کتاب ساداکو و هزار درنای کاغذی رو نمیدونم خوندین یا نه. داستان دختری که تو بمباران هیروشیما بوده و سرطان میگیره. بعد با دوستاش شروع میکنه به ساختن درناهای کاغذی و آرزو میکنه برای سلامتی. الان کتابش رو توی سایت کانون پیدا کردم دیدم عجب جلد عجیبی داشته. حالا درسته که به معنایی امریکاییها این بلا رو سر ساداکو اوردن (راستی ماجراش واقعیه) ولی انصافا طرح جلدش خیلی نامتناسبه با داستان.
نمیدونم اون موقع داستان تاثیرگذارش بود یا علاقهام به اریگامی که خیلی دوست داشتم یه موقع منم ۱۰۰۰ تا درنا درست کنم. آروز هم که همیشه هست. یکی دو سال پیش تو یک مغازه کرهای یه بسته هزارتایی کاغذ که برای همین منظور درست شده بود رو خریدم ولی امسال تازه همت کردم و نشستم به درست کردن. پای فیلم نگاه کردنها درست میکردم تا بالاخره دیروز تموم شد.
راجع به این رسم اینجا میتونید بخونید. کاغذش هم لازم نیست چیز خاصی باشه. کافیه هزارتا مربع باشه و اتفاقا شاید از کاغذهای مختلف باشه جالبتر هم باشه. رسمش بیشتر اینه که همه رو توی یه نخ میکنن و آویزون میکنن. درست کردنش هم خیلی ساده است.
دوستان نزدیک میدونند که من خیلی عشق کتاب خوندن هستم. البته نه اینکه خیلی زیاد کتاب بخونم مخصوصا تو انگلیسی سرعتم زیاد نیست. ولی علاوه بر خوندن علاقه شدیدی هم به داشتن کتاب دارم. تا وقتی ایران بودم یک افتخارم هم این بود که هیچ کتاب نخوندهای تو کتابخونهام نداشتم. ولی اینجا هم به دلیل همون پایین بودن سرعت خوندن و هم دلایل استراتژیک دیگه کلی کتاب جمع شده برام که نخوندهام. یکی از مهمترین دلایلش حراجه! اصلا یادم نمیآد که تو ایران کتاب رو حراج کنند ولی اینجا اکثر کتابفروشیها یه قسمت حراجی دارن. خب آدم وسوسه میشه دیگه. مثلا سری کتابهای ارباب حلقهها (The Hobbit and The Lord of the Rings) رو این کتابفروشی شهرمون با قیمت خوبی گذاشته بود. نمیشد نخری که. یا بعضیوقتا یه کتاب خاصی رو میخوام مثلا توی گروه کتابخونی قراره خونده بشه و چون آمازون اگه بالای ۲۵ دلار خرید کنی پول پست رو نمیگیره خب یه کتاب دیگه هم میگذارم روش که ۲۵ دلار بشه! اینطوری یه سری زیادی جمع شدند که نخونده موندند. ولی چند وقت پیش تصمیم گرفتم که تا وقتی همه این کتابها رو نخوندهام کتاب دیگهای نخرم و نخونم.
اول از همه از The Woman in White شروع کردم. این کتابه رو خودم نخریدم. علیرضا اون موقع که مجرد بود خریده بوده. هی هم به من میگفت که اینو بخون خوبه. یه بار شروعش کردم ولی کتاب سال ۱۸۵۹ نوشته شده و خب پر از توصیف و توضیح. اون بار حوصلهام نشده بود ولی اینبار دیگه مجبور بودم. ولی انصافا کتاب خوبی بود. کتاب معمایی و کارآگاهیه. به همین دلیل هم هیجان انگیزه و اینکه میخوای بفهمی که چی به چیه تشویقت میکنه که از توصیفات طولانی خسته نشی. شخصیتها رو هم خیلی خوب ساخته و به نظر من منطق داستان هم درست حسابی بود. فیلمش هم با همین اسم هست که من هنوز ندیدهام. ولی یه جالبی کتاب به اینه که داستان از روایت آدمهای مختلف درگیر و از نقطه نگاه اونا نوشته شده و خیلی طبیعیه که اطلاعات بواش یواش جمع میشه که نمیدونم تو فیلم هم این طوری هست یا نه. فیلمش رو اگه کسی دیده بگین چه طوری بوده.
