من امروز بالاخره تصفيه حساب کردم. تازه کارت دانشجوييم رو هم تحويل دادم. مدتها بود سر کلاس نمي رفتم. چون ترم آخر که واحد نداشتم. پايان نامه هم که تقريبا دو ترم طول کشيد. ديدن بچهها و دانشگاه هم احتمالا زياد سخت نيست. معمولا بگي فارغ التحصيلي راهت ميدن. ولي يه چيز ديگه يهو آدم رو غمگين ميکنه. ۱۸ سال درس خوندن تموم شد.
خب اينم از جنگ! تموم
خب اينم از جنگ! تموم شد. ظاهرا به همين راحتي! ولي حالا بعدي کيه؟
واقعا بهار شده! سهشنبه که
واقعا بهار شده! سهشنبه که داشتم ميرفتم خونه تو فاصله دانشکده تا کتابخونه مرکزي همه دو تا دو تا نشسته بودن!نميشه واسه ما هم بهار شه؟!!!!!!!!!! p:
من انگار نه انگار که
من انگار نه انگار که بابا درس تموم شد. صبح پاشدم لباش نوهام رو پوشيدم رفتم دانشگاه! البته خب تصفيه حساب هم بايد ميکردم که فقط کارنامهام رو گرفتم فعلا!
کلي روبوسي و سال نو مبارک!
بعضيها وقتي به آدم نگاه ميکنند، به چشمهاي آدم نگاه ميکنن با يک لبخند. يه نگاهي که احساس ميکني انگار فقط اومدن تا تو رو ببينند. همه عيد رو صبر کردند که تو رو ببينند. همه روبوسيها و دلم برات تنگ شده بودها يه طرف اون نگاهها يه طرف.
فعلا بايد خونه تکوني خونه
فعلا بايد خونه تکوني خونه رو انجام بدم، بعد ميام مينويسم. تنها چيزي که الان ميتونم بهش فکر کنم، پودر رختشويي و وايتکس و رخشا ست!