Disgrace

علیرضا برای یه ۴-۵ روزی رفته مسافرت و منم گفتم ازین فرصت استفاده کنم و وب‌لاگ بنویسم و شاید از این به بعد مرتب‌تر. نه اینکه بیچاره نذاره من وب‌لاگ بنویسم! ولی خب اینم یه بهانه‌است دیگه.
دارم کتاب Disgrace رو می‌خونم. در واقع سرش جون می‌کنم! نویسنده‌اش جایزه نوبل برده و هی اسمش رو شنیده بودم می‌خواستم بخونمش ببینم چیه. تا وسط‌هاش خوب پیش‌ رفتم. داستان یه مردیه که استاد ادبیات دانشگاهه، دو بار ازدواج کرده و جدا شده، بعد از یه رابطه‌ای که با یه دانشجوش داره، از دانشگاه اخراج می‌شه. بعد از اخراجش تصمیم می‌گیره که برای یه مدت بره پیش دخترش زندگی‌ کنه. دخترش از شهر و اینا گریزانه و اومده تو یه مزرعه‌ای کار می‌کنه. اینم اونجا می‌مونه و تو کارهای مزرعه و تو یه کلینیک حیوانات کار می‌کنه تا اینکه یه شب ۳سه تا دزد میان خونشون و کلی وسایلشون رو می‌برن و به دختره تجاوز می‌کنن و این رو هم می‌سوزونن. و درست از اینجاست که دیگه اعصابم خورد می‌شه از خوندن کتاب. چون معلوم نیست چه خبره. پدره به دختره می‌گه بیا برو شکایت کن، بیا از اینجا بریم دختره می‌گه تو نمی‌فهمی! و می‌دونه هم که اون‌ها دوباره برخواهند گشت. مثلا یه مردی که برای دختره کار می‌کنه یه مهمونی می‌گیره و یکی از همون دزدها هم تو اون مهمونی هست! حالا امیدوارم آخر داستان بفهمم اصلا یعنی چی، و دختره یه دلیلی داشته باشه که اونجا مونده و ماجرای باباهه و دختره به هم یه ربطی داشته باشه. اینم بگم که کتاب تو آفریقای جنوبی می‌گذره که فکر کنم در معنی اتفاقات تایین تعیین (ضایع کردم‌ها!) کننده باشه.

شبکه محلی

من کلا خیلی اخبار گوش می‌کنم، حتی این اخبار‌های اعصاب‌خورد کن محلی اینجا.
New Haven که بودیم چون cable نداشتیم و فقط شبکه‌های عمومی رو می‌دیدیم انتخابمون محدود بود ولی من از abc خوشم میومد. و همه اخبارهامون رو اون‌جا نگاه می‌کردیم ولی مسخرگیش اینه که New Jersey شبکه محلی abc نداره :( و یا باید به اخبار Pensilvania نگاه کنی یا New York. واقعا این چه وضعشه؟ تو همه این ۵۰ تا ایالت فقط دو تا هستند که abc براشون شبکه محلی نداره یکی ما‌ییم یکی هم Delaware! (لینک)

math celebrities!

دیروز مهمونی اول سال دانشکده ریاضی بود. توی guest house دانشگاه گرفته بودند که یه خونه خیلی شیک بود و یه عالم جمعیت اومده بودند. جمعیت دانشکده ریاضی اینجا خیلی زیادتر از Yaleه. تازه کلی هم آدم مشهور. کلی ذوق زده شده بودم من.
John Nash کلی شیک کرده بود یه خانمی هم پیشش نشسته بود که فکر کنم همون خانومش بود. با Andrew Wiles هم حرف زدم. خیلی پیر شده از اون فیلما و عکساش که دیده بودم.
هم‌کلاسی‌های دبیرستانم شاید یادشون بیاد که زندگی John Conway رو می‌خوندم. اونم خیلی آدم باحالیه. کلی بازی درست کرده و همین‌جوری ریخته تو common room. ما داشتیم اون روز با یه سری مکعب‌ها بازی می‌کردیم. اومد فوری و دو ساعت راجع به اون توضیح داد و بعد کلی قصه دیگه تعریف کرد و بعد هم تازه می‌گفت اگه تخته نرد بلدین بیاین بازی کنیم!
تازه Okounkov (همون که امسال فیلدز گرفت) هم دیشب کلی وایساد باهامون حرف زد. نمی‌دونم خودش انقدر شاد بود یا مست کرده بود!!
فعلا هنوز در مقطع ندید پدیدی هستم شاید کم کم عادت کنم!!

