مال خودم

از وقتی آدم خونه خودش رو داره، یعنی یا ازدواج کرده یا مستقل زندگی می‌کنه خب خیلی چیزای خونه مال خودشه و خودش خریده. (همه همه‌اش نه چون مثلا ما که اجاره‌نشین هستیم کنترلی رو خیلی قسمت‌های خونه نداریم، یا مثلا گاز و یخچال هم مال خودمون نیست)
ولی با این حال یه چیزهایی هست دور و برت که احساس می‌کنی مال خود خودته.
گفتم خوبه از بعضی از چیزایی که من این احساس رو بهشون دارم بندازم. (اصل ایده از نگار بوده)
یه چیزایی رو جا انداختم مثلا ipodم. (برای اینکه مربع بودن شکل حفظ بشه) فعلا همینا رو ببینین.

mosaic2134333.jpg

پ.ن. خوبه یه توضیحاتی بدم. از چپ به راست و از بالا به پایین:
۱- دفتر مشکی Moleskine. علیرضا می‌گه برچسب‌هایی که روش چسبوندم با مدل روشنفکری دفتره در تناقضه!
۲- موبایلم که قبلا راجع بهش نوشتم.
۳- جامدادی‌ام که خودم درست کرده‌ام.
۴- کیف خرت و پرت‌هام که بازم خودم درست کرده‌ام.
۵- لپ‌تاپم که ۳ ساله دارمش و بیچاره دیگه پیر شده و خیلی هم سنگینه. ان‌شاالله به زودی عوض می‌شه ولی مرکز تصویر بودنش هم نشون می‌ده که چقدر جایگاه مهمی داره.
۶- کتاب‌خونه‌مون. همه‌شون کتاب‌های من نیستند ولی بیشترشون هستند! من کلا عشق کتاب خریدنم ولی اینجا مثل ایران نمی‌شه زیاد کتاب خرید. ایران اصلا اهل کتاب‌خونه نبودم و همه رو می‌خریدم. با اینکه کتاب‌ از کتاب‌خونه گرفتن هم کیف خودش رو داره ولی داشتن کتاب یه چیز دیگه‌ است.
۷- اون گوزنه رو تو سفرمون به Vermont خریدم.
۸- عروسک‌ها دو‌تاش هدیه است و یکی‌اش هم یادگاری مسافرت کیش که با بچه‌ها رفتیم و کلی خاطره انگیز بود.
۹- و اما این آخری پتوی نازنین منه! از بچه‌گی عادت داشتم همیشه یه پتو دورم باشه. زمستون و تابستونش هم فرق نمی‌کنه!

پنج سالگی

از لوگوی کنار می‌تونین حدس بزنید که امروز پنج سالگی وب‌لاگمه.
امسال یه ذره تحویلش گرفتم!
داشتم به دسامبر‌های ۵ سال قبل نگاه می‌کردم.
۲۰۰۱: تازه وب‌لاگ رو شروع کرده‌ بودم. داشتم apply می‌کردم.
۲۰۰۲: در حال نوشتن پایان‌نامه و غر زدن!
۲۰۰۳: تازه اومده بودم امریکا و همه چیز برام جدید و جالب. کلی خندیدم از خودم که نوشتم، مغازه‌ها یه چیزی دارن به اسم gift card. وب‌لاگم رو هم از blogspot اورده بودم رو royaa.net
۲۰۰۴: هم من هم علیرضا ذات‌الریه گرفتیم و کلی درگیر اون.
۲۰۰۵: رفته بودیم نیویورک. این یکی رو امسال هم ان‌شاالله می‌ریم.
و امسال. حالا هنوز ماه نصف هم نشده. پس آخرش می‌گم که چی‌کارا کردیم!

