تماس با من

roya [at] royaa [dot] net

آرشیو

  • collapse2010
  • expand2009
  • expand2008
  • expand2007
  • expand2006
  • expand2005
  • expand2004
  • expand2003
  • expand2002
  • expand2001

غر

آقا می‌شه ما اینجا غر بزنیم؟ الا حسابی غر زدنم میادها. درسای این ترمم هیج‌کدوم هیجان‌انگیز نیستند و از همه بدتر اوضاع پروژه ‌است. قبل از اینکه بیام اینجا تو یه سری مقاله‌ها اسم یکی از استاد‌های اینجا رو خیلی شنیده بودم. یعنی البته مثل خنگ‌ها اصلا نمی‌دونستم اینجاست تا وقتی که اومدم.

ترم پیش باهاش یه درس گرفتم و A شدم. دیگه خوشحال خوشحال این ترم رفتم باهاش پروژه گرفتم. هی دوستام گفتن پروژه‌های مشخص‌تر و اینا بهتره. من هی دوست داشتم یه چیز باحال باشه و بعد تازه نمی‌خواستم خیلی تکنیکی باشه. وای ولی حالا اولا که تنهام تو این کاری که دارم می‌کنم. هیچ کسی نیست که ازش جاهایی که گیر می‌کنم رو بپرسم. تازه بدتر از هر توانایی تکنیکی باید با یه کد C سروکله بزنم.انقدر هم استاده خوش‌اخلاقه اصلا دلم نمی‌خواد فکر کنه (یعنی بفهمه) من انقدر شوتم.

حالا بشینم باز بزنم تو سر خودم شاید تا صبح فرجی شد.

ساعت زمین

از وب‌لاگ پژواک و نون.جیم. راجع به ساعت زمین دیده بودم. نمی‌دونم که وقتی آدم تک و تنها نشسته تو اتاقش و دوستاش هم هیچ‌کدوم تو همون time zone نیستند که یه احساس گروهی داشته باشه، بی‌معنی نیست چراغا رو خاموش کردن؟

ولی من چراغام رو خاموش کرده‌ام و لپ‌تاپ رو از برق کشیده‌ام و عوضش یاد روزهایی افتاده‌ام که برق می‌رفت و بعدش آزیر قرمز می‌زدن و می‌رفتیم همه تو زیرزمین با بچه‌های دیگه آپارتمان می‌خندیدم!

یا اون شبی که خونه خاله بودیم و بازم آژیر قرمزبود. بابا داشت برای پویا قصه می‌گفت که بخوابه بعد خودش خوابش گرفت و اعتراض پویا بلند شد که خروسه چه‌جوری رفت تو لوله بخاری!

یا بعدها که دیگه انقدر برق رفتن عادی شده بود و ما دیگه از این چراغای گازی داشتیم و به جز تلویزیون زندگی فرقی با معمولش نداشت. حتی بابا رادیوی با برق اضطراری رو در می‌اورد و رادیو گوش می‌کردیم و مشق می‌نوشتیم.

یا وقتی تو خوابگاه برق می‌رفت. همه بچه‌های خوابگاه می‌ریختن بیرون و بزن و برقص و سر و صدا. دیگه بهانه بود برای درس نخوندن. مخصوصا شبای امتحان.

دیگه اگه غلط غولوط نوشتم ببخشید هوا تاریکه!

ادامه کافی‌شاپ و اعتقاد

می‌خواستم همون فردا پس‌فرداش بنویسم یه چیزایی در ادامه و مخصوصا در مورد کامنت‌ها ولی یه عالم کار که باید در طول تعطیلات می‌کردم و رو هم انبار شده بود نذاشت.

- در مورد این مغازه خاص همون‌طور که سارا گفته اینا خیلی عقاید عجیب غریبی دارن. مثلا همین در مورد سیاه‌ها که می‌گن سیاه‌ها اصلا برای خدمت خلق شده‌ان و خودشون لذت می‌برن از اینکه خدمت‌گزار باشند! یه نکته جالبشون اینه که اعتقاد دارن باید مال و منال دنیا رو ول کرد و همه با هم زندگی کنن. الان خودشون تو شهر ما که ظاهرا حدود سی نفر می‌شن همه با هم تو یه خونه زندگی می‌کنن و هر کسی یه کاری می‌کنه برای جمع.در مورد اینکه مسیحی هستند یا نه، آره حق با ساراست که مسیحیت رو به شکلی که گروه‌های دیگه اجرا می‌کنند قبول ندارند ولی خب مسیح رو قبول دارن واصلا دلیلی که میارن برای اینکه مثلا همه با هم زندگی کنند همینه که مسیح هم این‌طوری زندگی می‌کرد.

