Author Archives: رویا

دویدن – ۱۰ کیلومتر

گفته بودم که با اینکه هنوز مطمئن نبودم که می‌خوام برای ۵ کیلومتر مسابقه بدم یا ۱۰ کیلومتر، چون کسایی که باهاشون دوست شده بودم داشتن برای مسابقه ۱۰ کیلومتر تمرین می‌کردند من هم با اونا شروع کردم به تمرین کردن. البته من همچنان برنامه‌ام دویدن و راه رفتن بود. برای دوره قبلی پنجشنبه و شنبه‌صبح‌ها با گروه تمرین می‌کردیم و سه‌شنبه صبح‌ها خودم تو پارک نزدیک خونه می‌دویدم. ولی وقتی مسافت زیاد می‌شه دیگه دور پارک دویدن خیلی حوصله سربره. با دو تا دیگه از کسایی که تو گروه بودن با هم قرار گذاشتیم و دوشنبه‌ها می‌رفتیم تو یه مسیری می‌دویدیم. با اینا خیلی همسن و سال هستیم و هر سه تامون بچه مدرسه‌ای داریم (جالبیش اینکه هر سه‌تا، بچه کلاس اولی داریم). البته من از اونا همش عقب‌تر بودم ولی همین که با هم قرار گذاشته بودیم خودمون رو می‌رسوندیم. من هنوز به راه رفتن و دویدن ادامه می‌دادم، ۵ دقیقه دویدن و ۱ دقیقه راه رفتن.

تو یکی از این هفته‌ها دوشنبه مدرسه‌ها تعطیل بود و چون بچه‌ها خونه بودن نمی‌شد صبح بریم اینه که سه‌شنبه شب رفتم که با گروه بدوم. اولین بارم بود که تو تاریکی می‌دویدم که البته خیلی تجربه خوبی بود. یکی از اعضای گروه که از همه اتفاقا سریع‌تر می‌دوه، اونشب با بچه‌اش تو کالسکه اومده بود و برای اینکه من تو شب و تاریکی تنها نباشم، شروع کرد کنار من اومدن و  منم یه طوری تو رودربایستی اون که به خاطر من داره یواش‌تر می‌دوه گفتم همین طور می‌دوم تا اینکه دیگه نتونم. دیگه مشغول حرف زدن شدیم و یه جایی بچه‌اش شروع کرد به نق زدن و شروع کردیم واسه اون شعر خوندن که سرش گرم بشه، خلاصه همه مسیر ۴ مایل رو بدون راه رفتن و وایسادن دویدم. خودم اصلا فکر نمی‌کردم بتونم این همه رو بدوم. گرچه که وقتی نگاه کردم میانگین سرعتم فرق چندانی با وقتی که هم می‌دویدم و هم راه می‌رفتم نداشت ولی از لحاظ روانی خیلی موفقیت بزرگی برای خودم بود. هم اینکه بدونم توانایی اینو دارم که این مقدار رو بدوم و هم اینکه بدونم که اگر هم وسطش خسته بشم می‌تونم راه برم و بعد جبران کنم.

