گلشیفته

دیدم یکی دو جا با دیدن عکس‌های گلشیفته فراهانی گفتن که با روسری خوشگل‌تر بوده و همین مثال رو راجع به میترا حجار و نیکی‌کریمی هم زدند. البته این که چرا انتخاب کردند که روسری نپوشن با اینکه ممکنه برای برگشتنشون مشکلی پیش بیاد یه موضوع دیگه است. ولی در مورد خوشگل‌تر بودن (گرچه من فکر می‌کنم گلشیفته فراهانی بد هم نیست و با نمکه اتفاقا بی‌روسری) یه چیزی که خودم هم تجربه‌اش رو داشتم و دارم بلد نبودنه و جا نیافتادن. ما دخترا یه عمر با مانتو و روسری تمرین کردیم. از دبستان با مامانمون رفتیم خرید، تو راهنمایی و دبیرستان از نقد و تعریف همکلاسی‌ها و پسرهای محله! استفاده کردیم تا یه استایلی پیدا کنیم. حالا هرکی در سطح خودش دیگه. می‌فهمی که اگه مثلا صورتت خیلی گرده روسری رو باید فلان جور نبندی. اگه قدت کوتاهه فلان مانتو بیشتر بهت میاد.

حالا بعد بیرون ایران و می‌تونی دامن بپوشی و پیراهن بی‌آستین تنت کنی و بعد تازه مشکل مو هم اضافه می‌شه. حالا همه چی از اول. باید مدل موهای مختلف، لباس‌های رنگ‌های مختلف رو یکی یکی امتحان کنی تا باز خودت بشی. و البته دیگه نه رفیق دبیرستانت هست که با مسخره کردن یا تعریف کمکن کنه. نه بدتر از همه می‌دونی کدوم لباس‌فروشی احتمال بیشتری داره چیزی مناسب تو داشته باشه. تو آرایشگاه نمی‌تونی خوب توضیح بدی موهات رو می‌‌خوای چه مدلی بزنی. تازه اگه بذاری به عهده خود طرف، معلوم نیست آرایشگر بدبخت تا حالا به عمرش مویی شبیه موهای تو دیده باشه.

البته قبول دارم که آسون‌ترین راهش اینه که یه لباس نیم‌چه شرقی نیم‌چه غربی انتخاب کنی که  exotic* بودنت انقدر چشم ملت رو بگیره که کسی نفهمه خوش‌تیپی یا نه.

بازی پژواک

پژواک منو دعوت کرده بود به بازی سرزمین مادری. اولش فکر کردم این که کاری نداره ولی جدا جواب دادنش سخته. مخصوصا وقتی بخوای جواب‌هات رو توجیه کنی. به همین خاطر من فعلا فقط جواب کوتاه می‌دم شاید یه موقع بیشتر نوشتم. حالا  سوالا اینه:

۱- چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟ ایران یه سبک زندگی دیگه داره اینجا یه سبک دیگه. در واقع فکر می‌کنم اگه یه موقع بخوایم برگردیم ربطی به هیچ اتفاقی نداره مگر تصمیم خودمون برای اون سبک زندگی.

۲- چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟ شعر. اصلا اعتقاد ندارم که شعر ایرانی یا زبان فارسی چیز خیلی خاصیه یا مایه افتخار. ولی تا حالا با آدم‌های مختلفی از کشورهای مختلف که حرف زده‌ام هیچ کدوم اون‌قدر که ما شعر در فرهنگمون مهمه و شعر می‌خونیم و بلدیم ندیدم کسی تو زبون خودش این‌طوری باشه.

Princeton Reads

این دانشگاه پرینستون دانشکده انگلیسیش انقدر وسوسه انگیزه که منو یاد همه علائق دوران جوونی می‌اندازه! مخصوصا یه گروه نوشتن خلاق (creative writing) دارن که  درساش کارگاه‌هایی هست که دانشجوهای لیسانس می‌تونن با استاداش که خودشون نویسنده و شاعر هستند تمرین نوشتن کنند. مثلا یکی‌شون همین  Jeffrey Eugenides نویسنده کتاب Middlesex که کسایی که خوندن می‌دونن که چه سبک نوشتن عالی‌ای داره و از هر جمله‌اش کیف می‌کنه آدم. فکرشو بکن فقط استاد درس نوشتنت همچین آدمی باشه!

