دیشب کتاب A Thousand Splendid Suns رو تموم کردم. بعد همینطور داشتم موخره و تشکرات و اینا رو میخوندم درست آخرین پاراگراف کتاب اینو نوشته:
خلاصه از منم تشکر کرده که کتابش رو خوندهام!
پ.ن. ببخشید تا اومدم عکس رو بذارم هی error میداد. باید میرفتم بیرون، نشد زود درستش کنم.
در مورد کتاب هم ازش بدم نیومده بود که نظرم عوض شه. فکر کنم فقط بدیهاش رو گفتم تو پست قبلی اینطوری به نظر اومد. کتاب هم وقتی معروف میشه آدم انتظارش میره ازش بالا. کلا من از کتابهایی که تو شخصیت آدمها عمیق شده باشه خیلی بیشتر خوشم میاد. این اصلا شخصیت توش نبود و فقط ماجرا بود. ماجراها هم گرچه خیلی کشش داشت ولی هنرمندانه نبود زیاد. مثلا اینکه هی وقایعی که تو افغانستان بود رو هی یه کسی تعریف میکرد یا از رادیو میشنیدیم، بازم برای من مصنوعی بود.
یه مدت که نمینویسم خیلی سخت میشه دوباره نوشتن. مخصوصا که کار خاصی هم نمیکنم این روزا. میخوابم.فیلم میبینیم. بعد از دیدن همه سریالهایی که online پیدا میشد رفتیم سراغ فیلمها. فعلا Juno و Shut Up and Sing رو دیدیم. کتاب هم میخونم. A Thousand Splendid Suns رو از یکی از دوستام قرض گرفتم و دارم میخونم. مثل Kite Runner خیلی روون نوشته شده ولی تا اینجایش که خوندم از Kite Runner بیشتر خوشم اومده. یه جوری خیلی سطحی به نظرم میاد این یکی و بعضی موقعیتهاش رو برام سخته باور کنم. ( البته بگم که بدم نیومده ازش و همچنان دارم با علاقه میخونمش.)
اگه نخوندین کتاب رو، این پاراگراف رو شاید نخواهید بخونید.
مثلا این که تو جامعه به اون مردسالاری که طرف دختر رو به زور شوهر میده، برای کلفتش که بچهدارش کرده خونه درست میکنه و عجیبتر اینکه هر هفته میاد سر میزنه به دختری که ازش داره. یا مثلا این که میرن مجسمههای بودا رو میبینن با توجه به بلایی که میدونیم سر مجسمهها الان اومده به نظرم یه ذره لوس اومد.
باید اینو پینوشت قبلی مینوشتم ولی چون خودم هم با گوگل ریدر میخونم و اونجا این تغییرات رو نمیشه دید یه پست جدید مینویسم.
اون درسه که هی به استادش mail زده بودم بالاخره به حل تمرینش mail زدم که من دارم کم کم نگران میشم. فوری جواب داد که نمیدونم مشکل از چی بوده که نگرفتی نمرهات رو تا حالا ولی A شدی. تا شب هم استاده خودش mail زد. فقط میخواستن منو سکته بدن.
جلسه با استاد هم خیلی خوب بود. اصلا این استاده نمیفهمم چه طوری میتونه انقدر خوشاخلاق باشه. انقدر ازم تعریف کرد که داشتم پس میافتادم. فکر کنم به عمرم هیچکس انقدر ازم تعریف نکرده بود. کسایی که استاد راهنمای ایرانم رو میشناسن لابد میدونن از مقایسه این دو نفر چه احساسی داشتم.
دیروز بستهای که مامانم فرستاده بود هم رسید و توش یه سری خوردنیها که یه دوست خیلی خوب برام داده. وقتی داشتم با خودم چونه میزدم که همهاش رو در جا تموم نکنم کلی احساس شرمندگی کردم که کاش منم بلد بودم دوستام رو این طوری خوشحال کنم.
خب بالاخره ترم تموم شد. این هفته آخر واقعا شکنجه بود. بعضی روزهاش دیگه احساس میکردم نمیتونم ادامه بدم. ولی خب همه اونا میگذره و بعد دیروز از اینکه هیچکاری ندارم اضطراب گرفتم. البته بگم که من از اونایی نیستم که بگم از بیکاری بدم میاد و اینا. معلومه که آدم هیچ مسوولیتی نداشته باشه و خودش هرکاری دوست داره بکنه بیشتر خوش میگذره. اون اضطرابی که میگم تو مایه وقتی یه مدت کیف سنگین بلند کردی یه بار که کیف سبک داری هی فکر میکنی لابد یه چیزی رو حا گذاشتی. هی فکر میکردم نکنه یه پروژه دیگه مونده و من یادم رفته.
البته هنوز انتظار نمره هست. بدبختی یکی از نمرهها رو به همه mail زده اعلام کرده به من یکی نزده. دو بار هم بهش mail زدهام که آقا پس نمره من چی شد هیچی. کاملا احساس میکنم براش نامرئیام. بدبختی هم اینه که درصد بزرگی از نمره درخشش در کلاسه و من با اینکه هر جلسه حرف زدهام و اظهار نظر کردهام و نمره پروژهها رو هم خوب گرفتهام یه حسی بهم میگه که اصلا منو یادش نیست و نمره هم خوب نداده. حالا که اصلا هیچ نمرهای نداده :(
پروِژه هم الان با استاد قرار دارم که بهم feedback بده.انتقاد رودررو خیلی بده. امیدوارم بداخلاق نباشه.