تماس با من

roya [at] royaa [dot] net

آرشیو

  • collapse2010
  • expand2009
  • expand2008
  • expand2007
  • expand2006
  • expand2005
  • expand2004
  • expand2003
  • expand2002
  • expand2001

در جسنجوی حسن

دارم کتاب در جستجوی حسن (Searching for Hassan) رو می‌خونم به بهانه اینکه نویسنده‌اش داره هفته دیگه میاد اینجا. نویسنده کتاب Terence Ward وقتی بچه بوده به مدت ده سال با خانواده‌اش ایران زندگی می‌کردن. باباش تو شرکت نفت ایران کار می‌کرده. اونجا یه حسن نامی با خانواده‌اش کارای خونه‌ اینا رو انجام می‌دادن. وقتی که برمی‌گردن آمریکا حسن رو گم می‌کنن و بعدش هم که انقلاب می‌شه. ولی بعد از سی سال تصمیم می‌گیرن با خانواده‌اش بر‌گردن ایران که حسن رو پیدا کنن. هنوز خیلی ازش نخوندم ولی یه قسمتش گریه‌ام رو دراورد اساس.

… . This fundamentalist state had flogged offenders, covered women and defiantly thumbed its nose at the West. Yet there was reason to be upbeat: a moderate cleric had just been elected president.
Mohammad Khatami’s surprise landslide victory in August 1997 ushered in a new era. Many hailed this heady period as “Tehran Spring”. In a CNN interview with Christiane Amanpour on January 7, 1998, President Khatami welcomed cultural exchange. He offered an olive branch to Washington for the first time since the Shah’s fall in 1979 and spoke of “people-to-people” contacts with Americans. His fluency in German and English surprised world leaders, as did his penchant for quoting Kant and Tocqueville. The smiling, soft-spoken leader dared to suggest reform, democratic rights and change. …

یادتونه؟

Edmund White

من البته نفهمیدم منظور منیرو روانی‌پور از این جمله «خدایا این چاقولو هم نویسنده‌ای است با بیست‌و‌چهار کتاب» چیه ولی گفتم حالا که عکسشون اونجا هست راجع به دو تا دیگه از نویسنده‌‌هایی که اومده بودند سر کلاسمون بنویسم. یکی Edmund White که همون آقای چاقالوه که خیلی آدم باحالی بود و البته با عقاید عجیب غریب که اینجا می‌تونید خودتون بخونید.

کتابی که ازش خونده بودیم Hotel de Dream بود که یه برداشت داستانی از روزهای آخر زندگی Stephen Crane بود. خودش تعریف کرد که تو یکی از بیوگرافی‌هایی که از Stephen Crane می‌خونده این جریان اومده بوده که یه بار یه پسری رو می‌بینه تو خیابون که خودش رو می‌فروخته. اون که تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده بوده براش عجیب بوده ولی بعد شروع می‌کنه یه داستانی راجع به اون می‌نویسه. البته می‌گفت که اون نویسنده بیوگرافی آدم قابل اعتمادی نیست که مطمئن باشی این اتفاق افتاده باشه. ولی بعد فکر کرده بوده که چی می‌شد اگه اون داستان چاپ می‌شد. اولین داستان راجع به هم‌جنس‌گرایی که یه نویسنده غیرهم‌جنس‌گرا نوشته باشه. و این کتاب داستان این داستان بود.

البته  Edmund White‌ که خودش gay هستش کلی راجع به تاریخ نویسنده‌های gay و کلا تاریخ ادبیاتشون حرف زد. راجع به کتاب بعدیش هم حرف زد که به قول خودش کلی غیبته از نیویورک سال‌های هفتاد. می‌گفت شاید اون زمان یکی از بهترین سال‌ها بود برای زندگی. هم قرص جلوگیری اومده بود هم هنوز ایدز نیومده بود! زندگی تو نیویورک هم حسابی ارزون و هیجان‌انگیز بوده. می‌گفت که با سه روز خدمتکار بودن تو یه رستوران می‌تونستی پول زندگی‌ات رو بدی و بقیه‌اش اگه هنرپیشه‌ای یا نویسنده یا هر کاره دیگه‌ای بودی به کار خودت برسی. و البته خیلی هم ناامن بوده. مثلا خودش خونه‌اش رو سه بار دزد زده بوده تا اینکه یه دزد حرفه‌ای! رو میاره تا بهش بگه چی‌کارا بکنه که خونه‌اش رو امن‌ کنه.