دیگه برای مسابقه ۱۰ کیلومتر ثبت‌نام کردم و این شنبه که گذشت مسابقه بود. مسابقه قبلی درست تو محله خودمون بود. همه‌مون با خانواده اومده بودیم و کلش هم که نیم ساعت بود و تا اونا یه چیزی خورده بودن ما برگشته بودیم. ولی این دفعه ساعت ۶ صبح که هنوز تقریبا تاریک بود باید از خونه می‌اومدیم بیرون اینه که تنها رفتیم.  مسابقه قبلی با اینکه مسافتش کمتر بود و یه جور مسابقه محله‌ای بود، همه چیز مرتب‌تر (و شیک تر!) بود. حتی مثلا تی‌شرتی که دفعه قبل بهمون دادن جنسش مال ورزشه ولی این یکی از همین تی‌شرت‌ها که تو خونه باید بپوشی :)) اینجا اصلا ما رسیدیم معلوم نبود نقطه شروع کجاست. بعد یه چهارتا میله رو هم سوار کردن که اون می‌شد نقطه شروع. ولی جای قشنگی بود و تقریبا همه مسیر اقیانوس رو می‌دیدیم و صبح زود بود و همه جا آروم و قشنگ. منم نسبتا با سرعت معقولی رفتم و به خودم گفتم که اگر جون داشته باشم مایل آخر سرعت رو زیاد می‌کنم. ولی یهو مسیر افتاد تو یه پارک که اصلا من مطمئن نبودم که دارم درست می‌رم یا نه. بعضی جاها ملت داشتن با کالسکه یا مدل قدم زنان می‌رفتن و هی باید بهشون می‌گفتم ببخشید و از وسطشون می‌رفتم. اصلا واقعا شک کرده بودم که لابد یه جا رو اشتباه رفتم. بعد یهو خط پایان رو دیدم ولی رو ساعتم نشون می‌داد که هنوز خیلی مونده به ۶.۲ مایل. دیگه مطمئن بودم اشتباه رفتم مسیر رو. وقتی از خط پایان رد شدم ساعتم مسیر رو نشون می‌داد ۵.۹۴ مایل. مدالم رو گرفتم و بقیه گروهمون رو دیدم. فهمیدم که نه واقعا مسیر کوتاه بوده. بعضی‌ها خودشون بیشتر دویده بودن که برسن به ۶.۲. اینش یه کمی حالگیری بود چون هم واقعا ۱۰ کیلومتر ندویده بودم هم اینکه می‌دونستم که می‌تونستم سرعتم رو بیشتر کنم آخرش.

با اینکه بودن خانواده همیشه خوبه مخصوصا که دوست دارم سپهر هم تشویق بشه به دویدن. ولی دفعه پیش بعد از مسابقه دیگه همه فوری رفتن پیش خانواده خودشون. اما این دفعه یه مقدار غر زدیم از اینکه مسیر کوتاه بود و یه چیزهایی خوردیم و کلی عکس گرفتیم و آشناهای دیگه رو اونجا دیدیم و وقتی زمان‌ها رو اعلام کردن رفتیم زمانمون رو چک کردیم. و خلاصه بیشتر تو حال و هوای بعد از مسابقه بودیم.

دیگه بعد از ۱۰ کیلومتر هدف بعدی می‌شه نیمه ماراتون. ولی من هنوز در خودم توانایی‌اش رو نمی‌بینم و ترجیح می‌دم که تو همین ۵ کیلومتر و ۱۰ کیلومتر بهتر بشم. مخصوصا اینکه دوست دارم دویدن کاری باشه که مرتب انجام بدم و نیمه ماراتون تمرین کردنش دوبرابر می‌شه و خیلی وقت می‌گیره. و خب دیگه چون کلاسی در کار نیست همت ادامه دادن دویدن با خودمه. حتما میام گزارش می‌دم که به کجاها رسیدم.

بهتر از قبل -۱

به نظر میاد که واقعا طرفدار این نویسنده‌هه شده‌ام، چون الان اومدم راجع به کتاب Better Than Before بنویسم که داریم با ندا می‌خونیمش، دیدم قبلا هم راجع بهش نوشته‌ام :))

گفتم حالا که دارم بالاخره این کتابش رو می‌خونم یه چیزاییش رو اینجا بنویسم.

یکی از چیزایی که این خانم Gretchen Rubin خیلی روش تاکید می‌کنه و تا جایی که من دیده‌ام با بقیه فرق داره اینه که می‌گه سعی کنید اول خودتون رو بشناسین و بعد با توجه به شناختی که از خصوصیات خودتون دارید راه‌کار پیدا کنید. من این نظرش رو خیلی دوست دارم.  خودش البته خیلی به طبقه‌ بندی‌ کردن علاقه‌ داره که یه مثال‌هاییش رو خواهم نوشت. ولی من فکر می‌کنم لزوما آدم تو همه زمینه‌ها در یه دسته‌بندی خاص محدود نمی‌شه اما خوندشون شاید باعث بشه یه اخلاق‌هایی رو تو خودش بهتر ببینه.