اینترنت و تلفن

خب ما بالاخره اینترنت دار شدیم. گفته بودن دوشنبه بین ۳ تا ۵ میان. و درست سر ۵ اومدن و هم تلویزیون (کابلش رو) راه انداختن هم اینترنت رو.
تازه صبحش هم تلفن رسید. این گوشی‌ای بود که انتخاب کردم. اندازه‌اش یه کم بزرگه ولی خوشم میاد ازش. صفحه‌اش خوب بزرگه. دوربینش ۱/۳ مگاپیکسله. ویدیو هم می‌گیره. bluetooth هم داره. ۱۰ مگابایت خودش حافظه داره و یه کارت حافظه ۶۴ مگابایتی هم اضافه بر اون داره.
امیدوارم خط دادنش خوب باشه فقط.

nokia.jpg

جابه جایی

ما بالاخره روز جمعه وسایل رو گذاشتیم تو کامیون و راه افتادیم. چون یکی از بچه‌ها هم از New Haven میومد که بهمون کمک کنه و کامیون جای دو نفر بیشتر نداشت من با قطار اومدم. بماند که از شانس من قطار وسط راه نیویورک یه جا همین‌طوری نیم‌ساعت وایساده بود و راه نمی‌رفت و من قطار به Princeton رو از دست دادم، و قطار یک ساعت بعد رو مجبور شدم بگیرم. علیرضا هم یه ۱۰ دقیقه‌ای از ۴ گذشته رسیده بود و اون مسوولی که کلیدها رو تحویل می‌داد رفته بود ولی خوشبختانه یکی اومد در رو برامون باز کرد و ما وسایل رو گذاشتیم تو. فقط مجبور بودیم بمونیم تو خونه که خب البته روجا مثل همیشه به دادمون رسید و برامون شام اورد. خوشبختانه همون شب هم مسوول آپارتمان‌ها اومد و بهمون کلیدها رو داد. فرداش رفتیم یه سری وسایل برای خونه خریدیم. شبش علیرضا برگشت که بره و ماشین خودمون رو بیاره. ولی وسط راه فهمیدیم که کلید ماشین رو خونه جا گذاشته. بنابراین فردا صبحش من با قطار رفتم که کلید رو ببرم و عصرش با ماشین با هم برگشتیم. نیست که دیروزش تو حول و ولای بار بردن و اینا بودیم اون‌قدر حس نکرده بودم که داریم می‌ریم ولی یکشنبه که با علیرضا با ماشین و با خیال راحت‌تر برگشتیم تازه احساسش کردیم. فکر می‌کردم من تا حالا چند بار جا به جا شده‌ام؟ از شیراز به تهران، از تهران به New Haven و حالا هم از New Haven به Princeton. واقعا ولی همشون سخت بوده‌ان ولی چیزیه که مخصوصا تو زندگی‌‌های اینجا آدم باید بهش عادت کنه.
تو این چند روز همش مشغول باز کردن جعبه‌ها و چیدن وسایل و نصب کردن و اینا بودیم. خیلی نگران این بودم که خونه چه جوری باشه چون ندیده بودیمش. ولی خوشبختانه خونه خوبیه. هم نقشه‌اش خوبه هم اینکه نو و ترتمیزه. تنها ایرادش اینه که یه مقدار دوره و اینترنت هم نداره. باید خودمون اینرتت بگیریم که بهمون گفته تا دوشنبه وقت ندارن بیان وصل کنن:( تلفن هم که دردسر مضاعف. می‌خواستیم دیگه موبایل بگیریم و تلفن ثابت نداشته باشیم. منم خیر سرم کلی تحقیقات کرده بودم و یه گوشی خوشگل هم پیدا کرده بودم روی آمازون. که همون روز اول سفارش دادیم. ولی از اون روز هزار تا بازی سرمون در آورده. صد بار بهشون زنگ زدم ولی هنوز معلوم نیست که چی می‌شه. دیگه انقدر اعصابم رو خورد کرده که اگه فردا نرسه cancelش می‌کنم و بی‌خیال گوشی خوشگل می‌شم و می‌رم از مغازه می‌گیرم. خلاصه فعلا راه ارتباطمون به دنیا خیلی کمه. وقتی درست شد بیشتر می‌نویسم (البته همین الان هم کم ننوشتم!)