- تقریبا همه موافق بودین که آدم وقتی با اعتقاد خودش سازگار نیست بهتره نره. ولی خب پرستو و دنیای رنگارنگ هم گفته‌ان که خیلی کار سختیه. وقتی داشتم راجع به اینا می‌خوندم دیدم تو شهر ما فقط سی نفرن و کلا هم انگار تو کل دنیا ۲۵۰۰ نفر. کاری هم که به کار بقیه ندارن. ولی اگه آدم بخواد به این چیزا حساس باشه جاهایی هست که تاثیرهای خیلی خیلی بزرگ‌تری رو زندگی مردم دنیا دارن. مثلا شرکت‌های بزرگی مثل وال‌مارت که انقدر حرف هست پشتشون که چه‌جوری با حقوق کم و مزایای کم برای کارکن‌هاشون اداره می‌شن. یا اصلا هر فروشگاه زنجیره‌ای و بزرگی که چه‌طور دارن مغازه‌های محلی کوچیک شهرها رو نابود می‌کنن. ولی من احساس بدی دارم اگه به اون مغازه کوچیک برم ولی از وال‌مارت خرید می‌کنم و از تو استارباکس نشستن خوشم میاد.

کافی‌شاپ و اعتقاد

از بس این دو روز چپیده بودیم تو خونه گفتیم بریم یه ذره تو شهر بچرخیم. بعد از یه مقدار قدم زدن یادمون افتاد که دفعه پیش تو مرکز شهر یه کافی‌شاپی دیده بودیم که خیلی به نظر باحال می‌اومد و مردم هم نشسته بودن و کار می‌کردن. رفتیم ما هم وسایلمون رو برداشتیم که بریم اونجا رو امتحان کنیم ولی بسته بود. بعد رو درش یه کاغذ زده بود که ما شبت رو رعایت می‌کنیم (یعنی غروب جمعه و شنبه کار نمی‌کنن و آتیش روشن نمی‌کنن) و به همین خاطر مغازه بسته است ولی اگر می‌خواهید جمعه غروب‌ها بیایید خونه ما تا با هم خوش بگذرونیم. فکر کردیم چه جالب لابد اینا از این خانواده‌های باحالن که کافی‌شاپ دارن و یه عده مشتری ثابت دارن که جمعه هم می‌گن بیاین خونه‌مون.

طبق عادت علاقه به گوگل!، الان اومدم نگاه کنم ببینم چیا دیگران راجع بهش نوشتن که دیدم یه کسی که قبلا تو شهر ما زندگی می‌کرده تو وب‌لاگش نوشته که این کافی‌شاپه مال یه گروه مذهبیه به اسم دوازده قبیله که ظاهرا عقاید بحث‌برانگیزی هم دارن. مثلا با هم‌جنسگرایی مخالفن و یا اینکه می‌گن زن باید مطیع شوهرش باشه و مرد باید براش پول درآره و بهش فرمانروایی کنه. یه بار هم حداقل مامورهای دولت ریختن تو ساختمون‌هاشون برای بررسی اتهام‌های به کار کشیدن بچه‌ها. نکته جالب اینه که یهودی هم نیستند که شبت رو رعایت می‌کنن در واقع مسیحی خیلی پابند به اصول (خواستم مثلا از مرتجع که بار معنی بد داره استفاده نکنم!) هستند.

