تماس با من

roya [at] royaa [dot] net

آرشیو

  • collapse2010
  • expand2009
  • expand2008
  • expand2007
  • expand2006
  • expand2005
  • expand2004
  • expand2003
  • expand2002
  • expand2001

چهره‌های ماندگار

دو سه روز پیش در یکی از همین تلویزیون‌ دیدن‌های پشت سر هم یه برنامه‌ای دیدیم شبیه برنامه چهره‌های ماندگار تو ایران که اینجا اسمش شده بود Kennedy Center Awards. ظاهرا هرسال برنامه اجرا می‌شه. من بار اول بود که می‌دیدم. امسال به افتخار Steve Martin و Diana Ross و Leon Fleisher و Martin Scorses و Brian Wilson بود.

از همه تاثیرگذارترش برای من Leon Fleisher بود. کسی بوده که نابغه‌ای بوده تو پیانو زدن. از ۸ سالگی اجراهای عمومی داشته و تو ۱۶ سالگی با ارکستر فیلارمونیک نیویورک می‌زنه. ولی فاجعه‌اش از اینجا می‌شه که یهو انگشت‌های دست راستش شروع می‌کنن به فلح شدن. این طوری که از انگشت کوچیکش شروع می‌کنه به خم شدن به طرف داخل و همین طور کم کم تمام دست راستش از کار می‌افته. و دیگه تو ۳۷-۳۸ سالگی دیگه نمی‌تونه پیانو بزنه. انقدر این براش سنگین بوده که یه مدت حسابی افسرده می‌شه و می‌خواسته خودکشی کنه ولی بعد تصمیم می‌گیره که تمام وقتش رو صرف یاد دادن بکنه و حالا شاگرداش خودشون کلی آدم‌های کاردرستی شده‌ان. البته تو این مدت براش کنسرت‌های با دست چپ هم نوشته‌ان و ظاهرا تازگی هم با یه روش درمانی جدید دستش بهتر شده ولی تو مراسم که هنوز دستش خم شده بود.

بعد از یه عالم وقت

جالبه که انگار من بیکار شدم وب لاگ نوشتنم تعطیل شد. حتی تولد وب‌لاگم رو هم یادم رفت‌:(

درست روز آخرین امتحانم یعنی ۱۳ دسامبر (۲۲ آذر) ۶ سال تمام وب‌لاگ نوشتم. فکر کنم مثل خیلی کارهای دیگه‌ام (یعنی همه‌اش) توش حرفه‌ای نشدم. ولی خب بازم مثل همه چیزهای دیگه یه قسمتی از شخصیتمه دیگه.

یکی از مهم‌ترین دلایل کم نوشتنم تو این مدت شاید تلویزیون باشه. نمی‌دونم این حرف رو قبلا گفتم یا نه ولی من تو ایران نسبتا زیاد تلویزیون نگاه می‌کردم و هیچ‌وقت مامان بابام نگفتن به ما که نگاه نکنید و احساس می‌کنم که ضرری هم نکردیم و شاید نفع هم کردیم و یه اطلاعات عمومی‌‌ای کسب می‌کردیم. به همین خاطر همیشه می‌خوام فکر کنم که بابا تلویزیون همچین بد هم نیست ولی تازگی می‌بینم انصافا بیشتر وقت تلف کردنه. خب البته خیلی چیزا فرق کرده. یکی‌اش این که تلویزیون ایران مخصوصا زمان بچگی ما اصلا چند ساعت مگه برنامه داشت؟ خودش مجبورت می‌کرد بری یه ساعت‌هایی به کارای دیگه‌ات برسی ولی اینجا ۲۴ ساعت یه چیزی هست نگاه کنی.

یه تفاوت دیگه اینه که اون زمان اینترنتی در کار نبود که منبع اطلاعات و اخبار باشه. روزنامه و مجله ما همیشه می‌خوندیم ولی معمولا اخبار اول تو تلویزیون گفته می‌شد بعد چاپ می‌شد. ولی الان خود برنامه‌های تلویزیون منبعشون شده ویدیوهای youtube . هنوز هم خیلی چیزا می‌بینم تو تلویزیون که از جای دیگه نمی‌تونستم بفهمم. اتفاقا چیزی که می‌خوام فردا راجع بهش بنویسم از تلویزیون دیدم. ولی کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که ضررش بیشتر ار نفعش شده. الان که تعطیلاته ولی سال دیگه یه فکری به حال این تلویزیون می‌کنم!