فصل اول کتاب با بحث four tendencies (چهار گرایش) شروع می‌شه که اتفاقا انقدر خودش خوشش اومده و مورد استقبال واقع شده که داره یه کتاب به طور خاص راجع به همین موضوع می‌نویسه که به زودی درمیاد. البته دلیلی که اسمشون رو گذاشته گرایش همینه که خودش هم می‌خواد بگه صفر و یکی نیست.

این چهاردسته بر اساس اینه که ما در برابر توقعات بیرونی و توقعات درونی که از خودمون داریم چه جوری برخورد می‌کنیم.

۱- Upholder (اگر ترجمه خوبی به نظرتون می‌رسه بگین) کسی که هم در برابر توقعات بیرونی و هم درونی احساس مسوولیت می‌کنه.

۲- Questioner (پرسش‌گر) کسی که توقعاتی که ازش می‌ره رو زیر سوال می‌بره ولی وقتی راضی و قانع بشه که معقول هستند اونا رو برآورده می‌کنه

۳- Obliger (ترجمه خوبی ندارم بازم) کسی که در برابر توقعات دیگران احساس مسولیت می‌کنه ولی انتظارهایی که خودش از خودش داره رو نمی‌تونه به راحتی بهش پایبند بمونه.

۴-  Rebel (یاغی) کسی که ناخودآگاه در برابر انتظارات چه درونی و چه بیرونی، احساس طغیان کردن  می‌کنه و دوست نداره اونا رو اجرا کنه.

اگر می‌خواهید بدونید تو کدوم دسته هستید می‌تونین این کوییزی که خودش طراحی کرده رو انجام بدین.

همون طور که گفتم من خودم خیلی طرفدار دسته‌بندی صفر و یکی آدم‌ها نیستم چون مثلا تو همین دسته‌بندی خیلی از خصوصیات دسته‌های مختلف رو در خودم می‌بینم. اگه تو تلگرام یکی برام بفرسته که روغن پالم خطرناکه، اولین واکنشم اینه که برم اینترنت رو زیر و رو کنم که اصلا روغن پالم چی هست و کدوم تحقیق گفته خوبه و کدوم گفته بده و اگه واقعا قانع بشم خطرناکه همه رو می‌‌ریزم دور. یا مثلا همین الان دندون‌پزشک سپهر گفته که دندون‌های عقبش رو محافظ بگذاره و من هزار تا مطلب راجع بهش خونده‌ام و از چندین نفر که خودشون انجام داده‌ان یا دندون‌پزشک بوده‌ان نظرخواهی کرده‌ام و قراره به نتیجه که رسیدم زنگ بزنم وقت بگیرم! یا اخلاق‌های سرکشی که دوست داشته باشی متفاوت باشی و کاری که همه می‌کنن رو نکنی یا مثلا خودت قصد داری موهات رو کوتاه کنی ولی یهو مامانت می‌گه موهات رو کوتاه کن، لج کنی که اصلا نمی‌کنم! *

اما لازم نیست لزوما آدم خودش رو کامل تو یک دسته خاص ببینه. مثلا من با خوندنشون این اخلاق رو در خودم می‌بینم که هیچ چیزی مثل مهمون داشتن وادارم نمی‌کنه خونه رو تمیز کنم! و هیچ چیزی مثل نمره و امتحان وادارم نمی‌کنه درس بخونم. چیزی که باعث شده طرفدار این خانومه بشم همینه که می‌گه که به جای سرزنش کردن خودتون، راه‌حل پیدا کنید. پس اگر توقع بیرونی باعث می‌شه کاری رو انجام بدهید می‌تونین از استراتژی جوابگو بودن (Accuntablity) استفاده کنین. در واقع خودتون برای خودتون اون توقع بیرونی رو ایجاد کنید.