بعضی وقتا از بدشانسی خودم حرصم میگیرهها. تو این کلاس Princeton Reads دیدن خیلی از نویسندههاش برام جذاب بود مخصوصا Toni Morrison. ولی ار همه بیشتر دلم میخواست Jeffrey Eugenides رو ببینم. یه ماه پیش وقت دندونپزشک گرفته بودم و اون موقع دقت کرده بودم که روی جلسهای که اون میخواد بیاد نباشه. دوشنبه قرار بود بیاد و من چهارشنبه وقت داشتم. دوشنبه که رفتم سر کلاس ذوق زده، استاد گفت که Jeffrey متاسفانه امروز نمیتونه بیاد و احتمالا چهارشنبه میاد و این شد که من ندیدمش.
دیروز هنوز هم ادامه بحث راجع به کتاب Middlesex بود. اول کلاس تا همه بیان و بشینن و کلاس شروع بشه استاد یه آهنگی گذاشته بود که بعد توضیح داد که این آهنگ Gotta Be This or That از Dianne Reeves هستش.
برای کسایی که کتاب رو خوندن با اسم آهنگ ربطش رو فهمیدهان. برای کسایی که نخوندن، شخصیت اصلی داستان که تو یه خانواده یونانی نسل دومی تو آمریکا به دنیا میآد به عنوان یه دختر بزرگ میشه تا وقتی بعد یه تصادف تو نوجوانی (فکر کنم ۱۴ سالگی) میفهمه که از اصل (از نظر ژنتیکی) پسر بوده.
البته استاد همه یک ساعت کلاس رو راجع به این موضوع که آیا این درسته که باید یا این باشی یا اون و قانون طرد شق ثالث (law of excluded middle)، یا میشه یه چیزی باشی بین این دو تا یا اینکه انتخاب میانی از ما فرصت دیدن یه انتخاب کاملا متفاوت (alternative) رو میگیره، حرف زد. ولی به نظرم خود آهنگ قشنگه و ربطش هم به کتاب اندازه کافی جالبه.
دارم کتاب در جستجوی حسن (Searching for Hassan) رو میخونم به بهانه اینکه نویسندهاش داره هفته دیگه میاد اینجا. نویسنده کتاب Terence Ward وقتی بچه بوده به مدت ده سال با خانوادهاش ایران زندگی میکردن. باباش تو شرکت نفت ایران کار میکرده. اونجا یه حسن نامی با خانوادهاش کارای خونه اینا رو انجام میدادن. وقتی که برمیگردن آمریکا حسن رو گم میکنن و بعدش هم که انقلاب میشه. ولی بعد از سی سال تصمیم میگیرن با خانوادهاش برگردن ایران که حسن رو پیدا کنن. هنوز خیلی ازش نخوندم ولی یه قسمتش گریهام رو دراورد اساس.
… . This fundamentalist state had flogged offenders, covered women and defiantly thumbed its nose at the West. Yet there was reason to be upbeat: a moderate cleric had just been elected president.
Mohammad Khatami’s surprise landslide victory in August 1997 ushered in a new era. Many hailed this heady period as “Tehran Spring”. In a CNN interview with Christiane Amanpour on January 7, 1998, President Khatami welcomed cultural exchange. He offered an olive branch to Washington for the first time since the Shah’s fall in 1979 and spoke of “people-to-people” contacts with Americans. His fluency in German and English surprised world leaders, as did his penchant for quoting Kant and Tocqueville. The smiling, soft-spoken leader dared to suggest reform, democratic rights and change. …
من البته نفهمیدم منظور منیرو روانیپور از این جمله «خدایا این چاقولو هم نویسندهای است با بیستوچهار کتاب» چیه ولی گفتم حالا که عکسشون اونجا هست راجع به دو تا دیگه از نویسندههایی که اومده بودند سر کلاسمون بنویسم. یکی Edmund White که همون آقای چاقالوه که خیلی آدم باحالی بود و البته با عقاید عجیب غریب که اینجا میتونید خودتون بخونید.
کتابی که ازش خونده بودیم Hotel de Dream بود که یه برداشت داستانی از روزهای آخر زندگی Stephen Crane بود. خودش تعریف کرد که تو یکی از بیوگرافیهایی که از Stephen Crane میخونده این جریان اومده بوده که یه بار یه پسری رو میبینه تو خیابون که خودش رو میفروخته. اون که تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده بوده براش عجیب بوده ولی بعد شروع میکنه یه داستانی راجع به اون مینویسه. البته میگفت که اون نویسنده بیوگرافی آدم قابل اعتمادی نیست که مطمئن باشی این اتفاق افتاده باشه. ولی بعد فکر کرده بوده که چی میشد اگه اون داستان چاپ میشد. اولین داستان راجع به همجنسگرایی که یه نویسنده غیرهمجنسگرا نوشته باشه. و این کتاب داستان این داستان بود.
