یک روز در زندگی معصومه

معصومه رو از رو اینستاگرم می‌شناسم و همیشه تحت تاثیر خونه مرتبش و زندگی روی برنامه‌اش هستم:

معصومه هستم. ٣٧ سالمه و سيزده سال پيش ازدواج كردم و برای زندگی رفتیم دبی. دو تا دختر دارم. يازده ساله و پنج ساله. يكی دبي دنيا اومده و يكی تورنتو. هفت سال هست که ساكن تورنتوی كانادا هستيم.

روزهای هفته ما مخصوصا صبح‌ها روی دور تنده. شش و نيم صبح بيدار ميشم و توی نيم ساعتی كه تا هفت مونده، نماز می‌خونم و تخت دختر كوچيكه رو كه نصف شب اومده تو تخت ما، مرتب می‌كنم و ميرم آشپزخونه مشغول بستن ظرف نهار دختر بزرگه ميشم و همزمان ميز صبحانه رو می‌چينم. بقيه بيدار ميشن و پدر خونه مشغول رسيدگی به صبحانه كوچيكه ميشه. منم مثل فرفره دور خودم مي چرخم و از اونجايی كه وسواس دارم که وقتی از خونه ميرم بيرون همه جا مرتب و تميز باشه، سريع بقيه تخت‌ها رو مرتب می‌كنم و ساک ورزشم رو آماده می‌كنم. دختر بزرگه رو پدر خونه می‌رسونه سر خيابون كه با اتوبوس مدرسه‌ش بره و كوچيكه رو من می‌رسونم مانتسوری و ميرم جيم. هر روز يک ساعت ورزش می‌کنم. بعد از ورزش باز روی دور تند می‌افتم و بعد از دوش گرفتن، ناهار آماده می‌كنم و ميرم دنبال دختر كوچيكه. بعدازظهرها قبل از اومدن دختر بزرگه يكی دو قسمت از سريال‌های مورد علاقه‌م رو هم از نت‌فليكس تماشا می‌كنم. می‌تونم بگم اين تنها زمانيه كه راحت مي شينم:)

بعد از اومدن دختر بزرگه از مدرسه و یک ساعت استراحت كلاس‌های فوق برنامه شروع ميشه كه بردن به كلاس پاتيناژ و رياضی و مدرسه فارسی رو پدر خونه به عهده داره و بردن به كلاس بسكتبال و كارهاي هنری و پيانو رو من. روزهای شنبه و سه‌شنبه رو هم در کتابخونه می‌گذرونیم. معمولا كلاس‌ها حول و حوش هفت بعدازظهر تموم ميشن به غير از فارسی و پيانو. وقتی می‌رسيم خونه شام بچه‌ها رو كه معمولا اضافه غذای ظهر هست گرم می‌كنم و می‌خورن. اگر هم چيزی نداشته باشيم به تقاضای بچه‌ها پيتزا سفارش ميديم يا ساندويچ ايرانی می‌خريم كه باز هر چی بمونه ميشه ناهار فردای دختر بزرگه برای مدرسه. بعضی روزها هم دوست داره براش زنگ ناهار ساندويچ از ساب‌وی يا تيم هورتونز بخرم و ببرم.

آخر هفته‌ها يك روز به مدرسه فارسی می‌گذره و يك روز به كلاس پيانو. یک روز در هفته هم خانوادگی ميريم سينما و يا اگر فيلم جديد و خوبی نباشه ميريم رستوران و يا پارك.