مثلا با اسم نوشتن برای کلاس. اگر دوست دارین بنویسین، کارگاه‌های نویسندگی ثبت‌نام کنید، اگر دوست دارید ورزش کنید کلاس ورزش یا بهتر از اون مربی شخصی بگیرید، ممکنه چند ساله کتاب جاوا گرفته‌اید که یاد بگیرین ولی نتونستین ادامه‌اش بدین، کلاس (مثلا آنلاین) ثبت‌نام کنید یا دانشگاه برین. لزومی نداره البته که حتما خرج کرد. می‌تونین عضو گروه‌هایی بشین که اونا هم هدف مشابه دارن. اینا روش‌هاییه که سال‌هاست آدم‌ها به کار می‌برن مثل درس‌خوندن‌های گروهی، گروه‌های ترک الکل یا اعتیاد، گروه‌هایی مثل Weight Watchers برای وزن کم کردن، گروه‌های کتاب‌خونی و غیره. این روزها به مدد تکنولوژی خیلی از این گروه‌ها رو می‌شه آنلاین ادامه داد. مثلا دو سال پیش من و اعظم و ندا با هم قرار گذاشتیم که حداقل روزی ۱۰۰۰۰ قدم راه بریم و خیلی موثر بود.

ولی چیزی که تو این کتاب می‌گه و تجربه من هم بوده اینه که بسته به سختی هدفتون و شخصیتتون  و رابطه‌تون با گروه می‌تونه تجربه‌تون موفقیت آمیز باشه یا نه. مثلا اگر گروه کتاب‌خونی آدم‌های حوصله سربری باشن، احتمالا انگیزه خوبی نیستند، یا قرار با دوستای خیلی نزدیک ممکنه کار نکنه چون اون رودربایستی که آدم رو در خجالت انجام دادن کاری بگذاره، وجود نداره.  مثلا من و ندا قرار گذاشتیم روزی ۲۰ صفحه کتاب بخونیم ولی من تنبلی می‌کنم! البته با هم زیاد کتاب‌ خونده‌ایم ولی بیشتر برای هم‌دیگه انگیزه هستیم تا اجبار.

من همین دویدن خودم رو نتیجه عضو بودن تو یک گروه می‌دونم. همون‌طور که گفته بودم اولش سعی کردم که خودم شروع کنم. ولی مطمئنم که اگر برای این گروه ثبت‌نام نکرده بودم انقدر ادامه نمی‌دادم. «مربی»** ها اونجا خیلی کمک‌کن و مهربون و خوش‌اخلاقند و با بقیه هم خیلی بهمون خوش می‌گذره و هم‌دیگه رو تشویق می‌کنیم. مخصوصا من با دو نفر دیگه از گروه که باهاشون همسن و سال هستم خیلی دوست شده‌ایم و یه روز از هفته رو هم که برنامه گروه بهمون نمی‌خوره خودمون با هم می‌ریم می‌دویم.

شما تجربه‌تون چی بوده؟ فکر می‌کنید تو کدوم دسته هستید؟ اگر مثل من پاسخگو بودن به عامل خارجی برای شما هم لازمه، چه راه‌حل‌هایی تا حالا براش داشتین. اگر عضو گروهی بودین که بهتون کمک کرده اینجا معرفی‌ش کنین یا ایده‌اش رو بگین. یا اینکه اگر همین الان به فکر افتادین که یه هدفی رو دنبال کنین و دنبال پایه و انگیزه هستید، راهش بندازین و اینجا تبلیغ کنید شاید کس دیگه‌ای هم دنبالش باشه.

