اينجا می تونين سخنرانی Clinton

اينجا می تونين سخنرانی Clinton رو بخونين.


ديروز يه برنامه ای تو تلويزيون داشت به اسم Jesus, Mary and da Vinci. در واقع يه گزارش بود. از كتاب The Da Vinci Code. توش راجع به عيسی و ارتباطش با مريم مجدليه ﴿Mary Magdalene﴾ نوشته. ﴿از اين به بعد هرجا می گم مريم منظورم همون مريم مجدليه است نه مادر عيسي﴾. مريم همه جا معروفه به اين كه يه روسپی بوده كه يه بار عيسی اونو از سنگسار شدن نجات می ده و اون هم يك بار پاهای عيسی رو با موهای بلندش می شوره. اما اين جا گفته می شد كه توی انجيل هيچ حرفی از روسپی بودن مريم زده نشده و شايد اشتباه از اون جا پيش اومده كه در پاراگرافی راجع به يك روسپی تعريف شده و درست در پاراگراف بعد اين تعريف شده كه عيسی جان مريم رو از شيطان ها خالی كرد و می گفت كه اين لزوما اين معنی رو نمی ده كه مريم همون روسپی بوده و آزاد كردن از دست شياطين اون زمان به معني شفا دادن از بيماري بوده. شواهدي هم ارائه مي كرد مثلا اين كه در نقاشي هاي خيلي قديم مريم رو با اون هاله مقدس كشيدن. يا اينكه زماني كه عيسي بعد از مرگ دوباره برمي گرده اول به مريم ظاهر مي شه و اونجا به مريم مي گه منو لمس نكن و كتيبه هاي زيادي از اين داستان وجود داره. به جز اهميتي كه به هر حال خود اين قضيه داره ظاهرا در زبان اصلي انجيل كلمه اي كه به كار برده شده بيشتر به معني در آغوش نگير بوده تا لمس نكن و اين نشون مي ده كه ارتباط عيسي و مريم بيشتر از اين داستان ها بوده. و اين كه عيسي گفته منو لمس نكن به اين خاطر بوده اون زمان در حالتي بين مرگ و زندگي بوده.
01_nolim.jpg
Noli Me Tangere (Touch me not)
Fresco, Convento di San Marco, Florence

امروز Clinton اينجا سخنراني

امروز Clinton اينجا سخنراني داره. تا جايي که من ديدم حداقل بين دانشگاهي‌ها Clinton خيلي طرفدار داره و برعکسش بوش. از يه عالم قبل گفته بودن که کسايي که مي‌خوان در اين مراسم شرکت کنند تا فلان موقع وقت دارن که بيان ثبت نام کنند. و بعد از تموم شدن مهلت بين همه متقاضيان قرعه ‌کشي کردند و به يه عده بليط دادن که خب به ما نرسيد. اما جالب‌تر بعدش بود که چه بحث‌هايي توي mailing list در گرفت. يکي دو نفر mail زده بودن که حاضرن بليطشون رو بفروشن و يه عده ديگه هم گفته بودن که مي‌خوان بخرن. مثلا امروز يکي پيشنهاد ۵۰ دلار داده بود.!! و بعد يکي نوشت که اين درست نيست که شما چيزي رو که با شانس به دست اوردين و در اصل حق همه اعضا دانشگاه بوده بخواين بفروشين. و يکي جواب داد که به هر حال سرمايه‌داري اينه و مثلا نمي‌شه گفت که اون کسي که شانس داشته و استعدادي داشته،‌مثلا استعداد موسيقي حالا حق نداره از اون شانسش پول در بياره. يکي مي‌گفت که شما بايد بليط‌ها رو پس بدين تا دوباره اونا رو با قرعه‌کشي تقسيم کنن. يکي ديگه مي‌گفت که فرض کنيد که اين اتفاق قرار بور در جمع خيلي کوچيکي مثلا يک دانشکده يا يه گروه بيفته. اون وقت مطمئنا کسي روش نمي‌شد که بليطي رو که نمي‌خواد و نصيبش شده به دوستش که هر روز مي‌بينتش بفروشه. و سوال کرده بود که واقها مرز اين تعداد کجاست؟
البته ظاهرا عده‌اي هم بودن که بليطشوت رو پس دادن چوت دوباره mail زدن و به اونايي که تقاضا داده بودن يه شماره دادن که امروز از ۱۰ صبح اينبار هر کي زودتر بره بهش بليط مي‌دن. خلاصه که ماجرايي شده.