از این دور و بر

اینم دو تا عکس از امروز:

اولی که یه آدم برفی که جلوی دانشکده مواد که تو راه رفتن من به دانشکده است ساخته بودن.

DSC00622_small.JPG

این یکی هم استفنی منشی دانشکده‌مون که در واقع مسوول همه کارهای ماهاست صبح اومد و این سبد شکلات و بیسکوییت رو گذاشت تو سایت ما. خیلی انصافا کار باحالی بود.

DSC00623_small.JPG

بازم رویای بیچاره

همچین با خوش‌خیالی اومدم اینجا نوشتم که این هفته تعطیلیم و و هفته بعدی امتحاناست. یهو دیروز فهمیدم که نه‌خیر. اولین امتحان همین پنج‌شنبه است و هفته بعدی امتحاناست. اگه فقط امتحان بود اونقدر غصه‌ای نداشتم. چون با این همه تمرینی که حل کردیم دیگه هرچی می تونستم یاد گرفتم و واقعا خوندن دیگه دردی دوا نمی‌کنه از گند‌هایی که تو امتحان‌ها می‌زنم. بدبختی عظیم این درس Machine Learning ه که یه پروژه حسابی داده که باید انجام بدیم روز آخر امتحان‌ها تحویل بدیم. واقعا چی فکر می‌کنه رو نمی‌دونم.

انصافا وقتی مقدار کار اینجا رو می‌بینم و مقدار درس خوندن ملت رو می‌گم ما ایران چی کار می‌کردیم جز وقت تلف کردن؟ یه شب تا ساعت ۲ نصفه شب دانشگاه بودم. تو سایت کامپیوتر خودمون که پر بود. تمام طبقه پایین ملت نشسته بودن. واقعا دلم می‌خواست یه عکس می‌گرفتم اینجا می‌ذاشتم متاسفانه دوربین همرام نبود. بعدش دیگه چون اتوبوسی به خونه نبود پیاده رفتم. تو خیابون هم پر آدم بودکه  کتاب و جزوه به بغل از این‌ور به اون ور می‌رفتن. آهان یادم رفت بگم که شنبه بود و موقع امتحان‌ها هم نبود.

هفته آخر

می‌خواستم برای هفته آخر کلاس‌ها بنویسم ولی وقت نشد یعنی یکی دو خط نوشتم ولی بعد تمرین و اینا نذاشت تمومش کنم. می‌خواستم بگم چه زود گذشت اون روزهای اول که هی اومدم نوشتم هفته اول، هفته دوم. جمعه آخرین کلاس ترم اول رو رفتم. یه هفته تعطیلیم و بعدش امتحان‌ها شروع می‌شه. اونم دو هفته است و بعدش برای یه مدت که فعلا معلوم نیست چقدر می‌رم خونه. خونه فعلی دیگه یعنی پرینستون.

یه عالم چیز می‌خوام بنویسم، از گروه موزیک دانشگاه که اومدن تو ساختمون ما آهنگ‌های دانشگاه رو زدن، از مسابقه روبات‌ها که تو ساختمونمون بود، از مهمونی دانشکده که امروز رفتم، از جمع‌بندی ترمی که گذشت، …. ولی هنوز کلی کار دارم، برای فردا باید تمرین تحویل بدم و پروژه یه درس دیگه رو هم باید شروع کنم که که فقط ۱۰ روز وقت هست و یه عالم کار، درس خوندن برای امتحان هم که هست.

خلاصه منتظر باشید که یواش یواش میام تعریف می‌کنم.

فعلا عکس غذای مهمونی امشب رو می‌ذارم اینجا تا بعد.

DSC00601_small.JPG

Windows Live Writer

در مورد پست پیش که پویا و امیرعباس فکر کنم منظور منو اشتباه فهمیده بودند. از یادداشت منظورم کارهایی که در طول روز دارم نبود. برای اونا از  تقویمMoleskine استفاده می‌کنم. در این زمینه غیر تکنولوژیک عمل می‌کنم. البته هر از گاهی تو Google Calendar هم کارهام رو یاداشت می‌کنم ولی اینکه وسط خیابون هم می‌تونم تقویم رو درآرم و توش یادداشت کنم حس بهتری می‌ده.