البته Edmund White که خودش gay هستش کلی راجع به تاریخ نویسندههای gay و کلا تاریخ ادبیاتشون حرف زد. راجع به کتاب بعدیش هم حرف زد که به قول خودش کلی غیبته از نیویورک سالهای هفتاد. میگفت شاید اون زمان یکی از بهترین سالها بود برای زندگی. هم قرص جلوگیری اومده بود هم هنوز ایدز نیومده بود! زندگی تو نیویورک هم حسابی ارزون و هیجانانگیز بوده. میگفت که با سه روز خدمتکار بودن تو یه رستوران میتونستی پول زندگیات رو بدی و بقیهاش اگه هنرپیشهای یا نویسنده یا هر کاره دیگهای بودی به کار خودت برسی. و البته خیلی هم ناامن بوده. مثلا خودش خونهاش رو سه بار دزد زده بوده تا اینکه یه دزد حرفهای! رو میاره تا بهش بگه چیکارا بکنه که خونهاش رو امن کنه.
برای من به طور خاص جالب بود که یه کتاب هرچند داستانی راجع به Stephen Crane بخونم چون تو مدرسه شعراش رو میخوندیم و کلی محبوب بود ولی بعد دیدم اونقدر که فکر میکردم معروف نبود! اینم یه شعرش که خوشم میاومد:
There was a man with tongue of wood
Who essayed to sing,
And in truth it was lamentable.
But there was one who heard
The clip-clapper of this tongue of wood
And knew what the man
Wished to sing,
And with that the singer was content.
تو کلاسی که قبلا حرفش رو زدم دیروز Toni Morrison اومد. کتابی که ازش خونده بودیم Jazz بود. Toni Morrison آخرین کسی بوده از آمریکا که جایزه نوبل ادبیات گرفته. این یعنی از سال ۱۹۹۳ تا حالا هیچ کس از آمریکا جایزه رو نگرفته. امسال که مخصوصا دبیر دائم (permanent secretary) آکادمی نوبل Horace Engdahl قبل از اعلام جایزه امسال گفتش که ادبیات آمریکا منزویتر از اونیه که بخواد جایزه نوبل بگیره که پس شاید حالا حالا هم کس دیگهای نگیره.
بعد از اینکه یه مقدار راجع به انگیزهاش برای نوشتن کتاب حرف زد از اول و آخر کتاب یه مقدار خوند. وای که چه صدایی داشت. با اینکه خودش موقع حرف زدن لهجه خاصی نداشت ولی کتاب رو با لحن یه مامانبزرگ پیر سیاه مهربون که داره قصه میگه خوند. خوشبختانه پیدا کردم صدای ضبط شدهاش رو*.
یک نکته جالب دیگه هم اینکه این عبارت «اولین رییس جمهور سیاه» در مورد Bill Clinton رو از Toni Morrsion نقل میکنند. البته خودش بعدا (یعنی تو همین جریانهای انتخابات اخیر) گفته که اون موقع منظورش فقط رفتاری بوده که با Bill Clinton شده بوده و از عقایدش خبری نداشته. سر کلاس هم وقتی داشت در مورد نقدهایی که به نوشتههاش میشه حرف میزد گفت که بعضی وقتا انقدر یکی حرف بیربط میزنه که تا همیشه یاد آدم میمونه و اشاره کرد به یه نقدی که طرف گفته شک دارم اوباما نسخهای از این کتاب رو با خودش تو سفرهای تبلیغاتیش ببره!
* من از اینجا داونلود کردم. اونجا تکههایی از کتابهای دیگهاش هم هست.
این دانشگاه پرینستون دانشکده انگلیسیش انقدر وسوسه انگیزه که منو یاد همه علائق دوران جوونی میاندازه! مخصوصا یه گروه نوشتن خلاق (creative writing) دارن که درساش کارگاههایی هست که دانشجوهای لیسانس میتونن با استاداش که خودشون نویسنده و شاعر هستند تمرین نوشتن کنند. مثلا یکیشون همین Jeffrey Eugenides نویسنده کتاب Middlesex که کسایی که خوندن میدونن که چه سبک نوشتن عالیای داره و از هر جملهاش کیف میکنه آدم. فکرشو بکن فقط استاد درس نوشتنت همچین آدمی باشه!
