سال نو هم رسید. سومین عیدی که ما ایران نیستیم.
سال اول که یه هفتسین قراضه چیدم. اون موقع خودم هم قراضه بودم و به هیچی وارد نبودم که چی رو از کجا بخرم و اینا.
سال دوم اصلا حسش نبود، سبزهمون کچل شد و سنجدمون رو کرم خورد! و کلا بیخیال هفتسین شدیم.
اما امسال خیلی تو حال و هواش بودم. یه خونهتکونی حسابی کردیم. واسه سبزه هم گندم سبز کردیم هم عدس که هرکدوم بهتر شد استفاده کنیم. روبان خریدیم، تخممرغ رنگ کردیم و حتی شیرینی ایرانی درست کردم که البته به جز یه ته مزهای شباهتی به شیرینی ایران پیدا نکرد.
حتی ماهی هم خریدیم و همه توصیههای آقای فروشنده رو گوش کردیم و براش تنگ خیلی گنده خریدیم، سنگ ریزه برای کف تنگ خریدیم، غذای مخصوص خریدیم ولی بیچاره یه روزه مرد! و با اینکه گارانتی ۱۵ روزه داشت بیخیال کشتن یکی دیگه شدیم و هفت سین بی ماهی قرمز چیدیم.
اینم هفتسین امسال ما.
سال گذشته برای من سال خیلی بیخاصیتی بود. نه خوب نه بد. هیچ کاری نکردم، و همین که عمرم رو تلف کردم خودش بدترین اتفاقه. ولی بالاخره به زندگی اینجا عادت کردم و تازه معنی زندگی آرامشبخش رو میفهمم.
همه اینا بیشتر از همه به خاطر دیدن مامان و بابا بود. با اینکه دیگه امسال ۱۰ سال میشه که جدا ازشون زندگی کردم و از اولش هم آدم وابسته به خانوادهای نبودم ولی انگار اون کسایی که به زندگی اوردنت تا ابد باز هم بهت زندگی تزریق میکنن.
بزرگترین آرزوی امسالم هم اینه که بتونم بفهمم میخوام چیکار کنم تا قدر زندگیای که بهم داده شده رو دونسته باشم.