اما برای خاطرات نوشتن هنوز به روش خوبی نرسیده‌ام. ندا حرف خوبی زده که منم دقیقا بهش دچارم. از وقتی این وب‌لاگ اومده منم خیلی کم تو دفتر چیز می‌نویسم. ولی خب وب‌لاگ هی کم‌تر و کم‌تر شخصی می‌شه. باید یه جایی واسه غرزدن داشته باشم!

یک دانه شن هم دربست حرفت در مورد این که دفتر و کاغذ خیلی حس خوبی داره رو کاملا قبول دارم. اینکه هی بازم تهش به کاغذ برمی‌گردم به همین دلیله. ولی خب اگه مثل من هی از این شهر به اون شهر رفته باشین و مجبور شده باشین دفتر‌ها و کتاب‌ها رو جای قبلی بگذارین مجبورین جایگزین پیدا کنید. ولی یه چیزی هم هست که تازگی واقعا این لپ‌تاپم قسمت خیلی خیلی بزرگ زندگی‌ام رو تشکیل می‌ده. می‌شه گفت به جز وقتی خوابم یه ضرب دارم بهش نگاه می‌کنم!

فعلا یه مدتیه که هم برای وب‌لاگ نوشتن هم یادداشت نوشتن از windows live writer استفاده می‌کنم. خیلی خوشم اومده ازش. مهم‌ترین مشخصه‌اش برای من خوشگلیشه. خودش رنگ و همه چیش خیلی به نظرم خوبه. و یه خاصیت خوبش هم اینه که style خود وب‌لاگ آدم رو برمی‌داره و بعد محیطی که توش می‌نویسی رو به اون شکل درست می‌کنه که خب خیلی خوبه چون قاعدتا قیافه وب‌لاگ  همون فونت و همون رنگ و همون اندازه‌یه که دوست داری. البته یعنی اگه مثل من به سلیقه خودت درست کرده باشی نه به سلیقه کسی که می‌خواد بخونه!

Capture.GIF

برای فارسی نوشتنش چون style خود وب‌لاگه راست به چپش درسته ولی باید ویندوز فارسی داشته باشین که خب ویندوزهای بعد xp همه دارن فارسی مگر اینکه مال بعضی‌ها cd بخواد!البته فارسی ویندوز layoutش با چیزی که قبلا عادت داشتین شاید فرق کنه یا مثلا عددهاش انگلیسیه و نیم‌فاصله هم نداره. یه چیز خوبی که واقعا خدا عمر بده به کسی که درستش کرده traylayoutه. بعد از اینکه اجراش کنین راحت می‌تونین هر کلیدی رو به اون چیزی که می‌خواین تبدیل کنید و خیلی راحت می‌شه.  اگر شما هم امتحان کردید نظرتون رو بگید.

دفتر خاطرات

یه چیزی که می نمی‌تونم راجع بهش تصمیم بگیرم اینه که کجا یاداشت بنویسم. از یه طرف از صبح تا شب پای این لپ‌تاپم. همه جا همرامه. می‌تونم هروقت دلم خواست یه چیزی بنویسم فوری یه صفحه باز کنم و بنویسم.

ولی خب تایپ کردن کجا و با قلم رو کاغذ نوشتن کجا. بعد این همه سال تایپ کردن هنوز هم سرعت تایپ کردنم اون‌قدر سریع نیست.

ولی اگه رو کامپیوتر بنویسم اگه لپ‌تاپم رو یکی بدزده چی؟ البته آقا دزده احتمالا کاری به کار یادداشت‌های خصوصی من نداره بیشتر به شماره حساب بانکی علاقه داره.

دفتر رو تا باز می‌کنی همه توجه‌شون بهش جلب می‌شه. ولی لپ‌تاپ رو تو مهمونی هم ببری تایپ کنی کسی تعجب نمی‌کنه.

تو کامپیوتر بخوام بنویسم کجا بنویسم؟ یه جایی که خوشگل و مرنب باشه ندارم.

