی این بار دیدیم که درهم برهمی ترافیک تو تهران اصلا یه چیز دیگه است. همیشه با بچه‌ها می‌گیم که ایران بودیم فکر می‌کردیم دست‌انداز و چاله تو خیابون مال ایرانه ولی اینجا دیدیم عجب چاله‌هایی هست تو خیابون. ولی باید دوباره برمی‌گشتیم که ببینیم چاله و چوله تو ایران کلا تعریفش فرق داره. به چشم خودم دیدم که ملت به جای اینکه از پل عابر که پله برقی هم داشت برن اون طرف، از  نرده‌های وسط خیابون می‌رفتن بالا.

ولی بیشتر از همه اینا اینه که بهترین شهر دنیا هم که باشی خونه خودت یه چیز دیگه است. و انگار دیگه اینجا خونه ما شده. سپهر رو که می‌خواستیم حموم کنیم وان نداشت. لباساش رو که می‌خواستیم بشوریم مایع شوینده خودش نبود. وقتی یه شب تب کرد نمی‌تونستم فوری همون موقع زنگ بزنم به دکترش که حالا چی کار کنم. اینم بگم که بخندین ولی استفاده از توالت ایرانی واقعا سخت بود!

خلاصه اینکه برگشتیم خونه. تولد وب‌لاگم هم ۱۳ دسامبر بود و ۹ ساله شد. سال ۲۰۱۱ هم شروع شد که البته ما لحظه افتادن توپ رو خواب بودیم. امیدوارم تو سال جدید آدم مرتب منظم‌تری بشم که نتیجه‌اش هم بشه که بیشتر بنویسم.

{10 Comments}

سفر به ایران-۱

برای نوشتن باید از هفت خوان رستم رد می‌شدم. یه مصیبتی داشتیم سر راه انداختن وایرلس و بعد حالا برای پیدا کردن وقت برای نوشتن. ما بعد از ۷ سال و نیم اومدیم ایران. علیرضا یه سمیناری دعوت شده بود و اون رو بهانه کردیم که بیایم ایران. من خیلی برای سوار هواپیما شدن اضطراب داشتم. اومدنمون با لوفتانزا بود از طریق فرانکفورت. از قبل زنگ زده بودم به هواپیمایی که بگم ما با بچه هستیم و صندلی ردیف اول رو به ما بدن. با اینکه حدس می‌زدیم که تو ایران کالسکه به هیچ دردمون نخوره با خودمون بردیمش چون دوستامون که قبلا سفر کرده بودن گفته بودن که تو راه خیلی کمک می‌کنه. ولی خدایی از  همین پروازها اختلاف اخلاق ایرانی رو می‌شه دید. تو اولین تیکه پرواز یعنی از نیویورک به فرانکفورت نیم‌ساعت قبل از ساعت رسمی سوار شدن صدا کردن که کسایی که بچه دارن یا رو ویلچر هستند بیان. ما دو نفر بچه دار بودیم و یه نفر با ویلچر. راحت رفتیم نشستیم و مهمان‌دارها بهمون کمک کردن که وسایلمون رو بگذاریم تو صندوق‌‌های بالای سرمون و راحت بشینیم. ولی در تیکه دوم پرواز یعنی از فرانکفورت به تهران. از یک ساعت قبل از ساعت سوار شدن مردم نمی‌دونم به چه علتی همه پاشدن و جلوی گیت صف بستن. از شانس تاخیر هم داشتیم ولی باز ملت از پا نیفتادند و تو صف وایسادن. موقعی که صدا کردن که بچه‌دارها و ویلچری‌ها بیان ما رفتیم اون جلو و دیدیم چشمتون روز بد نبینه کلی جر و بحث و دعوا سر اینکه ملت جلوی راه ورود رو بسته بودند و مهمان‌دارها هی  می‌گفتن بابا برین عقب که مردم بتونن رد شن. بعد هم بی اغراق ۲۰-۳۰ نفر با شرایط خاص بودند که می‌خواستند زود سوار شن. خانومه ایستاده سر و مر و گنده با مهمان‌داره بحث کردن که آره من خونه‌مون سوار ویلچر می‌شم الان نیوردم بگذارین من زود برم سوار شم! همین شد که ما که سوار شدیم باید بچه و ساک به بغل تو راهروی هواپیما پشت سر ملت منتظر می‌ایستادیم تا چمدون‌هاشون رو جا بدن بالا.

