دیشب فیلم Once رو دیدیم. خیلی فیلم ساده و قشنگی بود. بعد همینطور که داشتم روی جلدش رو نگاه میکردم دیدم نوشته Rated R. در حالی که فیلمش بیصحنهترین فیلمیه که میشه فکرش رو کرد. حتی یه لباس یقه باز هم کسی نپوشیده. خشونت هم یه سیلی هم زده نمیشه. گفتم شاید این پاکت Netflix (جایی که ما ازش فیلم میگیریم) اشتباه کرده. رفتیم تو imdb نگاه کنم دیدم نه اشتباه نیست و یه توضیحاتی داره. فقط تو رو خدا بخونید و بخندید. البته اینا رو مردم نوشتن و نمیدونم جایی هست که کسایی که این rating رو گذاشتن هم توضیح بدن یا نه.
ما این آخر هفته دو هفته پیش! رفته بودیم camping. تو یه جنگلی بالای ایالت نیویورک به اسم Forked Lake که یکی از دریاچههای پارک Adirondack هستش که بزرگترین پارک آمریکاست.
ما جایی که گرفته بودیم از جایی که ماشینها رو پارک میکردیم دور بود و یا باید از تو جنگل از تو یه راه پر پستی و بلندی میرفتیم یا با قایق. با قایق جا به جا کردن وسایل راحتتر بود به شرطی که چپ نمیکردی که همه چی بیافته تو آب. ملت بعضیها حسابی حرفهای بودن و کیسههای بزرگ اورده بودن که وسایل رو میگذاشتن توی اون که اگه هم افتادن خیس نشه چیزاشون. البته کیسههای بزرگ پلاستیکی کاراییهای دیگهای هم داشت که ما روز آخر فهمیدیم.
این حالا خودش به خودی خود چیزی نبود ولی مشکل بزرگتر این بود که میگفتن اون جنگل خرس داره و یه دو تا صندوق آهنی اونجا بود که باید هرچیز خوردنی حتی آب رو میگذاشتیم اونتو. ما هم ۱۳ نفر بودیم و کلی هم خوراکی با خودمون برده بودیم. ولی خب همه چی اونتو جا نمیشد مجبور بودیم یه سری وسیله رو تو ماشین نگه داریم و بعد هربار لازم میشد این راه رو بریم و اونا رو بیاریم. به همون دلیل وجود خرسها، آشغالها رو هم نمیتونستیم بیرون بگذاریم ولی نمیدونم چرا کل این campsite هیچ جا برای آشغال نداشت و برای انداختن آشغال باید یه سه کیلومتری با ماشین میرفتیم یه جای دیگه. از دستشویی هم که نگم بهتره. برای حموم هم همینطور باید میرفتیم یه campsite دیگه.
البته همه این سختیهاش رو گفتم بگم که انصافا منظرهاش خیلی خوب بود. صبحها روی دریاچه مه میگرفت و خیلی قشنگ بود و کلا روی دریاچه که قایق سواری میکردیم یک ارامش خیلی خوبی داشت. سختیهاش هم خب تا حدی بد نبود چون آدم میره camping که تا حدی از این سختیها بکشه دیگه (چرا این کار رو میکنه نمیدونمها!) وگرنه که میرفت هتل.
اما بدشانسی ما شب دوم یک بارونی گرفت سیلآسا و همه چی خیس شد و آب شروع کرد چکه کردن تو چادرها. ولی زود تموم شد. صبح رفتیم هواشناسی رو چک کردیم و دیدیم که به به روز سوم قراره همش بارون بیاد. دیگه با خستگی و دونستن اینکه بارون میاد تصمیم بر این شد که برگردیم. و همین هم شد. یهو از ظهر شروع کرد به بارون و مگه قطع میشد. با مسوول اونجا صحبت کردیم و خوشبختانه قبول کرد که با قایق موتوری بیاد و وسایلمون رو جابجا کنه. ولی خود جمع کردن وسایل مخصوصا چادرها پدر دربیار بود. خوشبختانه اونجا یکی بهمون یه چندتا کسیه پلاستیکی داد که وسطش رو بریدیم برای جای سر و کردیم تنمون تا کمتر خیس شیم. خلاصه وضعی بودیم وقتی رسیدیم پایین و سوار ماشینها شدیم.
اینم یه عکس از دریاچهای که کنارش بودیم:
شروع کرده بودم راجع به سفر اخیری که رفته بودیم بنویسم ولی نمیشه از خسرو شکیبایی ننویسم واقعا. الان خیلیها نوشتهاند و بهتر از من. من اونقدر هم فیلمهاش رو ندیده بودم مخصوصا فیلمهای اخیرش رو. ولی اگه فقط همین هامون رو هم بازی کرده بود بس بود که وقتی صبح لپتاپ رو باز کنم و اولین خبری که میخونم خبر مرگش باشه شوکه شم و غصه بخورم و بعد یاد دبیرستان بیافتم. که همون موقع ۳-۴ بار فیلم رو دیدم. وقتی آنیتا مجله فیلم رو که باهاش مصاحبه کرده بودند اورد سر کلاس، و چون هیچکس رضایت نمیداد که دیرتر از بقیه بخونه، تمام مدت کلاس رو زمین پشت صندلی یه عده دیگه نشسته بودم و از پشت کله اونا تند و تند میخوندم.