برای من به طور خاص جالب بود که یه کتاب هرچند داستانی راجع به Stephen Crane بخونم چون تو مدرسه شعراش رو می‌خوندیم و کلی محبوب بود ولی بعد دیدم  اونقدر که فکر می‌کردم معروف نبود! اینم یه شعرش که خوشم می‌اومد:

There was a man with tongue of wood
Who essayed to sing,
And in truth it was lamentable.
But there was one who heard
The clip-clapper of this tongue of wood
And knew what the man
Wished to sing,
And with that the singer was content.

راجع به Joyce Carol Oats ‌هم به زودی می‌نویسم.

Toni Morrison

تو کلاسی که قبلا حرفش رو زدم دیروز Toni Morrison اومد. کتابی که ازش خونده بودیم Jazz بود. Toni Morrison‌ آخرین کسی بوده از آمریکا که جایزه نوبل ادبیات گرفته. این یعنی از سال ۱۹۹۳ تا حالا هیچ کس از آمریکا جایزه رو نگرفته. امسال که مخصوصا دبیر دائم (permanent secretary) آکادمی نوبل Horace Engdahl قبل از اعلام جایزه‌ امسال گفتش که ادبیات آمریکا منزوی‌تر از اونیه که بخواد جایزه نوبل بگیره که پس شاید حالا حالا هم کس دیگه‌ای نگیره.

بعد از اینکه یه مقدار راجع به انگیزه‌اش برای نوشتن کتاب حرف زد از اول و آخر کتاب یه مقدار خوند. وای که چه صدایی داشت. با اینکه خودش موقع حرف زدن لهجه خاصی نداشت ولی کتاب رو با لحن یه مامان‌بزرگ پیر سیاه مهربون که داره قصه می‌گه خوند. خوشبختانه پیدا کردم صدای ضبط شده‌اش رو*.

یک نکته جالب دیگه هم اینکه این عبارت «اولین رییس جمهور سیاه» در مورد Bill Clinton رو از Toni Morrsion نقل می‌کنند. البته خودش بعدا (یعنی تو همین جریان‌های انتخابات اخیر) گفته که اون موقع منظورش فقط رفتاری بوده که با Bill Clinton شده بوده و از عقایدش خبری نداشته. سر کلاس هم وقتی داشت در مورد نقدهایی که به نوشته‌‌هاش می‌شه حرف می‌زد گفت که بعضی وقتا انقدر یکی حرف بی‌ربط می‌زنه که تا همیشه یاد آدم می‌مونه و اشاره کرد به یه نقدی که طرف گفته شک دارم اوباما نسخه‌ای از این کتاب رو با خودش تو سفرهای تبلیغاتیش ببره!

* من از اینجا داون‌لود کردم. اون‌جا تکه‌هایی از کتاب‌های دیگه‌اش هم هست.

پاییز

خب برای این که این طلسم ننوشتنم بشکنه یه دو تا عکس از پاییز براتون می‌گذارم. سمت راستی  از پشت شیشه طبقه چهارم دانشکده ریاضی گرفته شده  و سقف دانشکده جدید دوستان هم توش پیداست.  سمت چپی هم یه خیابونی همون دورو برها .(هر دوتا عکس کار علیرضاست.)

DSC07427 DSC07430

گلشیفته

دیدم یکی دو جا با دیدن عکس‌های گلشیفته فراهانی گفتن که با روسری خوشگل‌تر بوده و همین مثال رو راجع به میترا حجار و نیکی‌کریمی هم زدند. البته این که چرا انتخاب کردند که روسری نپوشن با اینکه ممکنه برای برگشتنشون مشکلی پیش بیاد یه موضوع دیگه است. ولی در مورد خوشگل‌تر بودن (گرچه من فکر می‌کنم گلشیفته فراهانی بد هم نیست و با نمکه اتفاقا بی‌روسری) یه چیزی که خودم هم تجربه‌اش رو داشتم و دارم بلد نبودنه و جا نیافتادن. ما دخترا یه عمر با مانتو و روسری تمرین کردیم. از دبستان با مامانمون رفتیم خرید، تو راهنمایی و دبیرستان از نقد و تعریف همکلاسی‌ها و پسرهای محله! استفاده کردیم تا یه استایلی پیدا کنیم. حالا هرکی در سطح خودش دیگه. می‌فهمی که اگه مثلا صورتت خیلی گرده روسری رو باید فلان جور نبندی. اگه قدت کوتاهه فلان مانتو بیشتر بهت میاد.