  • * خود نویسنده می‌گه که یه چیزی که برای obligerها اتفاق می‌افته اینه که از بس به حرف بقیه گوش می‌کنن یهو می‌برن و طغیان می‌کنند. گرچه من خودم فکر نمی‌کنم که این طغیان لحظه‌ای باشه و فکر می‌کنم هرکسی شاید تو شرایط مختلف یا نسب به آدم‌های مختلف واکنش‌های مختلفی داشته باشه. مثلا به اینکه بدونه ازش چه توقعی می‌ره مسوولیت بیشتری احساس کنه تا اینکه مستقیم کسی بهش بگه برو فلان کار رو انجام بده.

** اون‌جا یه نفر هست که واقعا مربی هست. مدرک مربی‌گری داره و خودش هم دونده است و وارده. بقیه در واقع فروشنده‌های مغازه هستند که بعضی‌ها خودشون هم تازه شروع کرده‌اند ولی میان و انگیزه می‌دن و تشویق می‌کنند.

بابا

دو سال گذشت. زمان خیلی عجیبه. خوش‌ترین لحظه‌ها رو از یادت می‌بره و بدترین لحظه‌ها رو یه خاطره دور می‌کنه.

  • نگاه آدم به پدر مادرش فکر کنم یکی از پر تناقض‌ترین چیزا باشه. پر از وابستگی و عشق و حرص و غر و نگرانی و غرور و …. ولی حتی وسط عصبانی‌بودن‌های دوران نوجوونی برای من بابام نزدیک به کامل بوده.
  • می‌دونستم که مادرش رو ۷ سالگی و پدرش رو ۲۱ سالگی از دست داده. می‌دونستم که درس خون بوده و شاگرد اول و همه نداشتن‌ها رو با درس خوندن جبران کرده. همیشه برام تعریف می‌کرد که وقتی برای اولین بار می‌اومده آمریکا تو هواپیما کنارش یه پیرمرده با پسرش نشسته بودن. از بابام می‌پرسن که کجا می‌ری و اینا و بابام می‌گه که دارم می‌رم درس بخونم. پیرمرده برمی‌گرده به بابام می‌گه تو با این انگلیسی بد حرف زدنت هیچی نمی‌شی. پسره کلی سرخ و سفید می‌شه که بابام گوشش سنگینه و ناراحت نشو و اینا. ولی اولین جلسه درس که می‌ره سر کلاس دفترش رو که باز می‌کنه خط اول رو هنوز ننوشته نصف کلاس رفته بوده و هیچی نفهمیده بوده. می‌گفت همین طور صدای پیرمرده تو گوشم تکرار می‌شد که تو هیچی نمی‌شی. از اون روز دیکشنری و کتاب درسی رو ورمی‌داشته و از صبح تا شب تو کتاب‌خونه درس می‌خونده. ۳۸ سالم شده و تازه بعد از این همه سال‌ دارم می‌فهمم که درس این داستان شاگرد اول شدن نبود. اون قسمتی بود که کوتاه نیای.
  • خیلی اطلاعات عمومی‌اش خوب بود. از بچگی به فیزیک علاقه داشت مخصوصا نجوم ولی نشده بود فیزیک بخونه و بیشتر شیمی‌دان بود. ولی خوره اخبار علمی بود. بعدها برام تعریف کرد که بچه که بوده ستون علمی اطلاعات رو می‌بریده و تو دفتر می‌چسبونده. اخبار علمی فرهنگی تو خونه ما جزو برنامه روزانه بود. کلی آزمایش انجام می‌دادیم تو خونه. کریستال درست می‌کردیم. وقتی تو حیاط عقرب پیدا کرده بود گذاشت تو شیشه الکل و من بردم دادم آزمایشگاه مدرسه. لوبیا می‌کاشتیم. تخم پروانه رو با برگش گذاشته بود تو شیشه تا ما همه مراحل کرم و پیله و پروانه رو ببینیم. موقع نشستن آپولو رو ماه دانشجو بوده و بعدش رفته بود ناسا و کلی اسلاید خریده بود و هر از مدتی پروژکتور رو هوا می‌کرد و می‌نشستیم عکسای آپولو و آقای نیل آرمسترانگ رو با توضیحات کامل تماشا می‌کردیم.