رسيدگی به درس و مشق دختر بزرگه با پدر خونه‌س و دختر كوچيكه با من. روزهای سه شنبه صبح یک ساعت و نيم كلاس يوگا ميرم. اين كلاس رو از زمانی که دبی بودیم شروع كردم و خوشبختانه با همون استاد در تورنتو دارم ادامه ميدم. دو سال و نيم كالج رفتم و زبان فرانسه رو ياد گرفتم. هر روز كه تنها هستم سعی می‌كنم راديوی ماشين رو روی كانال فرانسوی بگذارم و اخبار رو به فرانسه بشنوم كه برام تمرين هم باشه.
هميشه به دنبال آموزش و يادگيری هستم مخصوصا در رابطه با روانشناسی كودكان و نوجوانان. به نظرم سخت‌ترين كار دنيا تربيت كردن فرزند هست كه گاهی وقتها فكر می‌كنم در اين زمينه موفق نبوده‌ام. اما وقتی  می‌بينم بقيه مادرها هم تو دوره‌ای مشكلات من رو داشتن، آروم میشم و به دنبال راه چاره می‌گردم.
دكور كردن خونه يكی از كارهای مورد علاقه‌م هست. وقتی كاری رو بهم می‌سپرن سعی می‌كنم به بهترين نحو انجام بدم و ايده آل گرا هستم. وقت‌شناسم و وقتی كسی زمانی رو برای انجام كاری يا وعده‌ای مشخص می‌كنه روی دقيقه و ثانيه‌ش هم حساب می‌كنم :)
عاشق پزشكی و مطالبش هستم و به همين دليل خيلی مطالب مربوط بهش رو دنبال می‌كنم و می‌خونم.كارهای خونه رو خودم انجام ميدم. چند ماه هست خانم مجارستانی نازنينی رو دوستان معرفی كردن كه دو هفته يكبار براي تميزكاری مياد و هميشه ميگه شما اصلا به من نياز ندارين غافل از اينكه وجودش توی خونه به من حس خوبی ميده شايد چون مادرم رو بيست و يک سال پيش از دست دادم و برام مثل مادر می‌مونه.

برنامه‌های مدرسه

داره دو ماه می‌شه که سپهر می‌ره مدرسه جدید. یه چیزی که این مدرسه نسبت به مدرسه قبلی فرق داره برنامه‌های نسبتا زیاد این مدرسه است. مثلا در طول این مدت:

