Yearly Archives: 2006

قدرت انتخاب

کسایی که امریکای شمالی هستن که حتما Costco رو می‌شناسن. Costco یه سری فروشگاه‌های زنجیره‌ای هستن که اجناس رو عمده می‌فروشن. و به همین دلیل قیمت‌های بهتری دارن.
شاید همین قیمت‌های ارزون‌تر مخصوصا برای خانواده‌های پرجمعیت‌تر باعث می‌شه خیلی فروشگاه طرفدار داشته باشه. ولی یه خاصیت دیگه این فروشگاه که برای من جالب بود اینه که خیلی چیز‌های محدودی داره. مثلا اگه تو فروشگاه‌های دیگه حداقل ۷-۸ مارک آب‌پرتقال هست و بعد تازه از همون مارک، در انواع غلیظ و رقیق و با ویتامین C , D و کلسیم و …، اینجا فقط یه نوع آب‌پرتقال هست.
یکی اینکه محدود بودن باعث می‌شه چیزهای رو ببینی که وقتای دیگه نمی‌دیدی. دیگه اینکه بعضی وقتا انقدر انتخاب بین یه عالم چیز سخته که از خیرش می‌گذری. وقتی انتخاب‌های زیادی جلوی آدم هست با مقایسه‌شون ایراد‌های هرکدوم به چشمت میاد. و خیلی وقتا باعث می‌شه کلا پشیمون بشی. ولی انگار اینجا یکی برات انتخاب کرده و ناخودآگاه فکر می‌کنی که خب وقتی از همه انواع این یکی اینجا هست لابد از همه بهتره. البته اینم هست که باید یه اعتمادی به کیفیت مغازه وجود داشته باشه.

{1 Comment}

پارسال دوست، امسال آشنا

خب گفتم بعد مدت‌ها یه گرد و خاکی از سر این وب‌لاگ بدبخت بتکونم.
راستیش اینه که خیلی وقته این تصمیم رو داشتم ولی اصلا نمی‌دونستم چی بنویسم و اصلا چرا بنویسم.
هر از گاهی می‌فهمم که یکی از دوستام وب‌لاگ منو می‌خونه، یه ذره تشویق می‌شم که بنویسم.
ولی خب همین هم ترسناک‌ترش می‌کنه.
ولی خب یه چیز رو می‌دونم و اون اینه که از تعریف کردن خوشم می‌آد و دیگه اینکه از اینکه بگم وب‌لاگ‌نویس هستم هم خوشم میاد. پس شده سالی یه بار هم بنویسم این وب‌لاگ هنوز تعطیل نشده!
سه سال پیش 1and1 یه فضای مجانی می‌داد که دوره‌اش همین چند وقت پیش تموم شد. و کم کم داره یک ماه می‌شه که همه‌ چیز‌هایی رو که رو سایتم بود رو منتقل کردم به جای جدید یعنی dreamhost که این یکی دیگه مجانی نیست و باید پول داد. خلاصه اینم یه انگیزه دیگه. حالا که دارم برای وب‌لاگم پول می‌دم حداقل بنویسم دیگه!

{2 Comments}

Disgrace

علیرضا برای یه ۴-۵ روزی رفته مسافرت و منم گفتم ازین فرصت استفاده کنم و وب‌لاگ بنویسم و شاید از این به بعد مرتب‌تر. نه اینکه بیچاره نذاره من وب‌لاگ بنویسم! ولی خب اینم یه بهانه‌است دیگه.
دارم کتاب Disgrace رو می‌خونم. در واقع سرش جون می‌کنم! نویسنده‌اش جایزه نوبل برده و هی اسمش رو شنیده بودم می‌خواستم بخونمش ببینم چیه. تا وسط‌هاش خوب پیش‌ رفتم. داستان یه مردیه که استاد ادبیات دانشگاهه، دو بار ازدواج کرده و جدا شده، بعد از یه رابطه‌ای که با یه دانشجوش داره، از دانشگاه اخراج می‌شه. بعد از اخراجش تصمیم می‌گیره که برای یه مدت بره پیش دخترش زندگی‌ کنه. دخترش از شهر و اینا گریزانه و اومده تو یه مزرعه‌ای کار می‌کنه. اینم اونجا می‌مونه و تو کارهای مزرعه و تو یه کلینیک حیوانات کار می‌کنه تا اینکه یه شب ۳سه تا دزد میان خونشون و کلی وسایلشون رو می‌برن و به دختره تجاوز می‌کنن و این رو هم می‌سوزونن. و درست از اینجاست که دیگه اعصابم خورد می‌شه از خوندن کتاب. چون معلوم نیست چه خبره. پدره به دختره می‌گه بیا برو شکایت کن، بیا از اینجا بریم دختره می‌گه تو نمی‌فهمی! و می‌دونه هم که اون‌ها دوباره برخواهند گشت. مثلا یه مردی که برای دختره کار می‌کنه یه مهمونی می‌گیره و یکی از همون دزدها هم تو اون مهمونی هست! حالا امیدوارم آخر داستان بفهمم اصلا یعنی چی، و دختره یه دلیلی داشته باشه که اونجا مونده و ماجرای باباهه و دختره به هم یه ربطی داشته باشه. اینم بگم که کتاب تو آفریقای جنوبی می‌گذره که فکر کنم در معنی اتفاقات تایین تعیین (ضایع کردم‌ها!) کننده باشه.

{8 Comments}

شبکه محلی

من کلا خیلی اخبار گوش می‌کنم، حتی این اخبار‌های اعصاب‌خورد کن محلی اینجا.
New Haven که بودیم چون cable نداشتیم و فقط شبکه‌های عمومی رو می‌دیدیم انتخابمون محدود بود ولی من از abc خوشم میومد. و همه اخبارهامون رو اون‌جا نگاه می‌کردیم ولی مسخرگیش اینه که New Jersey شبکه محلی abc نداره :( و یا باید به اخبار Pensilvania نگاه کنی یا New York. واقعا این چه وضعشه؟ تو همه این ۵۰ تا ایالت فقط دو تا هستند که abc براشون شبکه محلی نداره یکی ما‌ییم یکی هم Delaware! (لینک)

{3 Comments}

math celebrities!

دیروز مهمونی اول سال دانشکده ریاضی بود. توی guest house دانشگاه گرفته بودند که یه خونه خیلی شیک بود و یه عالم جمعیت اومده بودند. جمعیت دانشکده ریاضی اینجا خیلی زیادتر از Yaleه. تازه کلی هم آدم مشهور. کلی ذوق زده شده بودم من.
John Nash کلی شیک کرده بود یه خانمی هم پیشش نشسته بود که فکر کنم همون خانومش بود. با Andrew Wiles هم حرف زدم. خیلی پیر شده از اون فیلما و عکساش که دیده بودم.
هم‌کلاسی‌های دبیرستانم شاید یادشون بیاد که زندگی John Conway رو می‌خوندم. اونم خیلی آدم باحالیه. کلی بازی درست کرده و همین‌جوری ریخته تو common room. ما داشتیم اون روز با یه سری مکعب‌ها بازی می‌کردیم. اومد فوری و دو ساعت راجع به اون توضیح داد و بعد کلی قصه دیگه تعریف کرد و بعد هم تازه می‌گفت اگه تخته نرد بلدین بیاین بازی کنیم!
تازه Okounkov (همون که امسال فیلدز گرفت) هم دیشب کلی وایساد باهامون حرف زد. نمی‌دونم خودش انقدر شاد بود یا مست کرده بود!!
فعلا هنوز در مقطع ندید پدیدی هستم شاید کم کم عادت کنم!!

{4 Comments}