بارون مياد. بارون مياد
*
ياران ره عشق منزل ندارد
اين بحر مواج ساحل ندارد
….
چون ما نباشيم مجنون که ليلي
جز در دل ما منزل ندارد
شب دراز به اميد صبح
شب دراز به اميد صبح بيدارم
مگر که بوي تو آرد نسيم اسحارم
عجب که بيخ محبت نميدهد بارم
که بر وي اينهمه باران شوق ميبارم
از آستانه خدمت نميتوانم رفت
اگر به منزل قربت نميدهي بارم
به تيغ هجر بکشتي مرا و برگشتي
بيا و زنده جاويد کن دگر بارم
چه روزها به شب آوردهام درين اميد
که با وجود عزيزت شبي به روز آرم
چه جرم رفت که با ما سخن نمي گويي؟
چه کردهام که که به هجران تو سزاوارم؟
هنوز با همه بدعهديت دعا گويم
هنوز با همه بيمهريت طلب کارم
من از حکايت عشق تو بس کنم؟ هيهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم
هنوز قصه هجران و داستان فراق
به سر نرفت و به پايان رسد، نپندارم
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
يکي تمام بود مطلع بر اسرارم
نميخوام ريسك كنم‚ نميخوام‚ نميخوام
نميخوام ريسك كنم‚ نميخوام‚ نميخوام …
باز دوباره ترس از دست دادن چيزي كه نداري
واي باران باران شيشه پنجره
واي باران
باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
اين روزا نزديک نيمه شعبانه
اين روزا نزديک نيمه شعبانه و خيلي وقته که سر کوچه ما چراغوني کردن. شيراز هم همين طور بود يکي نيمه شعبان و يکي تولد حضرت علي رو خيلي جشن ميگرفتن و چراغوني ميکردن. ما هم شبا ميرفتيم تو خيابونا چراغونيها رو نگاه ميکرديم!!!!
يه شعري حافظ داره که ميگن اشاره به يه رسم قديمي شيرازيها داشته.
زهي خجسته زماني که يار باز بايد
به کام غمزدگان غم گسار باز آيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
….
ميگن که اون زمانا هر جمعه مردم سوار بر اسب ميرفتن دم دروازه شهر و منتظر ميشدند که امام زمان بياد. و اين خيل که يعني يه دسته اسب و ابلق هم صفت براي اسبه.