این روزا هیچ کار خاصی نمیکنم. روزا همینطور میگذرند. فقط کتاب میخونم.
تازگی یه مقاله خوندم از نیویورک تایمز که «Books Make You a Boring Person» (عضو شدن میخواد ولی مجانی). خلاصه که فکر کنم نه تنها Boring شدهام Bored هم شدهام. ولی خب کتاب خوندن چیز لذت بخشیه.
این روزا دارم کتاب Anna Karenina رو میخونم. قبلا هم خونده بودمش. اما تنها چیزی که ازش یادم میاد حیاط کانون زبانه. به همین خاطر فکر کنم اول دبیرستان بودهام.
خب در همین راستا راجع به سایت allconsuming مینویسم.
این سایت هر ساعت توی وبلاگهایی که تازه update شدهان اونهایی رو که به یه کتاب لینک دادن رو پیدا میکنه. اینطوری میفهمه که تو یک ساعت گذشته، امروز، دیروز، هفته پیش، ماه پیش و سال پیش راجع به چه کتابهایی از همه بیشتر صحبت شده.
میشه اسم هر کتابی رو search کرد و دید که تو چه وبلاگی راجع بهش صحبت شده.
اما یکی از استفادههای خوبش اینه که میتونی sign up کنی و لیستهای مختلفی برای خودت درست کنی. از کتابهایی که داری می خونی، کتابهایی که خیلی خوشت اومده و … . اونوقت یه تیکه javascript بهت میده که میشه گذاشت توی وبلاگ یا هر صفحه دیگه.
این لیست کتابهایی که من دارم میخونم و این بغله، رو هم با امکانات همین سایت درست کردم. البته این رو با MT plugin درست کردم که به درد کسایی که وبلاگشون با مووبل تایپیه میخوره.
پلیس نیویورک
سهشنبه شبها تازگی تلویزیون یه برنامه داره راجع به پلیس نیویورک (NYPD) .
مثلا نشون میده که میرن یه بچهای رو مامان و باباش طلاق گرفتن و بچه رو به مادرش دادن و حالا پدره اومده بچه رو دزدیده از پدره پس میگیرن. یا مثلا از زیر آوار ساختمون یا ماشینهایی که تصادف کردن آدمها رو نجات میدن.
البته قسمت عمده برنامه راجع به تکنیکهاییه!!!! که اینا برای دام انداختن مجرمها به کار میبرن.
مثلا یکی از پلیسهای زن مثل prostituteها آرایش میکنه و میره تو Times Square میایسته، و آدمها میان بهش پیشنهاد میدن و بعد که قرار و قیمت مشخص شد پلیسا میان میریزن طرف رو میگیرن.
یکی دیگهاش اینکه یکیشون میره تو یه net cafe میشینه و کیفش رو میذاره پشت صندلیش. و بقیه از دور نگاه میکنن. و تا یکی میاد که کیف رو بلند کنه میریزن و طرف رو دستگیر میکنن.
تو همه اینا رییس پلیس یه آدمیه که مثلا خیلی احساس باحالی میکنه. دیشب از یکی از کارهای خیلی باحالش یه صحنه نشون داد.
همینطور که تو شهر گشت میزد یه ماشین رو دید که به نظرش اومد راننده مسته. بهش گفت بزن کنار. طرف یه مکزیکی بود با زنش. بهش گفت پنجره ماشین رو بزن پایین اونم زد بهش گفت کلید ماشینت رو بده. اونم داد. به خودش و دخترش گفت پیاده شن، کلید رو انداخت تو ماشین و در ماشین رو بست. بهش گفت خب حالا یه تاکسی بگیر برو خونه.
مرده اومد بره، دخترش بهش گفت کلید خونه هم تو همون کلیدها بود که انداخت یارو تو ماشین. برگشت گفت ببخشید کلید خونهام تو ماشینه نمیتونم برم. پلیسه هم گفت میخوای بری زندان؟ گفت نه. گفت خب پس برو خونهات. اون بدبخت هم گفت آخه چه جوری برم. این همش سرش داد میزد که تاکسی بگیر برو خونهات.
بعد پلیسه اومد نشست تو ماشینش و با افتخار به حس پیشبینی شدیدش گفت من میدونم اینا الان پنجره ماشین رو میشکونن کلید رو در میارن. به همین خاطر خودش نشست تو ماشین مراقب. اونا هم رفتن سراغ یکی که بیاد در ماشین رو براشون باز کنه. تا طرف اومد در رو باز کنه، پلیسه اومد و بهش گفت چیکار میکنی برو پی کارت. دوباره اینا به التماس و گریه که آقا کلید خونهمون رو بده. اونم فقط داد میزد یه تاکسی بگیر برو خونهات. دیگه مرده داشت دیوونه میشد. داد میزد بابا آخه منم آدمم، چرا با من اینجوری رفتار میکنی؟ آخرش گفت آقا اصلا بیا منو ببر زندان. خودش رفت تو ماشین پلیسه نشست که بیا بیا منو ببر زندان. یارو هم بردش اداره پلیس. که بعد زیرش نوشت که بعدا طرف آزاد شده.
