در مورد پست پیش که پویا و امیرعباس فکر کنم منظور منو اشتباه فهمیده بودند. از یادداشت منظورم کارهایی که در طول روز دارم نبود. برای اونا از تقویمMoleskine استفاده میکنم. در این زمینه غیر تکنولوژیک عمل میکنم. البته هر از گاهی تو Google Calendar هم کارهام رو یاداشت میکنم ولی اینکه وسط خیابون هم میتونم تقویم رو درآرم و توش یادداشت کنم حس بهتری میده.
اما برای خاطرات نوشتن هنوز به روش خوبی نرسیدهام. ندا حرف خوبی زده که منم دقیقا بهش دچارم. از وقتی این وبلاگ اومده منم خیلی کم تو دفتر چیز مینویسم. ولی خب وبلاگ هی کمتر و کمتر شخصی میشه. باید یه جایی واسه غرزدن داشته باشم!
یک دانه شن هم دربست حرفت در مورد این که دفتر و کاغذ خیلی حس خوبی داره رو کاملا قبول دارم. اینکه هی بازم تهش به کاغذ برمیگردم به همین دلیله. ولی خب اگه مثل من هی از این شهر به اون شهر رفته باشین و مجبور شده باشین دفترها و کتابها رو جای قبلی بگذارین مجبورین جایگزین پیدا کنید. ولی یه چیزی هم هست که تازگی واقعا این لپتاپم قسمت خیلی خیلی بزرگ زندگیام رو تشکیل میده. میشه گفت به جز وقتی خوابم یه ضرب دارم بهش نگاه میکنم!
فعلا یه مدتیه که هم برای وبلاگ نوشتن هم یادداشت نوشتن از windows live writer استفاده میکنم. خیلی خوشم اومده ازش. مهمترین مشخصهاش برای من خوشگلیشه. خودش رنگ و همه چیش خیلی به نظرم خوبه. و یه خاصیت خوبش هم اینه که style خود وبلاگ آدم رو برمیداره و بعد محیطی که توش مینویسی رو به اون شکل درست میکنه که خب خیلی خوبه چون قاعدتا قیافه وبلاگ همون فونت و همون رنگ و همون اندازهیه که دوست داری. البته یعنی اگه مثل من به سلیقه خودت درست کرده باشی نه به سلیقه کسی که میخواد بخونه!

برای فارسی نوشتنش چون style خود وبلاگه راست به چپش درسته ولی باید ویندوز فارسی داشته باشین که خب ویندوزهای بعد xp همه دارن فارسی مگر اینکه مال بعضیها cd بخواد!البته فارسی ویندوز layoutش با چیزی که قبلا عادت داشتین شاید فرق کنه یا مثلا عددهاش انگلیسیه و نیمفاصله هم نداره. یه چیز خوبی که واقعا خدا عمر بده به کسی که درستش کرده traylayoutه. بعد از اینکه اجراش کنین راحت میتونین هر کلیدی رو به اون چیزی که میخواین تبدیل کنید و خیلی راحت میشه. اگر شما هم امتحان کردید نظرتون رو بگید.
یه چیزی که می نمیتونم راجع بهش تصمیم بگیرم اینه که کجا یاداشت بنویسم. از یه طرف از صبح تا شب پای این لپتاپم. همه جا همرامه. میتونم هروقت دلم خواست یه چیزی بنویسم فوری یه صفحه باز کنم و بنویسم.
ولی خب تایپ کردن کجا و با قلم رو کاغذ نوشتن کجا. بعد این همه سال تایپ کردن هنوز هم سرعت تایپ کردنم اونقدر سریع نیست.
ولی اگه رو کامپیوتر بنویسم اگه لپتاپم رو یکی بدزده چی؟ البته آقا دزده احتمالا کاری به کار یادداشتهای خصوصی من نداره بیشتر به شماره حساب بانکی علاقه داره.
دفتر رو تا باز میکنی همه توجهشون بهش جلب میشه. ولی لپتاپ رو تو مهمونی هم ببری تایپ کنی کسی تعجب نمیکنه.