تو خود هواپیما هم تو سری اول همه ساکت نشسته بودن سر جاشون و مهمان‌دارها وقت داشتن بیان یه سری هم به ما بزنن. ولی تو تیکه دوم با اینکه موفع بلند شدن گفتن که تو محوطه‌ها نباید وایساد طبق مقررات. به محض اینکه چراغ کمربندها خاموش شد، همه بلند شدند و شروع کردن به راه رفتن تو طول هواپیما. خودشون می‌رفتن واسه خودشون از بطری‌ها آب می‌ریختند. یه عده هم که جمع شده بودند تو محوطه جلوی ما و از بیزینسشون! و زمین‌هایی که خریدن و فروختن و فامیل‌های مشترک و همسایه بغلی حرف می‌زدن. هربار هم که مهمان‌دارها می‌آومدن تذکر می‌دادن که برین بشینین سرجاتون یه چشمی می‌گفتن و به حرف زدن ادامه می‌دادن. البته یه ماجرای جالب دیگه هم برای مهمان‌دارها غوز بالا غوز شده بود. یه یارویی که ظاهرا می‌گفتن بلژیکی بوده و نمی‌دونم چرا می‌خواسته بیاد ایران مست کرده بود و ظاهرا کلی بلبشو راه انداخته بود. غذا‌ها رو زده بود ریخته بود و کش پرت کرده بود تو صورت مسافر بغلی و …. دیگه اخظارها انگار به جایی نرسیده بود. سرمهمان‌دار طرف رو اورد تو اون محوطه‌ای که جلوی ما بود و بهش گفت که این آخرین اخطار از طرف خلبانه و اگه رفتارش رو درست نکنه براش پلیس میاره. و ظاهرا این اخطار هم کارگر نشده بود که وقتی هواپیما نشست گفتن کسی از جاش تکون نخوره چون پلیس باید بیاد تو و این طرف رو ببره. که البته حدس زدنش سخت نیست که هیج کس گوش نکرد و فوری همه وایسادن که مهمان‌داره اومد یه داد بلند سر همه زد که بشینید. خلاصه پلیس اومد و طرف رو برد. اینکه چه بلایی سرش اومد رو نمی‌دونم. دیگه مهمان‌دارهای بیچاره ته پرواز داشتن می‌مردن از خستگی و زار و نزار شده بودند.

و اما تجربه سفر با بچه. گفتم که کالسکه رو برده بودیم ولی سپهر اون‌قدر تو کالسکه نمی‌موند و می‌خواست که بغلش کنیم و موقع رد کردن از زیر دستگاه هم به هر حال باید درش می‌اوردم و کالسکه رو جمع می‌کردیم می‌گذاشتیم تو دستگاه. فکر کنم کالسکه برای بچه‌های بزرگ‌تر که می‌شینن تو کالسکه و با یه اسباب‌بازی سرگرم می‌شن کمک بهتری باشه. تو هواپیما هم ما صندلی ردیف اول بودیم که جای تخت بچه داره. موقع بلند شدن و نشستن یه کمربند برامون می‌اوردن که به کمربند خودم وصل می‌شد و دور کمر سپهر می‌رفت. و در طول پرواز تخت کوچیک رو برامون نصب کردن که سپهر که خوابید توش گذاشتیمش و چیز خوبی بود. صندلی‌های هواپیما ولی خیلی تنگ بود. و شیر دادن مصیبتی بود. خوش‌بختانه تو سری دوم کنار من یه صندلی خالی بود ولی تو تیکه اول همش آرنج من تو کمر علیرضا بود! ولی به قول مادر خانومی یادش به خیر اون وقت‌ها که تو هواپیما می‌تونستیم بخوابیم یا فیلم نگاه کنیم. فکر کنم حالا حالاها آرزوش رو داشته باشیم. یکی از مهمان‌دارها بهم می‌گفت تازه الان این سن بچه آسونه چون می‌خوابه و بغلش کنی آروم می‌شه. می‌گفت بچه من سه سالشه و تمام مدت می‌خواد بدوه و چیزا رو می‌اندازه و می‌شکونه.

شرح زمان در ایران بودن رو هم به زودی خواهم نوشت.