شما واسه خودتون چیزی می‌نویسین؟ کجا می‌نویسین؟ به نظرتون کدوم اینا بهتره؟

ویزا

من امروز یه مقدار دانشجوتر شدم. تا قبل از این ویزای دانشجویی نداشتم. با ویزای قبلیم می‌تونستم درس بخونم ولی دیگه هیچ مزیت دیگه‌ای برام نداشت. مثلا نمی‌تونستم حل تمرین بشم (نه اینکه من حالا وقت داشته باشم براش!). ولی مهم‌تر از همه‌اش با ویزای دانشجویی می‌شه تا  یک سال بعدش  بدون تغییر ویزا کار کنی. این حتی اگه یه کار درست حسابی هم بگیری به در می‌خوره چون بهرحال ویزای بعدی طول می‌کشه تا حاضر شه.

و خلاصه اینکه ویزای من اومد و حالا  از یه طرف خوشحالم. ولی از طرف دیگه این به این معنیه که احتمالا تابستون نتونم برم ایران. چون اون وقت ویزام باطل می‌شه و دوباره برمی‌گردم سر خونه اول.

کتاب‌های محبوب

برای بازی کتاب از دو طرف دعوت شدم: دنیای رنگارنگ و ۴۰تیکه.

این انتخاب کردن کتاب‌های مورد علاقه هم واقعا سخته‌ها. کتابایی که من تو ذهنم مونده،  لزوما بهترین کتاب‌هایی که خونده‌ام نبودن. ولی به دلیلی که خودم هم خیلی وقتا یادم نیست چرا به یاد موندنی شدن.

۱-شازده کوچولو (آنتوان سنت اگزوپری)

        اگه بخوام یه کتاب محبوب بگم همین یکی رو می‌گم.

۲- سیذارتا (هرمان هسه)

۳- بار دیگر شهری که دوست داشتم (نادر ابراهیمی)

         ماجرای اینکه نادر ابراهیمی برام اول کتابم رو امضا کرد رو قبلا نوشته‌ام.

۴- هری پاتر (جی. کی. رولینگ)

۵- جزیره سرگردانی (سیمین دانشور)

نویسنده‌های محبوب رو کسایی رو می‌گم که تعداد زیادی ازشون کتاب خونده‌ام و همه رو دوست داشتم:

۱- نادر ابراهیمی

۲- گابریل گارسیا مارکز

۳- میلان کوندرا

۴- جومپا لاهیری

۵- کازوئو ایشی گورو

از لاله، اعظم ،ندا، اون یکی ندا و جیرجیرک و روجا هم دعوت می‌کنم.

Smoke Detector

این مطلب رو دیروز نوشتم ولی با تاخیر دارم پست می‌کنم.

وسایل آرامش این دوره و زمونه بعضی وقتا خودشون مایه دردسر و اعصاب خوردی بیشترن. یکیش این smoke detector. هروقت آشپزی می‌کنی یا یه شمع کوچیک می‌خوای روشن کنی باید دست و دلت بلرزه که آی حالا صدای این درنیاد. باز خونه خودمون فقط هشدار دهنده است و به آتش‌نشانی وصل نیست. تو این اتاقم اینجا مستقیم به آتش نشانی وصله و هربار یه نون می‌خوام بذارم تست شه باید هزار تا صلوات بفرستم که نسوزه صدای این در نیاد.

حالا ایناش به کنار. یه شبی مثل دیشب که ساعت ۲ خوابیده‌ام ساعت ۶، با یه صدای بوق از خواب بیدار می‌شم و بعد از کلی بررسی این ور اون ور می‌بینم بله smoke detector باتریش تموم شده و هی بوق می‌زنه.به یاد اون قسمت سریال friends هرچی دکمه روش بوده رو فشار دادم و باتریش رو دراوردم ولی بازم هیچی. حالا بگرد تو قرارداد که ببینم صاحبخونه شماره‌ای داده یا نه. بالاخره پیدا کرده‌ام. بعد از یه ساعت مسوول نگهداری ساختمون بهم زنگ زده. می‌گم این طوری شده. می‌گه من خونه‌ام دو ساعت از اون‌جا فاصله داره باید ببینم کس دیگه‌ای هم اگه مشکلی داشت بعد میام که همه کارها رو با هم انجام بدم. می‌گم آخه بابا من از ساعت ۶ دارم بوق بوق اینو تحمل می‌کنم نمی‌شه حداقل خاموشش کرد. می‌گه نه متاسفانه. خلاصه بنده تا همین الان یعنی ساعت ۲ بعدازظهر  صدای بوق بوق این روی اعصابم بوده تا بالاخره طرف اومد باتری رو عوض کرد و رفت.