تو کامپیوتر بخوام بنویسم کجا بنویسم؟ یه جایی که خوشگل و مرنب باشه ندارم.
…
شما واسه خودتون چیزی مینویسین؟ کجا مینویسین؟ به نظرتون کدوم اینا بهتره؟
من امروز یه مقدار دانشجوتر شدم. تا قبل از این ویزای دانشجویی نداشتم. با ویزای قبلیم میتونستم درس بخونم ولی دیگه هیچ مزیت دیگهای برام نداشت. مثلا نمیتونستم حل تمرین بشم (نه اینکه من حالا وقت داشته باشم براش!). ولی مهمتر از همهاش با ویزای دانشجویی میشه تا یک سال بعدش بدون تغییر ویزا کار کنی. این حتی اگه یه کار درست حسابی هم بگیری به در میخوره چون بهرحال ویزای بعدی طول میکشه تا حاضر شه.
و خلاصه اینکه ویزای من اومد و حالا از یه طرف خوشحالم. ولی از طرف دیگه این به این معنیه که احتمالا تابستون نتونم برم ایران. چون اون وقت ویزام باطل میشه و دوباره برمیگردم سر خونه اول.
برای بازی کتاب از دو طرف دعوت شدم: دنیای رنگارنگ و ۴۰تیکه.
این انتخاب کردن کتابهای مورد علاقه هم واقعا سختهها. کتابایی که من تو ذهنم مونده، لزوما بهترین کتابهایی که خوندهام نبودن. ولی به دلیلی که خودم هم خیلی وقتا یادم نیست چرا به یاد موندنی شدن.
۱-شازده کوچولو (آنتوان سنت اگزوپری)
اگه بخوام یه کتاب محبوب بگم همین یکی رو میگم.
۲- سیذارتا (هرمان هسه)
۳- بار دیگر شهری که دوست داشتم (نادر ابراهیمی)
ماجرای اینکه نادر ابراهیمی برام اول کتابم رو امضا کرد رو قبلا نوشتهام.
۴- هری پاتر (جی. کی. رولینگ)
۵- جزیره سرگردانی (سیمین دانشور)
نویسندههای محبوب رو کسایی رو میگم که تعداد زیادی ازشون کتاب خوندهام و همه رو دوست داشتم:
۱- نادر ابراهیمی
۲- گابریل گارسیا مارکز
۳- میلان کوندرا
۴- جومپا لاهیری
۵- کازوئو ایشی گورو
از لاله، اعظم ،ندا، اون یکی ندا و جیرجیرک و روجا هم دعوت میکنم.
این مطلب رو دیروز نوشتم ولی با تاخیر دارم پست میکنم.
وسایل آرامش این دوره و زمونه بعضی وقتا خودشون مایه دردسر و اعصاب خوردی بیشترن. یکیش این smoke detector. هروقت آشپزی میکنی یا یه شمع کوچیک میخوای روشن کنی باید دست و دلت بلرزه که آی حالا صدای این درنیاد. باز خونه خودمون فقط هشدار دهنده است و به آتشنشانی وصل نیست. تو این اتاقم اینجا مستقیم به آتش نشانی وصله و هربار یه نون میخوام بذارم تست شه باید هزار تا صلوات بفرستم که نسوزه صدای این در نیاد.
حالا ایناش به کنار. یه شبی مثل دیشب که ساعت ۲ خوابیدهام ساعت ۶، با یه صدای بوق از خواب بیدار میشم و بعد از کلی بررسی این ور اون ور میبینم بله smoke detector باتریش تموم شده و هی بوق میزنه.به یاد اون قسمت سریال friends هرچی دکمه روش بوده رو فشار دادم و باتریش رو دراوردم ولی بازم هیچی. حالا بگرد تو قرارداد که ببینم صاحبخونه شمارهای داده یا نه. بالاخره پیدا کردهام. بعد از یه ساعت مسوول نگهداری ساختمون بهم زنگ زده. میگم این طوری شده. میگه من خونهام دو ساعت از اونجا فاصله داره باید ببینم کس دیگهای هم اگه مشکلی داشت بعد میام که همه کارها رو با هم انجام بدم. میگم آخه بابا من از ساعت ۶ دارم بوق بوق اینو تحمل میکنم نمیشه حداقل خاموشش کرد. میگه نه متاسفانه. خلاصه بنده تا همین الان یعنی ساعت ۲ بعدازظهر صدای بوق بوق این روی اعصابم بوده تا بالاخره طرف اومد باتری رو عوض کرد و رفت.