خسرو شکیبایی برام به جز هامون یه خاطره دیگه هم هست. شعرهای سیدعلی صالحی.
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بیحرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!
قبلا گفته بودم که من کلا این سوال بزرگیه برام که کجا بنویسم. نه اینکه خیلی زیاد بنویسمها ولی خب شاید یه دفتر خوشگل آدم رو به وسوسه بندازه. دیروز اینو خریدم و هی وسوسه دارم توش بنویسم ولی بعد از طرفی هم دلم نمیآد. پیشنهادی ندارین برای یه استفاده خوب؟
مژگان منو دعوت کرده برای بازی حساسیتهای کوچک.
- از صدای دهن آدمها موقع غذا خوردن خیلی اعصابم داغون میشه. بعضی وقتا اگه مجبور باشم جایی که یکی دیگه غذا میخوره باشم خودم هم شروع میکنم به خوردن که خوب نشنوم!
- از اینکه کسی با طعنه حرف بزنه خیلی زیاد بهم برمیخوره.
- از اینکه وقتی با کسی حرف میزنم خیلی بهم نزدیک شه خیلی معذب میشم و هی خودم رو میکشم عقب.
- از اینکه کسی وقتی موقعیتش عوض میشه همه نظرها و اعتقادها و احساسهایی که قبلا داشته رو یادش بره هم خوشم نمیآد.
دیگه چیزی یادم نمیآد. همین آخری هم خیلی تو مایه اعتقاده تا حساسیت. فکر کنم منم مثل مژگان مدت طولانی تو خوابگاه زندگی کردن حساسیتهام رو از بین برده.
منم روجا و دنیای رنگارنگ و لولو و نونجیم و یکدانه شن رو دعوت میکنم.
یکی از کادوهای تولدم یه کتاب شعر از Wislawa Szymborska بود که یه شاعر لهستانیه. شعراش یه حالت بامزهای دارن. از اون مدلا که آخرش میگی هاها. یه بازی و یه شوخیای زیرش داره. هر ازگاهی شاید بنویسم از شعراش اینجا.
فعلا این یه قسمت از یه شعرش. عنوانش هست Classifieds و هر تکهاش مثل یه آگهی تو روزنامه است:
FOR PROMISES made by my spouse,
who's tricked so many with his sweet
colors and fragrances and sounds ...
dogs barking, guitars in the street ...
into believing that they still
might conquer loneliness and fright,
I cannot be responsible.
Mr. Day's widow, Mrs. Night.
خب فعلا حداقل همه چی نشون داده میشه تا جایی که خودم میبینم. خود upgrade کردن خیلی آسون بود. Movable Type جدید خیلی نصب کردنش آسون شده. ولی بدیش این بود که از نسخه ۳ مدل template و ایناشون عوض شده بود و میخواستم اونو هم upgrade کنم و خلاصه در وافع از اول همه چی رو درست کردم. الان یه عالم جا حتما هست که فارسی نشده، رنگش به بقیه جاها نمیخوره و از این جور ایرادا که سعی میکنم کم کم درست کنم.
خیلی وقت بود میخواستم movable type رو upgrade کنم. بالاخره دارم این کار رو میکنم. خلاصه این روزا اگه قیافه اینجا عجیب غریبه ببخشید.
تو یکی از برنامههای رادیو گزارشگرهای هرکدوم از کاندیداها رو که اون موقع میشد مککین و اوباما و هیلاری رو اورده بودن و راجع به تجربهها و خاطراتشون میگفتن. بحث تکنولوِژی که شد خبرنگاری که از اوباما گزارش تهیه میکرد گفت که تیم انتخاباتی اوباما همیشه یه نفر همراهشون دارن که هرجا برن فوری ظرف چند دقیقه اینترنت رو براشون هوا میکنه! تا همه خبرنگارها بتونن راحت وصل شدن و خبر مخابره کنن. اون دو نفر دیگه حسابی حسودیشون شده بود خلاصه.
اینجا میتونین کل برنامه رو گوش کنین.
اسم این کسایی که براش این کار رو انجام میدن هست SoapboxSpx. نمیدونم SPXش چیه شاید یه ربطی به این داشته باشه ولی soapbox که خب معنی تحتالفظیاش میشه جعبه صابون، به یه تریبون موقت که سرهم میکنن تا یه سخنرانی روش انجام بشه میگن.
خب گزارش بدم از این روزا. وقتی برگشتم که یه مدت مشغول تمیز کردن خونه و خرید و اینا بودیم. علیرضا انگار اصلا تو این خونه زندگی نکرده بودا. غذاهایی که من بودم درست کرده بودم همچنان در یخچال بود و همه جا تار عنکبوت گرفته بود.
بعدش هم مهمون داشتیم و با اونا و دوستای دیگه رفتیم کنسرت شجریان. کلا البته من خیلی مدل عشق شجریانی نیستم و این دفعه که علیزاده و کلهر هم نبودند. ولی خب بد هم نبود. یه روز دیگه هم رفتیم نمایشگاه کارهای اردشیر محصص.
این هفته گذشته هم با روجا هر روز می رفتیم یه سری کافیشاپهای شهر رو امتحان میکردیم که اگه نگرانی جیب و وزن نبود خیلی کار هیجانانگیزیه.
ا راستی یادم رفت بگم تولدم هم بود. سی ساله شدم. فعلا فقط همین.