  • پیک‌نیک قبل از شروع مدرسه  (Potluck and class list viewing): روز قبل از شروع مدرسه‌ تو پارک کنار مدرسه برنامه پیک‌نیک گذاشته بودند و ساعت ۵ که شد روی نرده‌های پارک لیست‌ کلاس‌ها و اسم معلم‌ها رو اعلام کردند. بچه‌ها با اشتیاق منتظر بودند که امسال با کدوم از دوست‌هاشون تو یه کلاس هستند و معلمشون کی خواهد بود. و البته‌ بعضی‌ها هم ناراحت و گریه که چرا با دوستشون تو یه کلاس نیستند.
  • قهوه و صبحونه از طرف انجمن اولیا مربیان  (PTA welcome back coffee): روز اول مدرسه دم در میز گذاشته بودند و نون و پنیز و قهوه و شیر و آب پرتقال که پدر مادرها که احتمالا صبح تند تند بچه‌ها رو حاضر کرده‌اند و نرسیدند صبحونه بخورند یه چیزی بخورند و چند دقیقه‌ای با بقیه اختلاط کنند.
  • شب آشنایی با معلم‌ها (Back to school night): یک هفته بعد از شروع مدرسه یه عصر هر کلاس، جدا با معلم کلاس برنامه داشتند که معلم خودش رو معرفی کرد و برنامه کلی اون سال رو توضیح داد که قراره چه چیزهایی یاد بگیرن بچه‌ها و متد خودش چی خواهد بود و ما چی‌کارا خوبه بکنیم.
  • قهوه با مدیر (Principal’s coffee): یه جلسه صبح زود که در واقع سخنرانی مدیر مدرسه‌است. این بار راجع به سیستم جدید آنلاینی که قراره مدرسه‌ها داشته باشند رو توضیح داد و بیشتر وقت راجع به نتایج امتحان‌های سال قبل و مقایسه‌اش با بقیه مدرسه‌های شهر و منطقه حرف زده شد.
  • بستنی خورون ! ( Ice cream social): یه عصر همه رو دعوت کرده بودند مدرسه برای خوردن بستنی و پیتزا. برای پیتزا پول می‌گرفتند که مقداریش به انجمن اولیا مربیان می‌رسید ولی بستنی مجانی بود و معلم‌ها بستنی رو برای بچه‌ها و پدرمادرها تو لیوان می‌ریختند. و البته بچه‌ها بیشتر از بستنی هیجان زده بودن که تو حیاط مدرسه بازی کنند. یه گروه موسیقی هم بود که مسابقه رقص و هولاهوپ داشتند و جایزه می‌دادند.
  • برنامه آشنایی برای داوطلب‌ها (Volunteer Orientation): یه جلسه برای کسایی که داوطلب کمک در مدرسه هستند. قوانین مدرسه رو توضیح دادند و فرم‌هایی که باید پر می‌شد.
  • روز عکس گرفتن از بچه‌ها (Picture day): این یکی رو البته دیگه لازم نبود ما بریم ولی خب باید لباس شیک تنشون می‌کردیم که عکس مجلسی بگیرن :))
  • روز پیاده‌روی تا مدرسه  (Walk to school and crazy socks day): روز ۵ اکتبر ظاهرا قراره روز راه رفتن تا مدرسه باشه تو سراسر کشور و مدرسه هم تبلیغ کرده بود که تشویق کنند پیاده بیایید و پیشنهاد داده بودن جوراب عجیب غریب بپوشین. معلم‌ها هم سر خیابون وایساده بودن و به بچه‌ها یه شکل پا می‌دادند که بعد هر کسی اسمش رو روش می‌نوشت و همه رو آخر روز دم در مدرسه چسبونده بودند.
  • img_3537
  • شب ریاضی (Math night): جلسه که مسوولین منطقه و معلم‌ها راجع به آموزش ریاضی و روش‌ها تو مدرسه توضیح بدن.
  • ناهار با پدرها (Dad’s brown bag lunch): یه جمعه در هر ماه پدرها می‌رن و با بچه‌ها ظهر ناهار می‌خورند. البته چون جمعه‌ها علیرضا کلاس داره من رفتم.
  • مسابقه دویدن (Jogathon): مشابه مسابقه‌های دو که شرکت‌ کننده‌ها برای یه خیریه یا موضوع خاصی پول جمع می‌کنند از اطرافیان و خودشون می‌دوند، این هم بچه‌ها یه صفحه داشتند که پول جمع کنند و صبح دور زمین مدرسه دویدن. آهنگ گذاشته بودند و وسط راه بهشون پرتقال و آب می‌دادند و هر بار که می‌دویدند براشون علامت می‌زدند که چند دور دویده‌اند. سپهر ۱۸ دور دوید که واقعا برای خودم تحسین برانگیز بود که اونقدر رو طاقت اورد.
  • روز قرمز پوشیدن (Red Ribbon Day): که بهشون گفته بودند قرمز بپوشند و در واقع قراره روزی باشه که اطلاع رسانی راجع به خطرات مصرف الکل و مواد مخدر و اینا باشه ولی خب تو دبستان به بچه‌ها می‌گند که روزیه که راجع به انتخاب‌های سالم (healthy choices) حرف می‌زنند. تا جایی که ما شنیدیم راجع به غذای سالم خوردن و تلویزیون زیاد نگاه نکردن بهشون گفته بودند.

یک روز در زندگی سارا

سارا رو از خیلی ساله  می‌شناسم. تهران زندگی می‌کنه و این بار اون از مدیریت روزانه‌اش نوشته.