مژگان ازم دعوت کرده بود که از تحولاتم در مدرسه بگم.
-دبستان تا سال سوم که خیلی پرت بودم از دنیا. یه جوری انگار با دنیای بیرونم ارتباطی نداشتم. ولی خب از مدرسه خیلی خوشم میومد. میاومدم خونه فوری مشقام رو مینوشتم و بابا و مامانم رو مجبور میکردم بهم دیکته بگن.
- یه چیزی که تو اون سالها احساس میکنم بیشترین اثر رو روم گذاشت رفتن به کانون پرورش بود. کلی اونجا کتاب میخوندم. اولین بار دفتر خاطرات نوشتن رو اونجا شروع کردم. نقاشی میکردیم و کار دستی درست میکردیم.
-کلاس چهارم و پنجم تازه فهمیدم که درسم خوب بوده! پنج تا دوست بودیم که با هم رفیق بودیم و درس میخوندیم. معلم اون سالهام خیلی بهمون اعتماد به نفس میداد و هیجان درس خوندن و رقابت رو بیشتر فهمیدم.
- بعد از سه ماه رفتم مدرسه فرزانگان که اولش ضربه بسیار اساسی به اعتماد به نفس بود. سال اول واقعا سخت بود. سر هرچیزی زار زار گریه میکردم. ولی خب تو اولین امتحان ریاضی کلی نمرهام خوب شد و فهمیدم تنها راهی که دارم برای اینکه بچه تنبل کلاس نباشم اینه که ریاضیام خوب باشه.
- سال سوم راهنمایی معلم زبانمون میشه گفت بزرگترین تاثیرها رو رو زندگیام گذاشت. زبان (که خب البته همزمانش کانون هم میرفتم) رو خیلی جدی گرفتم اون سالها، که واقعا خیلی جاها به نفعم شده. کتاب خوندن هم تازه میشه گفت از اون موقع شروع شد. تا قبلش سطحم از کتابهای کانون پرورش بالاتر نبود!!ولی اون سالها کتابهایی خوندم که هنوز هم اگه بحث کتاب خوندن بشه باید همونها رو اسم ببرم (میتونم همین الان دو بازی یکی کنم و این یکی دعوت رو هم جواب بدم!)
-دبیرستان هم تا سال چهارم بیشتر درس خوندن بود که خب بیشتر به سمت ریاضی و کامپیوتر بود. از نقطه نظر الان نگاه کنم هم خب برنامه نویسی و اینا از اون موقع شروع شد. البته عامل اصلیش بابام بود که واسمون کامپیوتر خرید! من تمرینهای مدرسه رو که مینوشتم اجرا میکردم و بعد پرینت میگرفتم میبردم. دیگه آخر خودشیرینی
اونقدرها هم بجه خر خون نبودمها. بچه مثبت هم همینطور، از نظر خودم البته. دوستای هم مدرسهای که اینجا رو میخونین شما بگین.
قبل از دعوت هم بگم که به نظرم این بازیها خوبن برای اینکه خیلی وقتا یه موضوع به آدم میدن برای نوشتن. یه موضوعی که یه دوستی پیشنهاد داده. من خودم اگه اون لحظه موضوع جذبم نکنه یا چیزای بهتر داشته باشم نمینویسم. شاید این که اسم دعوت روشه باعث بشه آدم فکر کنه جواب ندادن رد کردن دعوته. من خودم این احساس رو ندارم امیدوارم کسایی که دعوت میکنم یا دعوتم کردن هم این حس رو نداشته باشن.
من هم دنیای رنگارنگ، روزگار نو، لحظههای نقرهای، تو کی هستی ، فصل بعد و خودیافته رو دعوت میکنم.