واقعا اعصاب خورد کن بود. همش یاد نیروی انتظامی ایران، ناظمهای ایران …. و اون وقت تو این مملکت . واقعا اعصاب خورد کن بود. فقط و فقط داشت یارو رو تحقیر میکرد. چرا؟ چون یه مکزیکی بود که دستش به جایی نمیرسید.
همه جای دنیا انگار همینه. فقط باید بری جایی که موافق ارزشهای کسایی باشی که تو اون جامعه قدرت دارن.
خیلی گشتم ببینم رفتار قانونی یه پلیس با کسی که مشکوک به مستیه چیه، ولی پیدا نکردم. اگه کسی میدونه بگه.
فیلم و شعر
تازگی دو تا فیلم دیدم، یکی The Piano. که راجع بهش نوشتم. یکی دیگه هم Fahrenheit9/11، همون فیلم جنجالی Michael Moor در مورد ارتباط خانواده بوش و بنلادن. که اونم مینویسم به زودی در موردش.
من عاشق این آهنگم . واقعا محشره. مخصوصا وقتی توی کوه بلند بلند بخونیش. اصلا این شعرای مولوی یک حسی دارن، یک حس خیلی خیلی ناب.
اين باد اندر هر سری سودای ديگر میپزد
سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما
(مرسی از رضا)
The Piano – 1993
|
The Piano (1993) official site Starring: Holly Hunter, Harvey Keitel, Sam Neill, Anna Paquin |
فیلم با روایت نقش اول داستان یعنی Ada شروع میشه. که یک مادر مجرده که از ۶ سالگی تصمیم گرفته دیگه حرف نزنه. بعد از اینکه پدرش اونو به ازدواج یه ملّاک تو New Zealand دراورده با دخترش میره اونجا. شوهرش بین قبایل Maori زندگی میکنه و اونجا از اونا زمیناشون رو میخره.
Ada یه عشق شدیدی به پیانوش داره ولی وقتی به اونجا میرسن به خاطر اینکه بارها خیلی زیاد بودن شوهرش پیانو رو به خونه نمیآره و همونجا کنار ساحل ولش میکنه.
اما Bains که یه مرد بیسواده که به شیوه همون قبایل Maori زندگی میکنه در عوض قول یه تکه زمین که به شوهر Ada میده، پیانو رو به خونه خودش میاره و از Ada میخواد که بهش پیانو یاد بده. تو این رفت و آمدها Bains به Ada قول میده در برابر رابطه جنسی باهاش پیانو رو بهش پس بده. اما بعد از یه مدت خودش از این کار پشیمون میشه و پیانو رو پس میده. اما Ada که حالا عاشق Bains شده به رابطهاش ادامه میده.
شاید به خاطر کتابهایی که دارم میخونم برداشتی که از فیلم کردم، کاملا یه چیز سمبلیک بود. این که کسایی (یا چیزهایی، یا تفکراتی) هستند که برای اینکه تو رو به خودشون جذب کنند، سعی میکنند تو رو از چیزهایی که بهشون خیلی علاقه داری (اینجا پیانو) دور کنند، اما در مقابلش کسایی(سیستمهایی، تفکراتی) که در عوض فراهم کردن چیزهایی که ازشون لذت میبری از تو استفاده میکنند. و در آخر این گروه دوم برندهان.
اما تو همه نظراتی که راجع به این فیلم خوندم، اکثرا فیلم رو یک فیلم فمینیستی و در مورد بیدار شدن احساسات جنسی Ada و عصیانش در برابر شوهر مرد سالارش می دونند که با توجه به شرح بقیه فیلمهای دیگه کارگردان به نظر درستتره.
کارگردان فیلم یعنی Jane Campion اولین زنیه که جایزه نخل طلای کن رو برده.
اکثر فیلمهاش همینطور اروتیک و تا حدی تلخند. و همه بسیار مبهم تا حدی که بعضی چیزها اصلا توی فیلم نمیآن. مثلا توی این فیلم، این که چرا Ada حرف نمیزنه. اینکه بابای دخترش کیه …
ترک اعتياد
طبق معمول تصميمات جديد گرفتهام. ميخوام از اين به بعد تا يه مدت ديگه با اينترنت کار نکنم. مگر براي خوندن emailهام و يا بعد از ساعت ۱۲ شب.
يه جوري حالم داره بهم ميخوره از اينترنت و همه اينا. ميخوام يه مدت ترک کنم.
اصلا شايد اينطوري وبلاگ هم بيشتر بنويسم. خبرهاي تو اينترنت رو که از بس همه ميبينن ديگه نميشه نوشت. شايد تو دنياي واقعي! خبرها بيشتر باشه.