منم این تست شخصیت رو انجام دادم.
خیالباف 
(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)
تو یک تیپ “خیالباف” هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.
قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر.
خب از لیستم فقط آخری مونده. باید الان اینو بنویسم وگرنه باید یه چیزی راجع به سخنان گهربار رییس جمهور محترم بنویسم که بعدا ازش پشیمون بشم*.
اسباببازی که تازه خریدیم همونطور که شاید حدس زدید iphone بود. یکی از خوشبختیهای من (کنار بقیه چیزا!) اینه که علیرضا هم مثل خودم خیلی جوگیر تکنولوژیه. این شد که وقتی اعلام شد که iphone جدید داره میاد تصمیم گرفتیم که تو تابستون یکی و بعد تو پاییز یکی دیگه بگیریم. روز اول اومدنش یعنی ۱۱ جولای که نبودیم و camping بودیم. این شد که برگشتیم رفتیم سراغ مغازه AT&T تو شهرمون که گفت تموم کرده و اگه سفارش بدیم ۲۰ روز دیگه میاره. تو خود سایت Apple هرشب میتونستی چک کنی که برای فردا صبح چه مغازههایی موجودی دارن. با اینکه دو هفته از تاریخ شروع گذشته بود ولی هی هروز تعداد مغازهها کمتر میشد. دیگه بهترینش واسه ما خود مغازه اصلی تو خیابون پنجم نیویورک بود. این بود که یه روز صبح ساعت ۶ پاشدیم و رفتیم نیویورک. وقتی رسیدیم دیدیم ای وای که عجب صفی. یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین. فقط بگم که بعد از ۶ ساعت تو صف بودن تونستیم بریم تو مغازه. هوا هم لامصب خیلی گرم بود ولی هراز گاهی از ظرف خودشون میاومدند و بهمون بطری آب میدادند. مغازه FAO Schwartz هم که همون نزدیک بود و هر از گاهی میرفتم توش یه چرخی میزدم که خنک شم. این شد که دیدیم حالا که این همه وایسادیم همین الان دو تا رو بخریم و راحت شیم. خلاصه اینه که یه مدته ما هم iphone دار شدیم.
حالا بعدتر بیشتر ازش مینویسم.

* حالا ولی برین این مصاحبهاش با NPR رو گوش بدید.
بابا دیگه دیگران هم شاکی شدندها:
Ng : خیلی همه کسانی که می آن اینجا و نظر نمی دن بدجنسن!! خب همه یه سری کتاب می گفتن چی می شد ما هم یه چیزی یاد می گرفتیم؟!!! :| (+)
حالا یه مدت دیگه صبر میکنم و یه لیستی اینجا مینویسم از کتابهای آسونخون! مخصوصا برای کتابهای فارسی و ترجمه باید شما کمک کنید. همین جا یا تو مطلب اصلی فرقی نمیکنه.
امیر کتاب «کافه پیانو» رو که بهم داد قول گرفت که راجع بهش بنویسم. اینم ادای قول:
خلاصهاش اینکه خوشم اومد از کتابه. سبکش جدید و روون بود. اثر شاهکار ادبی نبود. ولی خوب بود. این که به چاپ نهم میرسه به نظرم نشون میده بابا ملت اهل کتاب خوندن هستن. کتاب خوب متوسط کسی نمینویسه.
از بازیای که کرده بود تو فصل «اینطور وقتا نباید دور و برش باشی» و فصل بعدیاش خوشم اومد. اینکه داستان و واقعیت مخلوط شده باشه.
یکی دو جا دیدم راجع بهش نوشتن. از همه بیشتر از کسایی که گفتن هیچ ماجرایی نداره تعجب کردم. ماجرا یعنی فقط یکی با یکی بخوابه؟ بعدش هم مگه حالا کتاب حتما باید ماجرا داشته باشه؟ نمیدونم چرا به نظر بعضیها اومده بود که شناختن مشتریهای یک کافه و ماجرای زندگی یه زن و شوهر و دختر و … فضاسازی برای یه «اتفاق»ه و چون اون اتفاق نیافتاده داستان یه چیزی کم داره.
من اولین بارم بود میدیدم کسی وقت رو بنویسه «وخ» یا رفت رو بنویسه «رف» ولی حقیقتش اینه که اون خیلی کمتر زد تو ذوقم تا بعضی کتابهای مخصوصا ترجمه از ایران که اونقدر کتابی نوشتهان که مصنوعی شده. مخصوصا که کتاب در واقع حرفهای یه نفره و اگه محاورهای نوشتن در نقل قول مجازه اینجا هم مجازه. احساس میکنم اینطوری خیلی راحتتر شخصیت شخص اول داستان رو میفهمیدم.
ولی چیزی که نمیدونم اینه که تو ایران آیا کتابهای داستان ویراستار دارن و نقش ویراستار چقدره.
مثلا تو صفحه ۳۱ گفته که رنگ کاناپه گوجهفرنگی بوده و بعد تو صفحه ۱۳۰ رنگش شده پرتقالی.یا مثلا از یه طرف نوشته هاتچاکلت یا اسکوپ و بعد صفحههای اخر یهو همهچی انگلیسی شده مثلا connect و mailbox. که درست کردن اینا به نظرم بیشتر کار ویراستاره.
یه چیزی هم که برام جالب بود این بود که نمیدونم ایران از وقتی ما رفتیم تغییر کرده یا اقای فرهاد جعفری انقدر خارجی شده! رولپیپر و اسکوپ و برنج باسماتی و قهوه استارباکس و کانتر بار و …
مرتبط:
گفتگو با نویسنده یک کتاب بفروش
گفتمگفت- وبلاگ فرهاد جعفری
امروز ۵ سال و ۵ روزه که من اومدم اینجا.