حالا بعد بیرون ایران و می‌تونی دامن بپوشی و پیراهن بی‌آستین تنت کنی و بعد تازه مشکل مو هم اضافه می‌شه. حالا همه چی از اول. باید مدل موهای مختلف، لباس‌های رنگ‌های مختلف رو یکی یکی امتحان کنی تا باز خودت بشی. و البته دیگه نه رفیق دبیرستانت هست که با مسخره کردن یا تعریف کمکن کنه. نه بدتر از همه می‌دونی کدوم لباس‌فروشی احتمال بیشتری داره چیزی مناسب تو داشته باشه. تو آرایشگاه نمی‌تونی خوب توضیح بدی موهات رو می‌‌خوای چه مدلی بزنی. تازه اگه بذاری به عهده خود طرف، معلوم نیست آرایشگر بدبخت تا حالا به عمرش مویی شبیه موهای تو دیده باشه.

البته قبول دارم که آسون‌ترین راهش اینه که یه لباس نیم‌چه شرقی نیم‌چه غربی انتخاب کنی که  exotic* بودنت انقدر چشم ملت رو بگیره که کسی نفهمه خوش‌تیپی یا نه.

بازی پژواک

پژواک منو دعوت کرده بود به بازی سرزمین مادری. اولش فکر کردم این که کاری نداره ولی جدا جواب دادنش سخته. مخصوصا وقتی بخوای جواب‌هات رو توجیه کنی. به همین خاطر من فعلا فقط جواب کوتاه می‌دم شاید یه موقع بیشتر نوشتم. حالا  سوالا اینه:

۱- چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟ ایران یه سبک زندگی دیگه داره اینجا یه سبک دیگه. در واقع فکر می‌کنم اگه یه موقع بخوایم برگردیم ربطی به هیچ اتفاقی نداره مگر تصمیم خودمون برای اون سبک زندگی.

۲- چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟ شعر. اصلا اعتقاد ندارم که شعر ایرانی یا زبان فارسی چیز خیلی خاصیه یا مایه افتخار. ولی تا حالا با آدم‌های مختلفی از کشورهای مختلف که حرف زده‌ام هیچ کدوم اون‌قدر که ما شعر در فرهنگمون مهمه و شعر می‌خونیم و بلدیم ندیدم کسی تو زبون خودش این‌طوری باشه.

Princeton Reads

این دانشگاه پرینستون دانشکده انگلیسیش انقدر وسوسه انگیزه که منو یاد همه علائق دوران جوونی می‌اندازه! مخصوصا یه گروه نوشتن خلاق (creative writing) دارن که  درساش کارگاه‌هایی هست که دانشجوهای لیسانس می‌تونن با استاداش که خودشون نویسنده و شاعر هستند تمرین نوشتن کنند. مثلا یکی‌شون همین  Jeffrey Eugenides نویسنده کتاب Middlesex که کسایی که خوندن می‌دونن که چه سبک نوشتن عالی‌ای داره و از هر جمله‌اش کیف می‌کنه آدم. فکرشو بکن فقط استاد درس نوشتنت همچین آدمی باشه!

حالا من که این کلاساش رو نمی‌تونم برم. ولی یه درسی هست به اسم Princeton Reads که کتاب‌هایی از نویسنده‌ها و شاعرهایی که تو خود پرینستون درس می‌دن خونده ‌می‌شه و یه جلسه استاد راجع بهشون حرف می‌زنه و یه جلسه هم خود نویسنده میاد. این ترم می‌رم سر این کلاس. هفته‌ای یه کتاب خوندن البته زیاد آسون نیست ولی تا حالا که این دو تا کتابی که خوندیم واقعا کتاب‌های خوبی بودن.

دو جلسه اول درس خود استاده در مورد خوندن داستان و شعر حرف زد. یکی از نکات مهمی که گفت که تو این دو تا کتابی که تا حالا خوندیم هم خیلی واضح بوده یه اشاره‌ای بود به یه شعری از Marianne Moore در مورد شعر. کل شعر رو بخونید حتما جالبه. ولی عبارت «وزغ‌های واقعی در باغ‌‌های خیالی» (imaginary gardens with real toads in them) بعد از اون خیلی برای توصیف شعر و داستان استفاده شده، قرار دادن یک احساس واقعی تو یه فضای خیالی. البته تو بعضی نوشته‌ها این خیلی واضح‌تر شده. مثلا خود استاد کتاب اولیس رو مثال زد. که قهرمان داستان یک آدم خیالیه ولی در یک روز واقعی در یک شهر واقعی یه سری ماجرای خیالی براش پیش میاد. پس زمینه واقعی کتاب با دقت چیده شده، همه مکان‌های کتاب واقعا وجود داشتن، حتی اتفاق‌های تاریخی اون روز واقعا اتفاق افتادن. ولی آدم‌ها، حرفایی که بینشون رد و بدل می‌شه زاده خیال نویسنده است.

این لیست کتاب‌ها. سعی می‌کنم از هرکدومش هم جدا بنویسم.