حالا من که این کلاساش رو نمیتونم برم. ولی یه درسی هست به اسم Princeton Reads که کتابهایی از نویسندهها و شاعرهایی که تو خود پرینستون درس میدن خونده میشه و یه جلسه استاد راجع بهشون حرف میزنه و یه جلسه هم خود نویسنده میاد. این ترم میرم سر این کلاس. هفتهای یه کتاب خوندن البته زیاد آسون نیست ولی تا حالا که این دو تا کتابی که خوندیم واقعا کتابهای خوبی بودن.
دو جلسه اول درس خود استاده در مورد خوندن داستان و شعر حرف زد. یکی از نکات مهمی که گفت که تو این دو تا کتابی که تا حالا خوندیم هم خیلی واضح بوده یه اشارهای بود به یه شعری از Marianne Moore در مورد شعر. کل شعر رو بخونید حتما جالبه. ولی عبارت «وزغهای واقعی در باغهای خیالی» (imaginary gardens with real toads in them) بعد از اون خیلی برای توصیف شعر و داستان استفاده شده، قرار دادن یک احساس واقعی تو یه فضای خیالی. البته تو بعضی نوشتهها این خیلی واضحتر شده. مثلا خود استاد کتاب اولیس رو مثال زد. که قهرمان داستان یک آدم خیالیه ولی در یک روز واقعی در یک شهر واقعی یه سری ماجرای خیالی براش پیش میاد. پس زمینه واقعی کتاب با دقت چیده شده، همه مکانهای کتاب واقعا وجود داشتن، حتی اتفاقهای تاریخی اون روز واقعا اتفاق افتادن. ولی آدمها، حرفایی که بینشون رد و بدل میشه زاده خیال نویسنده است.
این لیست کتابها. سعی میکنم از هرکدومش هم جدا بنویسم.
امیر کتاب «کافه پیانو» رو که بهم داد قول گرفت که راجع بهش بنویسم. اینم ادای قول:
خلاصهاش اینکه خوشم اومد از کتابه. سبکش جدید و روون بود. اثر شاهکار ادبی نبود. ولی خوب بود. این که به چاپ نهم میرسه به نظرم نشون میده بابا ملت اهل کتاب خوندن هستن. کتاب خوب متوسط کسی نمینویسه.
از بازیای که کرده بود تو فصل «اینطور وقتا نباید دور و برش باشی» و فصل بعدیاش خوشم اومد. اینکه داستان و واقعیت مخلوط شده باشه.
یکی دو جا دیدم راجع بهش نوشتن. از همه بیشتر از کسایی که گفتن هیچ ماجرایی نداره تعجب کردم. ماجرا یعنی فقط یکی با یکی بخوابه؟ بعدش هم مگه حالا کتاب حتما باید ماجرا داشته باشه؟ نمیدونم چرا به نظر بعضیها اومده بود که شناختن مشتریهای یک کافه و ماجرای زندگی یه زن و شوهر و دختر و … فضاسازی برای یه «اتفاق»ه و چون اون اتفاق نیافتاده داستان یه چیزی کم داره.
من اولین بارم بود میدیدم کسی وقت رو بنویسه «وخ» یا رفت رو بنویسه «رف» ولی حقیقتش اینه که اون خیلی کمتر زد تو ذوقم تا بعضی کتابهای مخصوصا ترجمه از ایران که اونقدر کتابی نوشتهان که مصنوعی شده. مخصوصا که کتاب در واقع حرفهای یه نفره و اگه محاورهای نوشتن در نقل قول مجازه اینجا هم مجازه. احساس میکنم اینطوری خیلی راحتتر شخصیت شخص اول داستان رو میفهمیدم.
ولی چیزی که نمیدونم اینه که تو ایران آیا کتابهای داستان ویراستار دارن و نقش ویراستار چقدره.
مثلا تو صفحه ۳۱ گفته که رنگ کاناپه گوجهفرنگی بوده و بعد تو صفحه ۱۳۰ رنگش شده پرتقالی.یا مثلا از یه طرف نوشته هاتچاکلت یا اسکوپ و بعد صفحههای اخر یهو همهچی انگلیسی شده مثلا connect و mailbox. که درست کردن اینا به نظرم بیشتر کار ویراستاره.
یه چیزی هم که برام جالب بود این بود که نمیدونم ایران از وقتی ما رفتیم تغییر کرده یا اقای فرهاد جعفری انقدر خارجی شده! رولپیپر و اسکوپ و برنج باسماتی و قهوه استارباکس و کانتر بار و …
نمیدونم هیچوقت اینجا تعریف کردم یا نه، اون موقع که درس میدادم تو کلاس حرف کتاب خوندن شد. یه چند تا از بچهها گفتن آره ما اصلا اهل این کتابهای درپیتی مثل فهیمه رحیمی و اینا نیستیم . گفتم خب خوبه چی مثلا میخونید گفتند دانیل استیل. از یه طرف خندهام گرفته بود ولی بعدش فکر کردم که واقعا جالبه. همه ما هرجایی هستیم و با یه اعتقادی، دیگرانی وجود دارن که اونا رو مسخره کنیم و پایین بدونیم کسایی هم هستند که ما رو مسخره کنند. خلاصه الان هم میخواستم از همین کتابهای «درپیتی» بگم.