{5 Comments}

خودکشی

تازگی خبر خودکشی یه دانشجوی شریف رو خوندم و بعد یکی از بچه‌هایی که سال‌های بعد از من دانشگاه بوده گفته بود که زیاد خبر خودکشی تو شریف می‌شنیده. با توجه به این که مثل خیلی چیزهای دیگه تو ایران آمار درست و حسابی وجود نداره واقعا نمی‌شه فهمید که چند نفر در سال در دانشگاه‌ها خودکشی می‌کنند و آمار هر دانشگاه به نسبت جاهای دیگه چه جوریه. ولی یادم افتاد که راجع به خودکشی‌ها در Cornell بگم. (نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم قبلا اینا رو اینجا نوشته‌ام. ولی گشتم پیدا نکردم. خلاصه ببخشید اگه تکراریه.)

Cornell از سال‌های قدیم معروف بوده به دانشگاه خودکشی و دانشگاه همیشه اینو تکذیب کرده و می‌گه که میانگین تعداد خودکشی اونجا بالاتر از حد معمول در جاهای دیگه نیست. ولی با این‌حال دانشگاه خیلی سعی کرده که امکاناتی بگذاره که همون اتفاقات رو هم کم کنه. وقتی که من اونجا بودم تو همه مراسم معارفه دانشگاه صدبار تکرار کردن که هر مشکلی داشتین با دیگران مطرح کنید. کلی سیستم مشاوره دانشگاه رو توضیح دادند. و حسابی سعی کرده بودند که تو هر وقت می‌خواهی بتونی با کسی صحبت کنی. دو نوع مشاوره اون‌جا بود. یکی مدلی بود که بهش می‌گفتند Let’s Talk. این‌طوری بود که مشاورهای دانشگاه ساعت‌های مختلف جاهای مختلف دانشگاه می‌نشستند و هرکسی بدون وقت قبلی و حتی بدون احتیاج به اینکه اسمش رو بگه می‌تونست بره باهاشون صحبت کنه. مدل دوم همون مدل معمول همه‌جا بود که باید می‌رفتی مرکز بهداشت دانشگاه و وقت می‌گرفتی و معمولا این مشاوره‌های جدی‌تر بود و بسته به مشکل چندین جلسه ادامه پیدا می‌کرد.جلسه‌‌های مشاوره گروهی که آدم‌های با مشکل مشابه با هم حرف بزنند هم که بود.

از سال ۲۰۰۵ تا همین پارسال هم هیچ خودکشی‌ای نشده بود تو دانشگاه. ولی امسال یهو تعداد خودکشی‌ها زیاد شد و در عرض شش ماه ۶ نفر خودکشی کردند که تفریبا ۳ برابر میانگین معمول دانشگاه‌هاست. دیگه خود رییس دانشگاه و رییس مدرسه مهندسی به همه email زدند و خیلی تاکید کردند که کمک بگیرید و به بقیه توصیه کردند که حواستون باشه و دقت کنید که کسی اگه دور و برتون مشکل داره حتما به ما خبر بدید و اینا.

مساله اینه که خودکشی کلا مساله پیچیده‌ایه. وقتی تو خبر هست که طرف دانشجوی شریف بوده همه می‌گن آره دیگه فشار زیاده و بچه‌های شریف ایزوله هستند و چه و چه. Cornell اصلا به فشار کار زیاد و اینا معروف نیست. البته خب جزو Ivy League هست و دانشگاه خیلی خوبیه ولی مثلا شاید شهرت جایی مثل MIT به خرخونی بیشتر باشه.. دانشجو‌هاش اون‌طوری که قبلا هم گفته بودم حداقل در مقایسه با دو سه تا دانشگاهی که من دیدم خیلی هم شنگول و اهل حالند.

وقتی این اتفاق‌ها می‌افته به جای نظریه پردازی واقعا باید تحقیق کرد و به فکر چاره بود. که کاریه که فکر می‌کنم ذره‌ای هم تو دانشگاه‌های ایران به فکرش نیستند. یکی از مواردی که تو خود خوابگاه بود و من چون تو شورای صنفی بودم باهاش یه مقدار درگیر بودم کسی بود که تا حدی از ترس خانواده‌اش خودکشی کرده بود (رگ دستش رو زده بود و خوشبختانه ناموفق) از دانشگاه اخراجش کردند و فرستادند پیش مامان و باباش برای اینکه روی بقیه تاثیر نگذاره.