حالا اگه شما باشید می‌رید یه همچین کافی‌شاپی؟ از یه طرف آدم خیلی جاها می‌ره و اصلا نمی‌دونه عقیده طرف چیه. ممکنه خیلی هم صاحب مغازه آدم عوضی‌ای باشه. ولی خب اولا که الان من می‌دونم، ثانیا اینا اصلا از اول از راه همین رستوران و کافی‌شاپ برای گروهشون پول در‌می‌اوردن و از همون مساله جمعه بیایید خونه‌مون معلومه که کافی‌شاپ با عقیده‌شون ارتباطش مستقیم‌تر از این حرفاست. ولی حالا کلا شما به این موضوع که عقیده صاحب مغازه چیه تا چه حد توجه می‌کنید؟ چه مغازه‌های شخصی چه مغازه‌های زنجیره‌ای خیلی بزرگ که خیلی‌هاشون این حرفا هست دوروبرشون که مثلا از حق سقط جنین حمایت می‌کنند یا نمی‌کنند. یا از نیروی کار کم سن و سال یا با حقوق پایین تو کشورهای دیگه استفاده می‌کنند یا نمی‌کنند.

سال قدیم

سه ساعت مونده تا سال تحویل. اولش نمی‌خواستم اینجا سفره بگذارم. آخه اتاق فسقلی رو چه به این حرفا. هیچ‌کس هم نمی‌شناسیم بیاد اینجا خونه‌مون. ولی با دیدن عکس‌ها و هیجان‌‌های بقیه تو وب‌لاگ‌ها وسوسه شدم و به علیرضا گفتم وقتی میاد ظرف‌های هفت‌سین رو هم بیاره. خلاصه یه سفره بدون سبزه جور کردیم بالاخره.

DSC06236_small.JPG

سالی که گذشت سال خوبی بود. درس‌خوندن رو شروع کردم که با اینکه نمی‌دونم در آینده نتیجه‌‌اش چی بشه و ازش استفاده خواهم کرد یا نه. به یه ربون دیگه یعنی اینکه کاری که دوست داشته باشم پیدا خواهم کرد یا نه. ولی حتی اگه هم این‌طوری نشه، خیلی چیزا یاد گرفتم. با اینکه من همیشه خیلی تو خط کامپیوتر و اینا بوده‌ام ولی هیچ‌وقت واقعا رشته‌ام نبوده و تو این مدت کلی چیز یاد گرفتم هم از در‌س‌ها هم از هم‌کلاسی‌هام. دوست هم زیاد پیدا کردم. روزهای اول مطمئن بودم که نمی‌تونم با هیچ‌کس حرف بزنم و تنها خواهم بود. ولی الان با کلی‌ها سلام علیک دارم و با یه عده خوبی هم حسابی دوستیم.

وقتی به عکس‌ها و نوشته‌های این یه سال نگاه می‌کنم می‌بینم واقعا یه سال خیلی جا داره برای کلی اتفاق. امیدوارم برای همه شما و خودم! این سال پر باشه از اتفاق‌های خوب. برای ایران هم امیدوارم سال خوبی باشه بدون جنگ و زندگی خوب و خوشحال برای همه.

روز اژدها

دیروز اینجا روز اژدها (Dragon Day) بود. هرسال آخرین روز قبل از تعطیلات بهاری دانشجوهای معماری یه اژدها درست می‌کنن و بعد از اینکه از یه مسیری ردش می‌کنن تو قسمت دانشکده‌های هنر آتشش می‌زنن.

من که دیروز کلاس داشتم و نتونستم باهاشون برم و تا آخرش رو ببینم ولی تو اون قسمتی که تو مسیر من بود دیدمشون. اینم ویدیویی که گرفتم:

عکس‌های من از بالای سر جمعیت خوب نشده. عکسی که تو ویکی‌پدیا هست خیلی بهتره. ولی وقتی داشتم می‌رفتم طرف دانشکده دیدم یه عده هم دارن اینو راه می‌اندازن:

DSC00881_small.JPG

فکر کردم لابد همه دانشکده‌ها از این فرصت استفاده می‌کنن و یه چیزی درست می‌کنن ولی الان تو ویکی‌پدیا خوندم که ظاهرا این رقابت بین دانشکده معماری و مهندسی سر دراز داره و دانشکده‌های مهندسی هم هر سال یه سیمرغ (phoenix) درست می‌کنن. ولی انصافا مال دانشکده مهندسی قشنگتر نیست؟

۳/۱۴

اومدم تا امروز تموم نشده اینو بنویسم. امروز ۱۴ مارچه، یعنی ۳/۱۴ یا روز پی. خیلی از دانشکده‌های ریاضی این روز رو جشن می‌گیرن که تو جشن‌ها هم معمولا پای سیب می‌دهند (هم به خاطر اسمش هم خب دایره است!). امروز تولد اینشتین هم هست. البته خب این روز پی برای من خیلی جالب‌تره جون من خودمم روز پی به دنیا اومدم!‌ البته نه امروز تولدم نیست. مال من روز پی با تقویم فارسیه!