  • همیشه می‌دونست تک تک چیزایی که تو آزمایش خون‌ها هست چی هست ومقدار نرمالش چیه ومعنی بالا پایین بودنش چیه. و البته علاقه‌مند به اخبار به طور کلی. هرروز کله سحر پا می‌شد بی.بی.سی فارسی رو روشن می‌کرد و ظرف‌ها رو می‌شست. این اخلاق اعتیاد به اخبار رو البته می‌تونم با افتخار بگم که منم ۱۰۰ درصد ارث برده‌ام :))
  • علاقه هنریش عکاسی بود. زمان دانشجویی تو آمریکا برای خودش دوربین خریده بوده و کلاس مکاتبه‌ای عکاسی ثبت‌نام کرده بود. خیلی عکاسی می‌کرد و نسبت به چاپش هم حساس بود. یادمه بچگی با هم می‌رفتیم مغازه نمایندگی کداک که همیشه به بابای من می‌گفت مهندس. و من تعجب می‌کردم که چرا بهت می‌گه مهندس. می‌گفت خب چون از زمانی که مهندس بودم منو می‌شناخته :) این قسمت علاقه و استعداد عکاسی رو پویا همه‌اش رو صاحب شده.
  • و البته علاقه به تکنولوژی و مخصوصا کامپیوتر. اینارو پویا باید یه موقع بنویسه. از کمودور ۶۴ و کامپیوتر بعدی که اصلا یادم نمیاد اسمش چی بود. هم خیلیدوست داشت ما برنامه نویسی یاد بگیریم هم خودش همش در فکر این بود که چه استفاده‌هایی برای کارهاش می‌تونه بکنه. مثلا یادمه اسلاید رو رو کامپیوتر با رنگ‌های نگاتیو درست می‌کرد و بعد با دوربین از صفحه کامپیوتر عکس می‌گرفت تا بتونه نمودارهاش رو با پروژکتور نشون بده.
  • با اینکه خیلی آدم اجتماعی حساب نمی‌شد به تشکیل دادن و عضو گروه‌های اجتماعی شدن و کارهای گروهی کردن خیلی اعتقاد داشت. این یک قسمت شخصیتش برای من کمر‌نگ بود تو دوران بچگی. و شاید بگم بیشترش رو بعد از فوت کردنش فهمیدم. خیلی گذرا تعریف کرده بود که زمان دانشجویی تو آمریکا گروه دانشجوهای ایرانی داشتن و حتی آدم دعوت می‌کردن که براشون حرف بزنه. یا راهنمایی که بودم به مناسبت ۴۰امین سال ورودشون به دانشگاه با گروه هم‌کلاسی‌های دوران لیسانسشون رفتیم اصفهان که خیلی خوش گذشت. و اون گروه هم‌کلاسی‌هاشون تا سال‌های بعد (یا شاید هنوز هم) با هم دوره داشتن. این دفعه که ایران بودیم بابای علیرضا بهم گفتن که بابام دوست داشته که یه گروه بازنشتگان هم درست کنه.  شاید چون خودم به این جور فعالیت‌های گروهی خیلی علاقه داشتم (شورای صنفی و انجمن فارغ‌التحصیلان و اینا) دوست دارم فکر کنم که این هم اشتراک من با بابام بوده.
  • حالا که ۵۰امین سالگرد فروغ هم بود و خیلی راجع بهش حرف شد این خاطره رو هم بگم که دبیرستانی که بودم فهمیدم که یه مجموعه نسبتا کامل از کاراش چاپ شده. یه بار که می‌رفت تهران بهش گفتم برام بخره. یه کم شوخی و جدی گفت که فروغ که این حرفا رو راجع بهش می‌زنن و اینا. یادم نمیاد که بحثی کردم یا نه. چیزی نبود که نظر من راجع بهش بخواد عوض بشه ولی خب بابام اهل شعر خوندن خیلی نبود و همیشه کلا سر به سرم می‌گذاشت. وقتی از تهران برگشت کتاب رو برام خریده بود. تنها بار نبود اینه که راجع به خیلی چیزا هنوز نمی‌دونم که شاید نظر خودش چیز دیگه‌ای بود و با حرفای رایج با ما شوخی می‌کرد یا اینکه با وجود مخالفتش همیشه علائق ما رو حمایت می‌کرد.