سارا هستم، در شرکتی خصوصی تمام وقت کار میکنم. همسرم هم مدیر همین شرکت ۱۲۰ نفره است (تعداد رو میگم که سایز کارش معلوم باشه). خانواده ما چهار نفریه. پسرم کلاس پنجمه و دخترم دوسال و سه ماهشه.
برنامه ما معمولا اینطوریه که در روزهای هفته پسر و همسرم ساعت ۶:۳۰ بیدار میشن و همسرم صبحانه رو آماده میکنه و به پسرم برای آماده شدن کمک می‌کنه. سرویس پسرم ساعت ۷:۰۵ منتظرشه. منم سعی میکنم قبل از اینکه از در بیرون بره بیدار شم و باهاش خداحافظی کنم. بعد همسرم دوش میگیره و من کمی جفت و جور آشپزخونه و ناهاری که قبلا حاضر شده برای بردن به شرکت. ساعت ۸ تا ۸:۱۵ خانم پرستار میرسه و من و همسرم میریم شرکت.
پسرم ساعت ۳ با سرویس میرسه خونه. اون موقع معمولا دخترم خوابه البته اگر دختر همسایه نیومده باشه و برنامه پرستار محبوبمونو به هم نریخته باشه! من بسته به شرایط کارم بین ۴ تا ۵ میرسم خونه. دو روز در هفته پسر ساعت ۶ والیبال داره که من و دخترم می‌رسونیمش و همسرم ساعت ۷:۳۰ میره دنبالش و میارتش خونه. قراره از این هفته دو تا از بعدازظهرها رو هم بره کلاس فوتبال که با سرویس میره و من برش می‌گردونم. هفته‌ای یک بار بعد از کار دخترم رو می‌برم پارک نزدیک خونه. نهارمون رو خانم پرستار درست میکنه و شام رو خودم تا ساعت ۸ آماده میکنم. همسرم تا ساعت ۸ میاد خونه. ۸:۳۰ شام میخوریم. کمی بعد از شام جمع و جور میکنم ولی تمیزکاری بیشتر میمونه با خانم پرستار.

هفته ای یکی دوبار خانواده سه نفره خواهرم و یا برادر همسرم که مجرده و هردو در نزدیکی ما زندگی میکنند، بعدازظهر پیش ما میاند و شام با هم هستیم. زنگ خوابمون ساعت ۱۰:۳۰ میخوره.بیشتر وقتا خوابوندن بچه ها با منه. قصه می‌خونیم و تعریف می‌کنیم و چشمامونو می‌بندیم. پسرم سریع خوابش میبره و دخترم اینقدر قلقل میخوره و پتو و بالش رو این ور اون ور میکنه تا بخوابه.
پرستارمون مشکلاتی داره و گاهی پیش میاد که نتونه بیاد خونمون و من کارم رو هماهنگ میکنم که نرم. و یا از خونه آنلاین کار می‌کنم. یا مثلا یک روز که مجبور بودم برای یک جلسه دوساعتی برم شرکت، دخترک رو با خودم بردم و به همکارا سپردم. دخترک پرستارشو خیلی دوست داره و یکی از چالشهای روزانه من اینه که وقتی برمیگردم اگر دخترک خواب نباشه چطوری با همکاری آقاپسر از پرستار جداش کنیم! پرستار تو تمیزکاریهای روزانه خیلی کمکه ولی هر هفته نیاز هست که  یه دور خونه رو جارو پارو کنیم. سعی میکنم ماشین لباسشویی رو تو هفته دوبار روشن کنم که فقط لباس مدرسه آقاپسر بمونه برای آخر هفته. بودن پرستار در مقایسه با زمانی که پسرم رو مهد می‌گذاشتم خیلی آرامش بیشتری داره. البته مسئله اینه که با بزرگ شدن دخترک نیاز به همبازی داره و برنامه دارم سه سالش که تموم شد بزارمش مهد. کارها و ارتباط با مدرسه پسرم معمولا با منه. آخر هفته همسرم گاهی در حل تمرینهای درسی آخر هفته کمکش میکنه. بیشتر نقش انگیزه دهنده برای تلاشهای پسرم رو داره تا وقت همراهی باهاش رو بزاره. البته بعضی مواقع در طول کلاس والیبال همراهیش می‌کنه.
دو روز آخر هفته رو معمولا به خرید و تفریح و انجام کارهای عقب افتاده خونه میگذرونیم. گاهی میریم شهرستان پیش خونواده من و یا سالی ۳-۴ بار هم شهرستان خونواده همسرم. برنامه ورزش منظم نداریم. گاهی که آخرهفته ها همگی پارک میریم من و همسرم نوبتی ورزش میکنیم. و یا همسرم ماهی دو سه بار شنا میره. ماهی یکبار دورهمی پنج شنبه ناهار با دوستان قدیمی پسرم و مادراشونو داریم. کتابهایی که میخونم فعلا بیشتر در حوزه نوجوانه. گاهی برای خودم مینویسم. ماهی یکبار آرایشگاه میرم و گاهی با پسرم موزیک گوش میکنیم.