آرزوها

یه عالم کار تو دنیا دلم می‌خواد بکنم:

- یه عالم کتاب‌هایی که باید خونده باشم و نخوندم رو بخونم. نه اینکه همین‌طور از روش بخونم و بره. مثلا امروز دو تا از دوستام داشتن به شدت در مورد شخصیت‌های ارباب حلقه‌ها حرف می‌زدن و من بوق بوق بودم‌. الان رادیو داره در مورد یکی از شخصیت‌های موبی‌دیک حرف می‌زنه. اونم هیچی هیچی. اصلا خیلی وقته کتاب نخونده‌ام.

- دوست دارم رو وب‌لاگ بیشتر وقت بذارم. مخصوصا بعد از این سری مقاله‌ها که خوندم بیشتر وسوسه شدم که یه ذره جدی‌تر باشه برام وب‌لاگ و ومخصوصا وب‌لاگ انگلیسی داشتن.

- دوست دارم دور رو بر درسایی که می‌خونم هم چیز بخونم و حسابی یادشون بگیرم که در ضمن هم بتونم سر کلاس اظهار نظر کنم.

به اضافه یه عالم چیزای دیگه…

تنبلی

خب مقاله‌ام رو تموم کردم جمعه. خیلی چیز مزخرفی نوشتم. ولی یه عالم مقاله و اینای دیگه خوندم که برام جالب بود. حالا کم کم می‌نویسم راجع بهشون. الان هم تو خونه‌ام قحطیه. علیرضا قراره دوشنبه بیاد و من به امید اینکه اون میاد و با ماشین راحت می‌ریم خرید از اول هفته هی تنبلی‌ام اومده برم خرید. دیگه نه نون دارم، نه حتی چایی. البته خوبیش اینه که صبح زود می‌رم دانشگاه که دانشکده چایی بخورم!

ادامه این می‌خواستم سعی کنم ترانه‌هایی که دوست دارم رو بنویسم ولی دیدم اگه هی بخوام صبر کنم تا اون رو تموم کنم کلی طول می‌کشه. مثل این تلفن کردن. تا حالا چندین و چند بار پیش اومده که با دوستا مثل بچه آدم ای‌میل رد و بدل می‌کنیم تا اینکه به پیشنهاد یکی از طرفین تصمیم می‌گیریم که با تلفن حرف بزنیم و بعد نه تنها تنبلی من در تلفن زدن باعث می‌شه اون تلفنه هیچ وقت زده نشه بلکه اون ای‌میل‌ها هم قطع می‌شه‌. خلاصه اینکه اگه من بتونم این عادت رو در خودم به وجود بیارم که حالا تا وقتی کار بهتر رو انجام نداده‌ام کار نصفه نیمه رو ول نکنم خیلی پیشرفت بزرگیه.

قدرت بستگی‌های ضعیف

پیش‌نوشت:

  • به بازی ترانه‌ها دعوت شده‌ام. باید یکی یکی یادم که بیاد یادداشت کنم. به زودی می‌نویسم.
  • لپ‌تاپم هنوز نیومده:( امروز زنگ زدم می‌گه تازه وسایلی که لازم داشته سفارش دادیم. در صورتی که چهارشنبه گفته بود وسایلی که لازم داشته رسیده!

خب از اونجایی که اصلا حوصله درس خوندن ندارم برای اینکه یه کار مفیدی کرده باشم گفتم بیام راجع به این مقاله‌ای که خوندیم تازگی بگم.

اول توضیح بدم که یه درسی که این ترم دارم Web Information Systems هستش که از اسمش معلومه دیگه در مورد سیستم‌های اطلاعات روی وب هست. یه قسمت بزرگ درس جلسه جمعه‌هاست که باید هر هفته سه تا مقاله تعیین شده رو بخونیم و راجع بهش بحث کنیم. و البته یک وب‌لاگی هم هست که هرهفته یه عده مشخص می‌شن و باید راجع به مقاله‌های اون هفته مطلب بنویسن. کلا موضوع‌های مقاله‌‌ها خیلی جالبه و شاید بعدا بیشتر هم بنویسم ازشون.