حالا من که این کلاساش رو نمی‌تونم برم. ولی یه درسی هست به اسم Princeton Reads که کتاب‌هایی از نویسنده‌ها و شاعرهایی که تو خود پرینستون درس می‌دن خونده ‌می‌شه و یه جلسه استاد راجع بهشون حرف می‌زنه و یه جلسه هم خود نویسنده میاد. این ترم می‌رم سر این کلاس. هفته‌ای یه کتاب خوندن البته زیاد آسون نیست ولی تا حالا که این دو تا کتابی که خوندیم واقعا کتاب‌های خوبی بودن.

دو جلسه اول درس خود استاده در مورد خوندن داستان و شعر حرف زد. یکی از نکات مهمی که گفت که تو این دو تا کتابی که تا حالا خوندیم هم خیلی واضح بوده یه اشاره‌ای بود به یه شعری از Marianne Moore در مورد شعر. کل شعر رو بخونید حتما جالبه. ولی عبارت «وزغ‌های واقعی در باغ‌‌های خیالی» (imaginary gardens with real toads in them) بعد از اون خیلی برای توصیف شعر و داستان استفاده شده، قرار دادن یک احساس واقعی تو یه فضای خیالی. البته تو بعضی نوشته‌ها این خیلی واضح‌تر شده. مثلا خود استاد کتاب اولیس رو مثال زد. که قهرمان داستان یک آدم خیالیه ولی در یک روز واقعی در یک شهر واقعی یه سری ماجرای خیالی براش پیش میاد. پس زمینه واقعی کتاب با دقت چیده شده، همه مکان‌های کتاب واقعا وجود داشتن، حتی اتفاق‌های تاریخی اون روز واقعا اتفاق افتادن. ولی آدم‌ها، حرفایی که بینشون رد و بدل می‌شه زاده خیال نویسنده است.

این لیست کتاب‌ها. سعی می‌کنم از هرکدومش هم جدا بنویسم.

خیالباف

منم این تست شخصیت رو انجام دادم.

خیالباف khialbaf

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ “خیالباف” هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.

قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر.

iPhone

خب از لیستم فقط آخری مونده. باید الان اینو بنویسم وگرنه باید یه چیزی راجع به سخنان گهربار رییس جمهور محترم بنویسم که بعدا ازش پشیمون بشم*.

اسباب‌بازی که تازه خریدیم همون‌طور که شاید حدس  زدید iphone بود. یکی از خوشبختی‌های من (کنار بقیه چیزا!) اینه که علیرضا هم مثل خودم خیلی جوگیر تکنولوژیه. این شد که وقتی اعلام شد که iphone جدید داره میاد تصمیم گرفتیم که تو تابستون یکی و بعد تو پاییز یکی دیگه بگیریم. روز اول اومدنش یعنی ۱۱ جولای که نبودیم و camping بودیم. این شد که برگشتیم رفتیم سراغ مغازه AT&T تو شهرمون که گفت تموم کرده و اگه سفارش بدیم ۲۰ روز دیگه میاره. تو خود سایت Apple هرشب می‌تونستی چک کنی که برای فردا صبح چه مغازه‌هایی موجودی دارن. با اینکه دو هفته از تاریخ شروع گذشته بود ولی هی هروز تعداد مغازه‌ها کمتر می‌شد. دیگه بهترینش واسه ما خود مغازه‌ اصلی تو خیابون پنجم نیویورک بود. این بود که یه روز صبح ساعت ۶ پاشدیم و رفتیم نیویورک. وقتی رسیدیم دیدیم ای وای که عجب صفی. یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوین. فقط بگم که بعد از ۶ ساعت تو صف بودن تونستیم بریم تو مغازه. هوا هم لامصب خیلی گرم بود ولی هراز گاهی از ظرف خودشون می‌اومدند و بهمون بطری آب می‌دادند. مغازه FAO Schwartz هم که همون نزدیک بود و هر از گاهی می‌رفتم توش یه چرخی می‌زدم که خنک شم. این شد که دیدیم حالا که این همه وایسادیم همین الان دو تا رو بخریم و راحت شیم. خلاصه اینه که یه مدته ما هم iphone دار شدیم.

حالا بعدتر بیشتر ازش می‌نویسم.

DSC07257

* حالا ولی برین این مصاحبه‌اش با NPR رو گوش بدید.