شب شعر

بچه‌های کلاس‌های فارسی اینجا پیشنهاد کرده بودن که یه شب شعر گذاشته بشه. email زده بودن و همه رو دعوت کرده بودن. تا حالا ۳ جلسه تشکیل شده و معمولا یه ۱۰-۱۲ نفری میان. دو سه نفر خارجی‌هایی هستن که دارن فارسی یاد می‌گیرند. دو سه نفر دیگه بچه‌های ایرانی نسل دومی هستن که به اندازه حرف معمولی زدن فارسی بلدن ولی خوندن نوشتن و شعر و اینا نه. و بقیه هم ماییم که نسبتا تازه از ایران اومدیم.
اون بچه‌های کلاس فارسی اگه هم شعر بخونن معمولا یه دو بیتی می‌خونن و نمی‌دونم اصلا می‌فهمن ما چی می‌گیم یا نه. با اینکه با دسترسی نداشتن به کتاب شعر و تو محیطش نبودن معمولا شعرهای خیلی مشهور خونده می‌شه(*) ولی یه حس خوبی می‌ده همون شعرهای آشنا رو خوندن و شنیدن. تازه می‌فهمم چه قسمت مهمی از زندگی‌ام رو سه ساله یادم رفته بود. الان به این بهانه هم شده دو هفته‌ای یه بار می‌رم می‌گردم تو اینترنت سراغ شعرهای محبوب قدیمی.
(*) البته شعرهای جدید (یا از شاعرهای‌ جدید یا از شاعرهای قدیمی‌تر ولی کمتر خونده شده) هم خونده می‌شه هر از گاهی. مثل دیروز که امیر یه شعر در مورد عشق پیری از عماد خراسانی با لهجه مشهدی و یه شعر با ردیف اسب از ایرج میرزا خوند که خیلی بامزه بودن. )

قدرت انتخاب

کسایی که امریکای شمالی هستن که حتما Costco رو می‌شناسن. Costco یه سری فروشگاه‌های زنجیره‌ای هستن که اجناس رو عمده می‌فروشن. و به همین دلیل قیمت‌های بهتری دارن.
شاید همین قیمت‌های ارزون‌تر مخصوصا برای خانواده‌های پرجمعیت‌تر باعث می‌شه خیلی فروشگاه طرفدار داشته باشه. ولی یه خاصیت دیگه این فروشگاه که برای من جالب بود اینه که خیلی چیز‌های محدودی داره. مثلا اگه تو فروشگاه‌های دیگه حداقل ۷-۸ مارک آب‌پرتقال هست و بعد تازه از همون مارک، در انواع غلیظ و رقیق و با ویتامین C , D و کلسیم و …، اینجا فقط یه نوع آب‌پرتقال هست.
یکی اینکه محدود بودن باعث می‌شه چیزهای رو ببینی که وقتای دیگه نمی‌دیدی. دیگه اینکه بعضی وقتا انقدر انتخاب بین یه عالم چیز سخته که از خیرش می‌گذری. وقتی انتخاب‌های زیادی جلوی آدم هست با مقایسه‌شون ایراد‌های هرکدوم به چشمت میاد. و خیلی وقتا باعث می‌شه کلا پشیمون بشی. ولی انگار اینجا یکی برات انتخاب کرده و ناخودآگاه فکر می‌کنی که خب وقتی از همه انواع این یکی اینجا هست لابد از همه بهتره. البته اینم هست که باید یه اعتمادی به کیفیت مغازه وجود داشته باشه.

پارسال دوست، امسال آشنا

خب گفتم بعد مدت‌ها یه گرد و خاکی از سر این وب‌لاگ بدبخت بتکونم.
راستیش اینه که خیلی وقته این تصمیم رو داشتم ولی اصلا نمی‌دونستم چی بنویسم و اصلا چرا بنویسم.
هر از گاهی می‌فهمم که یکی از دوستام وب‌لاگ منو می‌خونه، یه ذره تشویق می‌شم که بنویسم.
ولی خب همین هم ترسناک‌ترش می‌کنه.
ولی خب یه چیز رو می‌دونم و اون اینه که از تعریف کردن خوشم می‌آد و دیگه اینکه از اینکه بگم وب‌لاگ‌نویس هستم هم خوشم میاد. پس شده سالی یه بار هم بنویسم این وب‌لاگ هنوز تعطیل نشده!
سه سال پیش 1and1 یه فضای مجانی می‌داد که دوره‌اش همین چند وقت پیش تموم شد. و کم کم داره یک ماه می‌شه که همه‌ چیز‌هایی رو که رو سایتم بود رو منتقل کردم به جای جدید یعنی dreamhost که این یکی دیگه مجانی نیست و باید پول داد. خلاصه اینم یه انگیزه دیگه. حالا که دارم برای وب‌لاگم پول می‌دم حداقل بنویسم دیگه!