اما هفته قبل یکی از مقاله‌ها به طور خاص برام خیلی جالب شد. گفتم بیام موضوعش رو اینجا بگم. عنوان مقاله هست: قدرت بستگی‌های ضعیف (The Strength of Weak Ties). ایده اصلی اینه که رابطه‌هایی که یک شخص با دیگران داره رو می‌شه به دو گروه ضعیف و قوی تقسیم کرد. یه رابطه رو مدت زمان وجود رابطه، احساسات عاطفی موجود، میزان اعتماد دوطرفه و کمک‌ها یا خدماتی که از هرطرف دربافت می‌شه می‌تونه قوی‌تر یا ضعیف‌تر کنه. درسته که این تقسیم خیلی تعریف مشخصی نداره ولی می‌شه تقریبا گفت که اون کسی که ما بهش می‌گیم دوست یا فامیل یه رابطه قوی و اون کسی که بهش می‌گیم آشنا یه رابطه ضعیفه.

حالا نکته‌ای که می‌شه از تجربه‌های خودمون هم ببینیم اینه که رابطه‌های قوی توی یه گروه معمولا اشتراک زیادی دارن. دوست‌های نزدیک من به احتمال خیلی خیلی زیادی خودشون هم با هم دوست هستند. خب این نکته واضحه و همه بهش اعتقاد دارن که رابطه‌های قوی خیلی توی زندگی‌ آدم نقش دارن ولی حرف این مقاله اینه که رابطه‌های ضعیف قدرتی دارن که شاید حتی خیلی وقتا مهم‌تر از رابطه‌های قوی باشن. یه رابطه ضعیف معمولا می تونه به عنوان یک پل رفتار کنه و منو به یه گروه وسیع دیگه‌ای وصل کنه که شاید در غیر این صورت بهشون دسترسی نداشتم. و از اونجایی که این متصل بودن در واقع مساوی انتقال اطلاعاته این رابطه‌های ضغیف خیلی در گسترش اطلاعات و ایده‌ها مفیدن. مثلا منی که دور و برم همه ریاضی و مهندسی خونده هستند با یه آشنایی دور با یه آدم اهل هنر یه اطلاعاتی از اون جامعه بگیرم (البته در این مورد ما شانس داریم که یه رابطه قوی با یه اهل هنر داریم!) . جامعه‌هایی که گروه‌های با رابطه‌های ضعیف زیادی توش هست معمولا تو شکل دادن فعالیت‌های اجتماعی قوی‌ترن تا جامعه‌هایی که تشکیل شدن از هسته‌های رابطه‌های قوی ولی جدا از هم. چون به هر حال وقتی کسی که می‌شناسیش هرچند دور بهت بگه که در یک گردهمایی شرکت کنی یا اینکه یک پتیشن رو امضا کنی به احتمال بیشتری بهش توجه می‌کنی تا یه آدم کاملا غریبه.

یه نکته که نویسنده این مقاله تو یه مقاله دیگه‌اش از یکی دیگه( لینکی متاسفانه ازش پیدا نمی‌کنم، اسم نویسنده هست Rose Coser) نقل کرده بود و به تئوری خودش وصل کرده بود موضوع زبان بود. اینو قبول دارین که آدم با دوستاش و کسایی که باهاشون ارتباط قوی داره از یه زبانی استفاده می‌کنه که خیلی محدوده و لازم نیست خیلی توضیح و تفصیل داده بشه چون مخاطب خیلی پیش‌زمینه‌های مشترکی داره. در صورتی که با آدم‌های غریبه‌تر و در رابطه‌های ضعیف باید از یه زبان با پیچیدگی‌های بیشتر (elaborated) استفاده کرد. این باعث می‌شه که آدم‌هایی که در جامعه‌هایی بزرگ می‌شن که رابطه‌های ضعیف بیشتری داره فدرت زبانی بیشتری پیدا کنند و بالطبعش در رابطه‌های بعدی موفق‌تر باشن.

خب خیلی طولانی شد. اگه نظری دارین بگین مخصوصا چون باید تا جمعه یه مقاله بر اساس اینا بنویسم که خودم فعلا تصمیم دارم در مورد وب‌لاگ نوشتن و رابطه‌هایی که تو این فضا هست بنویسم.