ما در خونه‌مون یه چالش دیجیتال داریم. همسرم ساعاتی که خونه‌هست پیگیری کاریش ادامه داره و من هم پیش میاد که  برای کارم ساعت‌های شبم رو آنلاین باشم. پسرم هفته ای یکی دوبار در طول هفته ps4 بازی میکنه و ۲-۳ ساعتی بعد از مدرسه رو با تبلت مشغول انواع clashها و گیم‌ها و شنیدن موزیکه. دخترم هم که کارتون رو داره و گاهی بابا اجازه می‌ده با تبلتش گیم بازی میکنه. من دغدغه‌م اینه که چطورمیشه این ساعتهای دیجیتال رو به حداقل زمان ممکن کاهش داد.

یک روز در زندگی ندا

برای من همیشه ته ته جذابیت وب‌لاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرم اینه که ببینم بقیه چطوری زندگی می‌کنند. چه از دور زندگیشون به من شبیه باشه یا خیلی فرق داشته باشه که هر دوتاش جذابیت خودش رو داره.

ندا رو هم از همین شبکه‌های اجتماعی شناختم و دو تا دوقلوی بامزه‌اش جلوی چشمامون بزرگ شدند. ازش خواستم که برام بنویسه که چطوری روزش رو مدیریت می‌کنه.

خوب فكر كنم بهتره اول يه مقدمه بگم از خونوادمون! ما يه خونواده ٤ نفره هستيم، مامان، بابا، فسقل ١ و فسقل ٢. فسقل ها چهار سال و نيمشونه و ميرن پيش دبستانی. مامان و بابا هم تمام وقت كار می‌كنن. كار مامان نياز به مسافرت زياد داره، يعنی يه هفته هايی مامان از دوشنبه تا پنج شنبه ميره سفر. يه وقت‌هايی هم همينجا ميره شركتشون و يه زمان‌هایی هم ميشه كه از خونه كار كنه. محل كار بابا به خونه نزديكه و هر روز از حدود ٨:٣٠ صبح تا ٥ بعد از ظهر شركت كار می‌كنه. فسقل‌ها هم همه هفته از ٨:٣٠-٩ صبح تا ٥-٥:٣٠ بعد از ظهر مدرسه هستن.