يه عالم وقته ننوشته‌ام. اين

يه عالم وقته ننوشته‌ام. اين يک هفته واقعا زود گذشت!
تو هفته گذشته براي Special Registration رفتم. (در واقع همون انگشت نگاري خودمون!!) اونجا تا وقتي که شماره‌ام رو اون مسووله تو database شون پيدا کنه هي باهام حرف زد. پرسيد خودت چيکار مي‌کني، شوهرت چي‌کار مي‌کنه. بعد حرف اينترنت شد. گفت ايران چه جوريه دسترسي به اينترنت براي دانش‌آموزا. گفتم بد نيست خيلي داره زياد مي‌شه. گفت اينجا زياد خوب نيست. پسر من که مي‌خواسته بره مدرسه انتظار داشته که زياد با اينترنت و کامپيوتر کار کنن ولي خيلي خوب نبوده!!!
ديگه چيز جالبي که تو اين هفته ديدم، خبر اين بود که يک ميمون با فکرش يک دست مکانيکي رو تکون داده. اينجا اصلش هست.

اين هفته هم دو تا

اين هفته هم دو تا فيلم ديديم. يکي Jules and Jim که يه فيلم فرانسوي بود.

Jules و Jim دو تا دوست بودند يکي آلماني يکي فرانسوي که يه بار يه مجسمه مي‌بينند که خيلي خنده اون مجسمه مي‌گيرتشون و بعد با يه دختري آشنا مي‌شند که اون هم همون خنده رو داشته و عاشقش مي‌شن ….
من يه جورايي اصلا نفهميدم فيلم رو. اصلا نمي‌فهميدم چي مي‌خواد بگه.
يه فيلم ديگه I Vitelloni بود.

اونم زندگي چند تا پسره بود که خيلي شنگول بودند و از طرفي هم هرکدوم يه مشکلاتي تو زندگيشون داشتند. البته بيشتر فيلم درباره يکي از اين پسرها و رابطه‌اش با خواهر يکي ديگه‌شون بود که با هم ازدواج کرده بودند. اين يکي مي‌شه گفت فيلم آسوني بود.
جمعه شنيديم که شيرين عبادي نوبل گرفته. واقعا از تبريک نگفتن آقاي خاتمي و حالا هم اين حرفاش خيلي تعجب کردم. تا حالا هم تو دانشکده هيچ کس به روي ما نيورده!!!
تو کلاس Artifitial Intelligence اون روز داشت راجع به اين که ترجيح‌هاي آدم‌ها در تصميم‌گيري‌هاشون اثر داره. مثلا اين که هر کسي براي اين که يه اتفاقي بيفته، حاضره چه‌قدر پول بده، بستگي زيادي با اين که چه‌قدر پول براش مهمه و چه‌قدر اون اتفاق براش مهمه داره. بعد گفت مثلا حاضريد براي اين‌که من شما رو از يه خطر يک در ميليون نجات بدم چه‌قدر به من پول بدين. من که با خودم فکر کردم هيچي يا فوقش چند سنت! ولي گفت که يه کسي يه تحقيق آماري رو تعداد زيادي آمريکايي کرده سال ۱۹۸۰ ميانگين ۲۰ دلار و سال ۲۰۰۳ ميانگين ۴۷.۵۸ دلار بوده. مسخره نيست که چه‌قدر اينا ترسوان؟

خب يه چيزايي از دانشکده

خب يه چيزايي از دانشکده بگم. طبق سنت خيلي دانشگاه‌هاي ديگه، اين جا هم tea time داره. هر روز ساعت ۴ توي lounge دانشکده، چايي و قهوه و شيريني مي‌ذارن و همه ميان مي‌خورن و همون جا هم گروه گروه حرف مي‌زنن، که خب خيلي وقتا علميه.
کلا يه چيزي که اينجا به نظرم خيلي فرق مي کنه با دانشکده ما تو ايران اينه که تو ايران،‌انگار دانشکده مال ليسانس‌هاست. فعال‌ترين و پر حضورترين آدم ها ليسانسن و در واقع اصلا فوق ليسانس‌ها و دکتراها رو نمي‌شه ديد. بر عکس اينجا. که ليسانس‌ها مي‌رن سر کلاسا و مي‌رن دنبال کارهاي خودشون. ممکنه که با هم باشن يا فعاليت‌هايي بکنن ولي هيچ‌جايي تو دانشکده جمع نمي‌شن. بعضي وقتا فکر مي‌کردم چرا مثلا ما يه همچين برنامه‌هايي که مي‌ذاريم چرا استادا نمي‌آن. به نظر مي‌اد يکي از دلايلش همينه. خب حرف زدن با يه دانشجوي دکترا براي استاده هم يه قايده اي داره پس حاضزه به جاي اين که قهوه‌اش رو بر داره بره تو اتاقش بخوره، بياد نيم‌ ساعت و با بقيه بخوره.