دویدن

در معایب شبکه‌های اجتماعی چندین و چند پست می‌شه نوشت (که شاید خودم یه موقع بنویسم ازشون) ولی این بار می‌خوام از یه اثر مثبتشون برای خودم بگم. از خیلی قدیم نگین و پانته‌آ رو دنبال می‌کردم که می‌دویدن و تو مسابقه‌های مختلف شرکت می‌کردند و  همیشه بدون اینکه خودم واقعا برم نگاه کنم تصورم این بود که این مسابقه‌ها گرونند یا اینکه خیلی زود پر می‌شوند و باید زود بجنبی تا بتونی ثبت‌نام کنی. تابستون پارسال که ایران بودم یهو آگهی مسابقه دویدن ۵ کیلومتر رو دیدم که دقیقا تو محله خودمون بود و نوشته بود همون هفته ثبت نامش شروع می‌شه. انقدر عجله داشتم تو ثبت‌نام کردنش که فکر می‌کردم نمی‌شه صبر کنم تا وقتی از ایران برگردم که فرم رو پر کردم و به داداشم سپردم که برام همون روز ثبت نام کنه. مسابقه قرار بود ۲۱ ژانویه (۱ دی) باشه. وقتی برگشتم با برنامه c25k که رو تلفنم گذاشته بودم شروع کردم به تمرین کردن. از همون هفته اول یه دردی تو استخون جلوی ساق پام احساس می‌کردم. فکر کردم که شاید از کفشم باشه. از نگین پرسیدم که چه کفشی خوبه و چه طوری انتخاب کنم. بهم گفت که بهترین کار اینه که برم یه مغازه که کارشون همینه که مدل راه رفتن و دویدنم رو نگاه می‌کنن و بهم کفش پیشنهاد می‌دن. اولش که گشتم تعجب کردم که انگار یکی تو محله ما هست و من تا حالا ندیده بودمش. ولی بعد فهمیدم که هنوز باز نشده ولی قراره به زودی باز بشه. صفحه فیسبوکشون رو لایک کردم ولی کفشم رو از یه مغازه دیگه خریدم. اونجا رو تردمیل دویدم و از دویدنم فیلم گرفتن و بهم چند مدل کفش پیشنهاد دادن. تو این مدتی که خودم یواش یواش داشتم تمرین می‌کردم اون مغازه هم باز شد و یکی از اولین اطلاعیه‌هاشون این بود که برای همین مسابقه ۵ کیلومتر که من ثبت‌نام کرده بودم می‌خوان جلسه‌های تمرینی بگذارن. فکر کنم من اولین نفری بودم که ثبت‌نام کردم :))

یه روز رفتیم برای جلسه توجیهی که پرسیدن هدفمون چیه و چقدر تا حالا دویدیم و اینا. من که صفر کیلومتر صفر کیلومتر بودم و هدفم رو هم گفتم که فقط تا وقتی همه بساط مسابقه رو جمع نکرده‌ان من بتونم تموم کنم! یه برنامه ۱۰ هفته‌ای بهمون دادن که مال من از ۱ دقیقه دویدن و ۲ دقیقه راه رفتن برای ۱۲ دقیقه شروع می‌شد. هفته هشتم رسیدم به ۴ دقیقه دویدن و ۱ دقیقه راه رفتن و برای اولین بار ۵ کیلومتر رو رد کردم (در ۳۴ دقیقه). کلی به خودم امیدوار شده بودم و حقیقتش اون روز از هیجان همه روز ذوق‌زده بودم. تمرین‌هامون رو توی پارک دور زمین چمن می‌کردیم که صاف بود نسبتا. ولی تو دو هفته آخر تو مسیر مسابقه تمرین کردیم و همه اون خوشحالی به قولا رفت down the drain و حسابی از خودم ناامید شدم. همون اول مسیر بالا و پایین‌های نسبتا شدید داشت که وقتی به نصف مسیر رسیدم نه تنها نمی‌تونستم بدوم حتی راه هم نمی‌تونستم برم. البته بعد از یکی دو بار تمرین یه کمی بهتر شدم ولی با بدبختی!