يه روز معمولی كه مامان مسافرت نباشه توی خونه ما اينجوری شروع ميشه: بابا حدودا ٥:٣٠ بيدار ميشه و ميره سالن ورزشی مجتمع ورزش، مامان هم ٦:١٥ بيدار ميشه و آماده ميشه تا جاش رو با بابا عوض كنه و بره ورزش. فسقل‌ها همون حدود ٦:٣٠-٧ بيدار ميشن. بابا كه مياد بالا دوش ميگيره فسقل ها ميرن دست و صورت ميشورن، تا مامان بياد و دوش بگيره. معمولا بابا صبحانه رو آماده ميكنه و ظرفهای شسته شب قبل رو جابجا ميكنه غذای بچه‌ها و خودش رو كه شب قبل آماده شده مرتب ميكنه و مامان به بچه‌ها كمك ميكنه لباس بپوشن و موهاشون رو مرتب كنن و بعد همه خانواده با هم صبحانه ميخورن. بابا يه كم زودتر ميره سر كار و مامان بچه‌ها رو ميرسونه مدرسه و اگه لازم باشه ميره شركت اگه نه مياد خونه كه كار كنه. عصر‌ها معمولا مامان شام و غذای فردا رو آماده ميكنه و بابا بچه‌ها رو از مدرسه مياره. ساعت ٦-٦:٣٠ شام رو با هم می‌خوريم. بعد از شام معمولا مامان آشپزخونه رو مرتب ميكنه، ظرفها رو ميذاره توي ماشين و غذا هاي فردا رو جابجا ميكنه. بچه ها با كمك بابا ميرن حموم. معمولا شبها با هم يه پروژه انجام ميديم كه ميتونه كاردستی باشه يا بازی يا تمرين رياضی و فارسی و … ساعت ٨ بچه ها مسواك زدن و آماده هستن كه برن بخوابن مامان يا بابا براشون كتاب ميخونن و بعد از بوس و وبغل و شب بخير ميرن توي تخت. مامان و بابا هم از فرصت استفاده ميكنن و معمولا سريال ميبينن، در حين سريال ديدن اگه لباسي شسته شده باشه يا كاری باشه كه بشه جلو تلويزيون انجام داد با هم انجام ميدن و حدود ساعت ١١ می‌خوابن.

مامان هميشه جمعه ها از خونه كار ميكنه و مامان و بابا معمولا جمعه ها با هم ناهار ميخورن ، عصر ها با هم ميدون و برای با هم بودن وقت بيشتری ميذارن. اخر هفته ها ميمونه براي خريد خونه و ديدار دوستان و بيشتر با خانواده بودن.

هفته هايی هم كه مامان ميره مسافرت، مامان سعي ميكنه قبل از رفتن نهار رو برای روز های هفته آماده كنه و يه سری كارها رو كه ميشه از قبل انجام داد مثل آماده كردن لباس‌هايی كه بچه ها در طول هفته ميپوشن رو انجام بده كه به بابا كمك كرده باشه. بقيه كارها با همون روال تقريبا انجام ميشه بدون حضور مامان و توسط بابا. بابا هم برنامه ورزشيش رو مياره زمانی كه بچه ها مهد هستن و شبها كه بچه‌ها ميخوابن كار ميكنه به جاش. مامان پنج‌شنبه عصر مياد و معمولا شام رو با هم بيرون ميخوريم و بيشتر با هم وقت ميذاريم. فسقل‌ها هم پنج شنبه عصرها كلاس فوتبال دارن كه مامان يا بابا بعد مدرسه ميبرنشون و شنبه صبح هم تا الان كلاس رقص داشتن كه از اين به بعد قراره برن شنا يكشنبه عصر هم همه خانواده با هم ميرن ورزش. ما اينجا خانوادمون نزديكمون نيست و پرستار هم نداريم، اگه قرار باشه بچه‌ها به هر علتي نتون برن مدرسه مامان يا بابا خونه ميمونن و مواظبشون هستن.

براي خونواده ما با دو تا فسقلی اين نكته بايد هميشه يادمون باشه اگه يه كاری همين الان انجام نشد ديگه ممكنه فرصت برای انجام دادنش تا روزها نباشه. اين نکته توی كارهای ساده خونه تا برنامه‌ها و اهداف بلند مدت صادقه! مثلا اگه چيزی روی زمين افتاده باشه گوشه خونه و همون لحظه برنداريم بعدش كارهای ديگه پيش مياد و يادمون ميره يا به عبارتی ميوفته پشت گوش. يا اگه يه بازه از اهداف ورزشمون عقب بيوفتيم ديگه خيلی بعيد ميشه جبران كردنش. خوب مشخصه كه مثل همه خونواده‌های ديگه اين برنامه يه وقتهايی تغيير ميكنه، ممكنه بابا نتونه عصر زود بياد مامان فسقل‌ها رو از مدرسه برداره، ممكنه مامان صبح كار داشته باشه با بابا برن مدرسه يا مامان و بابا خسته باشن و صبح نرن ورزش به جاش عصر برن يا كلا ورزش نكن و … اين برنامه بيشتر روز‌های ماست كه اتفاق غير قابل پيشبينی توش نيوفتاده باشه. نكته‌ای كه ما سعی می‌كنيم رعايت كنيم و توی داشتن روتين بهمون خيلي كمك كرده دسته‌بندی كارهای روزانه با درجه اهميت بوده. اولويت‌ها كه مشخص باشن برنامه ريزی ساده‌تَر ميشه، برای خانواده ما ورزش، غذای سالم و خونگی، صبحانه و شام با هم خوردن، خواب سر وقت از اولويت‌ها هستن. سعي ميكنيم برنامه‌هايی كه اولويت‌هامون رو به هم ميريزن وارد برنامه نكنيم. وقتي روتين حفظ بشه همه خانواده روزهای آرومتری دارن.