{8 Comments}

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

{3 Comments}

انتخابات

فقط یک روز به انتخابات مونده. این احساس که کار خاصی نکرده‌ام و از همه شور و هیجان در ایران هم دورم ناراحتم. کار خاص هم بیشتر به این معنی که کسی رو از رای ندادن، یا به احمدی‌نژاد رای دادن، منصرف نکردم. ولی در این مدت با اخبار ایران درگیر بودم، تلویزیون ایران رو نگاه کردم و بحث‌هایی کردم که باعث شد خیلی چیزا یاد بگیرم و ازش خوشحالم. می‌خوام یه بار فکرام رو بنویسم برای بعد که یادم بمونه. تیکه تیکه این حرفا رو در بحث با دوستان قبلا گفتم.

من به موسوی رای می‌دهم مهم‌‌تر از همه به خاطراینکه  فکر می‌کنم آدم روشنفکرتر، پخته‌تر و راستگوتری از بین بقیه نامزدها هست. من هم دوست داشتم بعد از آقای خاتمی به جایی رسیده بودیم که به کسی رای می‌دادم که تندتر بود و بیشتر به سمت اون چیزی که ما می‌خواهیم حرکت می‌کردیم. ولی بعد از آقای خاتمی، احمدی‌نژاد انتخاب شد و نشون داد که ما هنوز شناخت درستی از مردم ایران نداریم و قدرت نهادهای دیگه‌ای مثل قوه قضائیه و مسجد‌ها و بسیج رو یادمون رفته.

بعضی‌ها می‌گن لازم نیست کسی خودش روشنفکر باشه و کافیه تیم قوی داشته باشه. من فکر می‌کنم این کافی نیست. از همه مهم‌تر من دارم به رییس‌‌جمهور رای می‌دم و نه حتی مثل آمریکا به رییس‌جمهور و معاون اولش. و همین رای دادن من و توه که برای رییس‌جمهور یه وظایفی و همراه اون یه امنیت نسبی‌ای میاره برای کار کردن و مقابه با فشارها. و بعد درسته که لازم نیست رییس‌جمهور تو اقتصاد و سیاست و راه و ساختمان و… دکترا داشته باشه ولی درک مسایل و فهمیدن اینکه حالا این چیزی که مشاور یا وزیر گفت چی بود لازمه. نه در حدی که بعد از چهار سال هنوز نتونی در مورد طرح اقتصادیت که از هم برنامه‌هات مهم‌تر بوده خوب توضیح بدی.

این ویدیوها رو برای بحثی که با بچه‌های اینجا کردیم از سوال و جواب‌های کروبی و موسوی جدا کرده بودم و اینجا هم می‌گذارم برای مقایسه طرز صحبت کردن این دو نفر در مورد زنان. یکی در توانایی زن‌ها شک نداره و قولش فراهم کردن شرایط برای استفاده‌ از اونه. یکی دیگه می‌گه آره من خودم زنم رو بهش یاد دادم و اومد تو کار. مگه ما از اول بلد بودیم زن‌ها هم میان کم کم یاد می‌گیرن.

بعد جالبه که یه فرض‌هایی راجع به کروبی به وجود اومده که حتی مشاورانش هم تایید نمی‌کنند. مثلا حجاب اجباری. جمیله کدیور به صراحت گفته «البته فكر نمي كنم كه كروبي بخواهد حجاب را اختياري كند و اگر بخواهد هم، شوراي نگهبان نمي گذارد.»

یا مثلا می‌گن موسوی می‌خواد ما رو برگردونه به ۳۰ سال پیش و  از اینکه به خمینی استناد می‌کنه شاکی می‌شن. بابا حداقل یه نگاهی به قبل و بعد این برنامه‌های انتخاباتی تو تلویزیون بندازید ببینید که یادتون نره گرامر صحبت‌ها تو ایران رو. و بعد هم یه جسنجویی در گوگل کنید ببینید آقای کروبی نظرش چیه.

من از تیم آقای کروبی خیلی‌هاشون رو می‌پسندم. از اینکه روزنامه داشته خوشم میاد (گرچه کاش آرشیوش کار می‌کرد)، از اینکه کرباسچی تو تویتر می‌نویسه خوشم میاد ولی وقتی چهار سال پیش اعتراض‌ به تندروی‌های حزب مشارکت و

{5 Comments}