برای اینکه دلتون یه ذره به حال من بسوزه این برنامه این هفته منه:
فردا میانترم take home رو باید تحویل بدم. ۴۲ تا سوال! نمیدونم چرا اینجا به میانترم به جای midterm میگن prelim.
چهارشنبه یه تمرین باید تحویل بدم. یه مقاله برای کلاس بحث بخونم و یه مصاحبه دارم. نپرسین برای کجا که از جواب دادن معذورم! (برای جلوگیری از ضایع شدنهای بعدیش!)
جمعه و یکشنبه هم دو تا تمرین دیگه. حالا چرا دارم وبلاگ مینویسم خدا میدونه. حالا که اینجاییم اینو هم ببینین (عکسش مال دیشبه):
این هوای این هفته تو شهر ماست. کیف میکنین از تنوع؟توجه کنید به چهارشنبه، برف :((
با بحثهایی که تو کامنتهای پست قبلی پیش اومد، باید بشینم فکر کنم و یه چیز خوب بنویسم. نه اینکه فکر نکرده باشم. وقتی که خوندم خیلی ناراحت شدم و از اون موقع کلی فکر کردم که چرا ناراحت شدهام.
اول اینکه آدم وقتی از شنیدن خبر مرگ یه شاعر خوب ناراحتیش رو ابراز می کنه انتظار نداره یکی همچین نظری بذاره. دوم اینکه یکی میاد و خیلی راحت این حرف رو خیلی کلیشهای میزنه و میره. میگم کلیشهای چون فکر کنم تو کامنتهای همه کسایی که خارج از ایران زندگی میکنن حتما یه بار همچین حرفی دیده میشه، در حالی که خودم و خیلی از همه اون کسایی که همچین حرفی رو شنیدن هر روز زندگیشون این کلنجار رو با ذهن خودشون دارن. این که حالا که تو ایران زندگی نمیکنی چه جوری میخوای باشی نسبت به کشورت؟ چرا جمع ببندم؟ من خودم یکی دارم همه این کلنجارها رو. راستی این نکته رو بگم که بر خلاف نظر این خانوم یا آقایی که کامنت رو نوشتن، این طوری نبوده که من نتونستم ایران زندگی کنم و اومده باشم. کسی که تو ایران از زندگیش راضی نبوده و به همین خاطر اومده جایی که بهتر زندگی کنه به نظر من خیلی آدم شجاعی بوده و من خیلی تحسینش میکنم. ولی من خودم وقتی ازدواج کردم اومدم و اگه علیرضا ایران بود منم الان ایران زندگی میکردم. خیلی شوهرذلیلی به نظر میاد؟ اونو باید یه جای دیگه بحثش رو کرد!
و اما راجع به کلنجارها. یکی از مهمترینهاش برای من مساله زبانه. خب اگه حالا فعلا دارم اینجا زندگی میکنم چقدر باید انگلیسی خرف بزنم و تمرین کنم و چقدر فارسی؟ رادیو فارسی گوش کنم یا انگلیسی؟ کتاب فارسی بخونم یا انگلیسی؟ وبلاگ فارسی بنویسم یا انگلیسی؟ یکی دیگه مراسمها است، هنوز باید با شدت و حدت عید و شب یلدا برگزار کرد یا می شه بهش کرسیسمس و هالووین رو هم اضافه کرد؟ و خب خبرها، دیگه از دستم در رفته تعداد بارهایی که صفحه اول browserم رو از بیبیسی فارسی به بیبیسی انگلیسی بعد ان.پی.آر و بعد اصلا صفحه خالی تغییر دادهام.
خودم هم همینم. اینجا برای همه ایرانی هستی و باید نظرهای حاضر و آماده در مورد آخرین حرفای آقای احمدینژاد از تو جیبت درآری و بعد برای همکشوریهای خودت دیگه خارجی شدی و حق ناراحت شدن هم نداری. ولی با همه اینا به نظرم همین سوالها و همین حرفهای خیلی وقتا برخورنده که باعث میشن آدم به چیزایی که تو اعتقاداتش رسوب کرده یه تکونی بده و بیخوداش رو بریزه دور خیلی ارزش دارن.