ما احساس ميكنيم بعد امتحان كردن روش‌های مختلف و آزمون و خطا كردن، خانوادمون الان به توازن خوبی رسيده هرچند اين به معنی رضايت كامل و پوشش همه خواسته‌های خونواده نيست. مواردی هنوز هستن كه جای خاليشون توی زندگی ما احساس ميشه مثل كتاب خوندن منظم و يا دويدن بلند مدت كه مامان و بابا دوست داشتن بيشتر انجام بدن اما اين برنامه‌ها بيشتر انفرادی هستن و برای انجامشون بايد از زمان با هم بودن خانواده كم كنیم. در حال حاضر اولويت ما، زمان بيشتری با هم داشتنه. به همين خاطر سعی كرديم تا اونجايی كه ميشه برنامه‌ها رو ساده‌سازی كنيم كه هم بتونيم به حداقل‌ها برسیم و هم بتونيم زمان بيشتری با هم باشيم. اميدواريم با بزرگتر و مستقل‌تر شدن فسقل‌ها بتونيم برنامه‌های بيشتری رو توی روتينمون وارد كنيم و يه سری از اين كارهایی كه الان بايد انفرادی انجام بشن مثل دويدن رو كل خوانواده با هم بتونن انجام بدن.

 

کلاس اول

سه هفته شد که سپهر رفت مدرسه. نسبتا جا افتاده و روتین مدرسه دستش اومده. البته هنوز دوستی پیدا نکرده تو کلاس که خب خودم هم تا کلاس چهارم هیچ دوستی نداشتم و فکر کنم با کسی حتی حرف هم نمی‌زدم. مهم اینه که با معلمش رفیق شده.

صبح‌ها ساعت ۷:۴۵ درهای مدرسه باز می‌شه و بچه‌ها می‌تونن تو حیاط بازی کنن. حیاطشون خیلی خیلی بزرگه. یه زمین فوتبال و یه زمین بیسبال داره که چمنه. و بعد بالاترش یه قسمت که بازی‌های مختلف هست. یه قسمت تاب و سرسره و بازی‌های مختلف با توپ و لی لی و شن بازی و اینا. سپهر که تمام زنگ تفریح‌هاش رو می‌ره تو زمین پایین فوتبال بازی می‌کنه. خیلی از مدرسه‌ها اینجا همین زمین‌های خیلی بزرگ بازی رو کنارشون دارن که دورش نرده داره و زمانی که مدرسه بازه درش رو می‌بندن و فقط از در ورودی مدرسه می‌شه اونجا رفت. ولی عصر که مدرسه بسته می‌شه درهای بیرون هم باز می‌شن که اهالی محله هم می‌تونن از این پارک و زمین بازی استفاده کنن.