نمیدونم اسم این کتابها رو چی میشه گذاشت. تو انگلیسی معمولا میگن chick -lit که شاید به نظر بعضیها توهینآمیز بیاد ولی به نظر من چون اصولا زنا هستند که بیشتر کتاب میخونند هیچی رو مشخص نمیکنه! ولی خلاصه منظورم کتابیه که راحت و روونه و وقت خوندنش لازم نیست زیاد فکر کنی و آخرش هم همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه و لازم نیست غصه بخوری. این تابستون قبل اینکه بریم مسافرت دنبال یه همچین کتابی بودم که با خودم ببرم. تو وبلاگ یه نفر (که الان یادم نیست کی) اسم سری کتابهای Shopaholic رو دیدم و فکر کردم خوبه یه کتاب مدل sex and the city حسابی مناسب مسافرته. ولی اون موقع کتاب امانت بود و من رزروش کردم و تازه وقتی برگشتم کتابه آزاد شده بود. ولی آی که عجب کتاب مزخرفی بود. نه تنها هیچ حس خوبی به آدم نمیداد که فقط حرص میخوردم که چقدر شخصیت این دختره مصنوعی و لوسه. تازه داستان هم تو انگلیسه و هیچ کدوم از اسمهای مغازهها و مدلها هم آشنا نیست!
حالا گفتم بیام اینجا بپرسم شاید خوب باشه یه لیست از کتابهای مناسب وقتگذرونی ولی خوشایند درست کرد. پیشنهاد؟
اون اولا که اومده بودم اینجا یکی از چیزایی که خیلی ناراحتم میکرد این بود که نمیدونستم چه کتابی بخونم. تو ایران بالاخره انگار تو یه جوی بودی که میشنیدی چی اومده جدید و چی خوبه. ولی این جا اصلا نمیتونستم اینو بفهمم. Amazon و New York Times رو هم چک میکردم ولی تعداد کتابهاش زیاد بود و اصلا آشنا نبودن. میرفتم تو کتابفروشی شهرمون و اون همه کتابهای خوشگل بود و نمیتونستم از بینش انتخاب کنم. بالاخره اولین کتابی که خریدم Bridget Jones’s Diary بود که خب فیلمش رو دیده بودم و برام آشنا بود و قطرش هم کم بود. کتابش بد نبود و جذاب بود ولی خب نویسنده انگلیسی و لحنش و لغتهاش برای من که تازه اومده بودم خیلی روون نبود. بعد از یه مدت غوغای The Da Vinci Code بلند شد که تو تلوزیون و اینا هم راجع بهش برنامه بود. با اینکه کتاب خیلی آنچنانی نبود ولی خب برای من خیلی بود چون نسبتا تند خوندمش و خوب هم میفهمیدم و باز به خودم امیدوار شدم. دیگه بعدش یواش یواش توش افتادم. شاید همون جا افتادن باشه. الان با اینکه نمیتونم ادعا کنم متخصصم ولی اسم کتاب کم ندارم جلوم. وقتی برم تو کتابفروشی میبینم که کتابهای جدیدش رو کجا گذاشته. کتابخونه عمومی شهر رو کشف کردهام و قفسههای کتابهای پیشنهادیاش و گروههای کتابخونیاش رو. NPR هم که واقعا زندگی من بدونش نمیگذره همیشه منبع خیلی خوبیه. مثلا این بخش You Must Read This.
اما حالا مشکلم با موسیقیه. البته من هیج وقت زیاد اهل موسیقی غیر ایرانی گوش دادن نبودهام ولی دوست دارم بدونم. دوست دارم بتونم اسم خوانندههای خوب رو تشخیص بدم. بفهمم فرق rock با pop چیه . تعریفی میدونمها، ندونم هم میتونم تو Wikipedia نگاه کنم. ولی دوست دارم اگه یه چیزی گوش کنم بدونم تو کدوم دستهاست. دوست دارم یه چند تا خواننده مورد علاقه پیدا کنم. یعنی اینم باید توش جا افتاد یا یه استعدادی میخواد که اصولا من ندارم؟