روز مسابقه خیلی برام تازگی داشت چون تا حالا ندیده بودم و همه چی برام تازگی داشت. البته از یه طرف خیلی خوشحال بودیم چون چند روز قبل همه‌اش بارون اومده بود و پیش‌بینی هوا این بود که اون روز هم بارون میاد. ولی صبح هوا خوب و صاف بود. و البته یه خوش‌شانسی دیگه هم این بود که به خاطر بارون‌های قبل یه قسمت مسیر که تو زمین‌های خاکی بود رو عوض کرده بودن و یه مقداری از شیب‌ها کم شده بود. کلا فضای مسابقه باحال بود. یه عده که خیلی ورزشکار بودن و برای اول دوم شدن می‌دویدن اول صف بودن و ما به نصف مسیر نرسیده اونا رسیدن به آخر خط. ولی در کل اکثرا شاد و شنگول بودن و خیلی‌ها هم خانوادگی اومده بودن و گپ‌زنان می‌دویدن. من همون ۴ دقیقه دویدم و ۱ دقیقه راه رفتم. ۴ دقیقه آخر رو ولی دیگه یهو سرعت رو زیاد کردم .زمانم شد ۳۲:۲۹  که از همه زمان‌های تمرینم بهتر بود.

من نفر ۴۱۵ شدم که درست وسط بودم. خودم که راضی بودم چون دو ماه قبل‌ترش عمرا فکر نمی‌کردم بتونم ۵ کیلومتر برم. (البته تکنیکالی هنوز هم همه‌اش رو ندویده‌ام 😜)

همون جا که برای تمرین می‌رم کلاس بعدی رو گذاشتن آمادگی برای یک مسابقه ۱۰ کیلومتر که اولای آوریل (آخر فروردین) من اولش گفتم که نمی‌تونم هنوز ۱۰ کیلومتر برم و ترجیح می‌دم باز برای ۵ کیلومتر برم ولی زمان دویدنم رو بیشتر کنم. و اونا هم گفتن باشه بیا.

۵ هفته هم هست که دور دوم رو شروع کرده‌ایم. ولی از همه کسایی که با هم بودیم فقط من بودم که هنوز کل مسیر رو نمی‌دویدم و اونا همه الان برای ۱۰ کیلومتر تمرین می‌کنند. اینه که فعلا هنوز دارم با همون گروه ۱۰ کیلومتری‌ها تمرین می‌کنم ولی خب شاگرد آخر کلاسم :))

خیلی طولانی شد این پستم ولی اینو هم بگم که شاید اتفاقا خود همین شاگرد آخر کلاس‌ بودنم مهم‌ترین تمرینه برام. هر روز دارم تمرین می‌کنم که مهم نیست که به نسبت بقیه خیلی خوب نیستم. مهم اینه که کاری که قبلا فکرش رو هم نمی‌کردم بتونم، الان دارم انجام می‌دم.

طوفان

دلم برای روزمره نوشتن تنگ شده. امروز اینجا پیش‌بینی طوفان هست. البته ما تو ناحیه‌ای نیستیم که خیلی شدید باشه ولی باد از حالا شروع شده. فکر کنم بعضی‌ها هم از ترسشون نرفتن سرکار چون خیابون‌ها صبح خلوت خلوت بود!