ساعت ۷:۵۵ زنگ می‌خوره که باید برن به سمت کلاس. دم در کلاس سطل‌(bin)های مختلف هست که بطری آب، تغدیه وسط روز، ظرف ناهار و پوشه مشق‌هاشون رو تو جای خودش می‌گذارن و می‌رن تو کلاس. و ساعت ۸ زنگ نهایی می‌خوره که دیگه کلاس شروع می‌شه. با زنگ ساعت ۸ پشت بلندگو اول از همه متن pledge of allegience که اعلام وفاداری به کشور هست رو می‌خونند همه. و بعد اگه خبری باشه رو اعلام می‌کنند. مثلا تبریک به فلانی که این مدال رو گرفته یا یادتون نره آخر هفته فلان برنامه تو مدرسه هست.

ساعت ۱۰ یه زنگ تفریح دارن که کوتاهه و تغذیه می‌خورن. ساعت ۱۱:۴۵ ناهار می‌خورن و ۱۲ تا ۱۲:۳۰ زنگ تفریح طولانی‌ترشونه. و بعد دوباره کلاس دارن تا ساعت ۲:۳۰ که زنگ خونه می‌خوره و می‌ریم دنبالشون.

معلم سپهر دوشنبه‌ها براشون تکلیف می‌گذاره تو پوشه که یه قسمتش اینه که هرروز  ۱۰ دقیقه باید هر کتابی که دوست دارن رو بخونن. یه عدد مساله ریاضی :)) و یک قسمت نوشتن که فعلا مثلا این هفته این بود که چهار تا کلمه رو تمرین کنن. و یه قسمت اجتماعی که مثلا این هفته این بود که هر روز به یه نفر compliment بدن. مثلا بگن چقدر لباست قشنگه، یا مرسی که به من کمک کردی. جمعه باید این پوشه رو تحویل بدن. و البته معلمشون یواشکی به ما گفته که می‌شه هم دوشنبه بیارن.

۴ تا هم به قول خودشون lab دارن. هنر، موسیقی، تکنولوژی و علوم. که هفته‌ای ۲۰ دقیقه هر کدوم از اینا رو می‌رن. هر هفته هم ۴۰ دقیقه کلاس ورزش دارن و یه بار هم می‌رن کتاب‌خونه مدرسه‌شون و نیم ساعت اونجا هستند و کتاب انتخاب می‌کنند و میارن خونه که هفته بعد پس ببرن.

در حد همین ۳ هفته فعلا مدرسه‌شون رو دوست دارم. سرزنده‌ است، امکاناتشون خوبه و معلمشون هم معلم خوبیه. تنها چیزی که خود سپهر هم ازش یه کم شاکیه اینه که به نسبت مونتسوری و چیزهایی که سپهر بلده مخصوصا تو ریاضی خیلی درساشون ابتداییه. (البته سپهر یه شکایت دیگه هم داره که تو مدرسه قبلی بشقاب و قاشق و چنگال داشتیم ولی الان باید غذامون رو تو همون ظرف که از خونه میاریم بخوریم :)) )

یه چیزی که مدرسه خیلی تشویق می‌کنه داوطلب شدن پدر و مادرهاست. هم برای مراسم مختلفی که مدرسه داره و هم برای کمک به معلم. من هم برای یک ساعت در روز اسمم رو نوشته‌ام و فعلا یک ساعت در هفته می‌رم سر کلاس و به معلمشون کمک می‌کنم. تا حالا فقط یک بار رفتم ولی برای خودم دیدن کلاسشون جالب بود و این آسون بودن ریاضی رو که سپهر ازش شاکیه رو خودم هم دیدم. بچه‌ها گروه‌های مختلف شده بودن و با بازی مفاهیم مختلف ریاضی رو قرار بود تمرین کنن. مثلا بازی گروه ما این بود که تاس بریزن و به تعداد عدد تاس مهره بردارند و این عددها رو با هم جمع بزنند. از ۶ نفری که من باهاشون بودم ۵ نفرشون راحت تو ذهنشون جمع می‌‌زدند و فقط یه نفر بود که هنوز رو انگشت‌هاش می‌شمرد. البته خب هنوز اول ساله و امیدوارم تا آخر سال چیزهایی یاد بگیرن و حوصله‌اش سر نره.