نمیدونم هیچوقت اینجا تعریف کردم یا نه، اون موقع که درس میدادم تو کلاس حرف کتاب خوندن شد. یه چند تا از بچهها گفتن آره ما اصلا اهل این کتابهای درپیتی مثل فهیمه رحیمی و اینا نیستیم . گفتم خب خوبه چی مثلا میخونید گفتند دانیل استیل. از یه طرف خندهام گرفته بود ولی بعدش فکر کردم که واقعا جالبه. همه ما هرجایی هستیم و با یه اعتقادی، دیگرانی وجود دارن که اونا رو مسخره کنیم و پایین بدونیم کسایی هم هستند که ما رو مسخره کنند. خلاصه الان هم میخواستم از همین کتابهای «درپیتی» بگم.
نمیدونم اسم این کتابها رو چی میشه گذاشت. تو انگلیسی معمولا میگن chick -lit که شاید به نظر بعضیها توهینآمیز بیاد ولی به نظر من چون اصولا زنا هستند که بیشتر کتاب میخونند هیچی رو مشخص نمیکنه! ولی خلاصه منظورم کتابیه که راحت و روونه و وقت خوندنش لازم نیست زیاد فکر کنی و آخرش هم همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه و لازم نیست غصه بخوری. این تابستون قبل اینکه بریم مسافرت دنبال یه همچین کتابی بودم که با خودم ببرم. تو وبلاگ یه نفر (که الان یادم نیست کی) اسم سری کتابهای Shopaholic رو دیدم و فکر کردم خوبه یه کتاب مدل sex and the city حسابی مناسب مسافرته. ولی اون موقع کتاب امانت بود و من رزروش کردم و تازه وقتی برگشتم کتابه آزاد شده بود. ولی آی که عجب کتاب مزخرفی بود. نه تنها هیچ حس خوبی به آدم نمیداد که فقط حرص میخوردم که چقدر شخصیت این دختره مصنوعی و لوسه. تازه داستان هم تو انگلیسه و هیچ کدوم از اسمهای مغازهها و مدلها هم آشنا نیست!
حالا گفتم بیام اینجا بپرسم شاید خوب باشه یه لیست از کتابهای مناسب وقتگذرونی ولی خوشایند درست کرد. پیشنهاد؟
خب انگار من خیلی از قافله عقب بودم. لینکی که اعظم گذاشنه رو اینجا میگذارم (+) که انگار فعلا سه تا ماده جنجالی لایحه حذف شدند.
خب برم سر مطلب عقب مونده بعدی.
بعد از اینکه راجع به موسیقی نوشتم پریسا* پیشنهاد کرده بود که تو وبلاگم هر از مدتی یه موسیقی معرفی کنم و خودش هم برام سه تا آهنگ از Sarah McLachlan فرستاده بود. کاری که میخوام بکنم اینه که یه خواننده رو انتخاب میکنم و دو هفته آهنگهاش رو گوش میدم. از پیشنهادات به شدت استقبال میکنم.
خب پس برای این دو هفته Sarah McLachlan. توی ویکیپدیا نوع موسیقیش رو نوشته Piano Pop. اینجا میتونید لیست کامل آهنگهاش رو ببینید که خب خیلی زیاده. من اینجا یه تعدادش رو پیشنهاد میکنم مثلا اونایی که جایزه بردن.
*پریسا یه موقع وبلاگ مینوشتی نمیخوای شروع کنی باز؟
از اول لیست پس شروع کنم.
در مورد لایحه چیزی بلد نیستم اضافه کنم. به نظرم خود این بروشور به اندازه کافی گویا هست. و امیدوارم بیرون اومدنش از دستور کار به این معنی نباشه که تا سروصدا خوابید فوری تصویبش کنن.
یه عالم موضوع هست که هی میخواستم بنویسم
- در مورد لایحه حمایت از خانواده (انصافا حداقل یه اسم دیگه براش میگذاشتید) که لاله منو دعوت کرده بود خیلی وقت پیش و الان که فعلا از دستور خارج شده.
- در ادامه اون بحث موسیقی پریسا بهم پیشنهاد داده بود که هر از مدتی راجع به یه خواننده یا آهنگی تو وبلاگ بنویسم و خودش هم برام چندتا آهنگ برام فرستاده بود که حتما میخوام شروعش کنم.
- در مورد کتابهایی که تازگی خوندم.
- در مورد اسباببازی جدیدم که دیگه الان جدید نیست و داره میشه دو ماه که خریدم.
حالا همه اینا رو بعدا مینویسم ولی فعلا میخوام راجع به این جعبهای که این کنار اضافه کردم بگم. اسم twitter رو که خیلیها شنیدن. در واقع وبلاگنویسی کوتاه در ۱۴۰ حرف. حالا منم میخوام یه همچین چیزی به این کنار اضافه کنم و سعی کنم مرتب عوضش کنم. البته هنوز خیلی نقصها داره که سعی میکنم برطرف کنم.
اتفاقا همین یکی دو روز پیش نیویورکتایمز یه مقاله داشت در مورد سرویسهایی مثل همین twitter یا facebook که معنای جدیدی از دوستی و نزدیکی رو اوردن. این که همیشه دوستات، که در واقع اینجا باید گفت «دوست»هات دنبال میکنن که کجا هستی، چیکار میکنی، چه احساسی داری و … . عنوان مقالهاش هم خودش جالبه: I’m so totally, digitally close to you.