خب اين خبر هم که

خب اين خبر هم که حتما همه شنيدند، «آمريکا ورود جهانگردان و دانشجويان ايراني را ممنوع کرد » امروز تو دانشگاه و مخصوصا دانشکده ما خبر اول بود و کلي‌ها زانوي غم به بغل گرفته نشسته بودند. جديت موضوع رو نمي‌دونم. بعضي‌ها مي‌گن تا به سفارت‌خانه‌ها ابلاغ بشه حداقل يه ماه طول مي‌کشه.

اول ارديبهشت ماه جلالي و

اول ارديبهشت ماه جلالي و هم اين‌که ارديبهشت يه فصليه که واقعا شيراز ديدنيه امروز رو گذاشتن روز سعدي. اول بگم و دل همه رو مخصوصا خودم رو بسوزونم که تو ارديبهشت بهار نارنج‌ها باز مي‌شن، همين‌طور گل‌هاي رز. يک بويي شهر رو مي‌گيره که همه مست مي‌شن. ما راهنمايي و اول دبيرستان مدرسه‌مون تو خيابون ارم بود نزديک باغ ارم. خود مدرسه هم از اين خانه‌هاي مصادره‌اي بود که خيلي قشنگ بود و کلي دار و درخت داشت. ما اين موقع‌ها که مي‌شد اصلا نمي‌تونستيم تو کلاس بشينيم. يا مي‌رفتيم تو حياط دور جوض مي‌نشستيم و درس مي‌خونديم يا اصرار اصرار معلم‌ها رو مي‌برديم باغ ارم و کلاس‌ رو اون‌جا تشکيل مي‌داديم. ولي الان کلي وقته که اين موقع نرفته‌ام شيراز. ديگه داشت بوي بهار نارنج يادم مي‌رفت. اما امسال خيلي هوا خوب شده بود و قسمت‌هاي جنوب شهر بهارا در اومده بود و بالاخره بوي بهار رو شنيدم!!
خب مي‌خواستم يه شعر از سعدي بنويسم. باز کردم اين اومد.
آن‌که مرا آرزوست دير ميسر شود ……………. وين‌چه مرا در سرست عمر درين سر شود
تا تو نيايي به‌فضل، رفتن ما باطلست…………… ور به‌ مثل پاي سعي در طلبت سر شود
برق جمالي بجست، خرمن عقلي بسوخت……….. زانهمه آتش نگفت، دود دلي برشود
اي نظر آفتاب، هيچ زيان داردت…………………گر در وديوار ما، از تو منور شود؟
گر نگهي دوست وار، بر طرف ما کني…………. حقه همان کيمياست، ويم مس ما زر شود
هوش خردمند را عشق به تاراج برد……………..من نشنيدم که باز، صيد کبوتر شود
گر تو چنين خوب روي، بار دگر بکذري………… سنت پرهيزگار، دين قلندر شود
هر که به گل در بماند، تا بنگيرند دست………….. هر چه کند جهد بيش، پاي فروتر رود
چون متصور شود، در دل ما نقش دوست……… همچو بتش بشکنيم، هر چه مصور شود
پرتو خورشيد عشق، بر همه افتد وليک………… سنگ به يک نوع نيست، تا همه گوهر شود
هر که به گوش قبول، دفتر سعدي شنيد…………. دفتر وعظش به گوش، همچو دف تر شود

خب باز از حرفايي که

خب باز از حرفايي که از قبل مونده از آخر به اول! اون روز با يه نفر داشتم سر دين و اينا بحث مي‌کردم و اون باز اين جمله تکراري رو تحويلم داد که ما وقتي يه چيزي رو نمي‌دونيم مي‌ريم‌ يه آدم عاقل رو پيدا مي‌کنيم وقتي فهميديم اون آدم عاقله ديگه هي نمي‌پرسيم که اين کار رو چرا بکنم اون کار رو چرا نکنم.
يک اين‌که من نمي‌دونم چرا خودم اين‌طوري نيستم مثلا تو همين مورد مثال مشهور که سر دکتر رفتن مي‌زنن من نمي تونم تا نفهميدم يه دوايي به چه دردي مي‌خوره ازش استفاده کنم. البته خب انتظار ندارم که مکانيزم اثر اون ماده شيميايي رو بدونم ولي حداقل اين‌که ضدحساسيته. تب بره. باز کننده عروقه!
دوم اين‌که با اين حال منکر عمل تعبدي نيستم ما مخلص مولانا و عرفان و داشتن پير و مراد و اين‌ها هستيم ولي … ولي خب هرکي يه جوره ديگه!
و از همه اينا مهم‌تر که من تاسف خوردم که چرا اينو يادم نيومد که بگم. اين مثال خيلي خيلي باحاله. فکرکنم مال دکتر سروش باشه. خب حالا به فرض که من يه آدم عاقل رو پيدا کردم و حاضرم بدون چون و چرا کاراش رو تقليد کنم. فرض کنيد اون آدم يه کارگر داشته اولش که استخدامش کرده بهش ۱۰۰۰ تومن داده. ماه دوم ۲۰۰۰ تومن، همين‌طور هر ماه هزار تومن بيشتر از ماه قبل. ۱۰ ماه گذشته و اون آدم مرده. حالا من موندم و تقليد از اون آدم که عاقل هم مي‌دونمش و اون کارگر. خب دو تا کار مي‌تونم بکنم يا بگم خب چون اون داشته ماه آخر بهش ۱۰۰۰۰ تومن مي‌داده منم ۱۰۰۰۰ تومن مي‌دم. يا اين‌که بگم نه منش اون اين بوده که ماهي ۱۰۰۰ تومن بيشتر از ماه قبل مي‌داده پس منم اون روش رو ادامه مي‌دم. من که راه دوم رو انتخاب کردم. خب البته، البته که قبول دارم از کجا معلوم که اون طرف از فرمول
x_n=1000*n +(n-1)(n-2)…(n-10)*1000
استفاده نمي‌کرده !!!! خب آره ولي هرچي باشه برام قابل دفاع تر از روش اوله.

ديشب من دو تا مهموني

ديشب من دو تا مهموني رفتم! يکيش جشن عبادت دختر پسرخاله‌ام! که خب يه مهموني معمولي بود. و من زود ازش در رفتم تا به مهموني دومي برسم! اين يکي خونه يکي از دوستاي مدرسه‌ام بود. که دو تا ديگه از هم‌کلاسي‌هام رو هم دعوت کرده بود. تا ساعت ۱۲ شب هم نشستيم و يه ريز حرف زديم. عکساي اون موقع رو نگاه کرديم. من اون عکسا رو ندارم اگه يه اسکنر گير بيارم حتما همش رو مي‌گيرم و اسکن مي‌کنم. با يکي از اونا از دبستان هم‌کلاسي بوديم. از چهارم دبستان تا چهارم دبيرستان و جالبيش اين بود که شوهر يکي ديگه از اونا که تو مهموني هم بود پسر همون معلم چهارم و پنجم دبستانمون بود. کلي گفتيم و خنديديم. غيبت همه بچه‌ها و معلم‌هارو کرديم. ياد شيطوني‌هايي که مي‌کرديم. ما خيلي شيطوني مي‌کرديم يعني کاراي احمقانه مي کرديم. يه ايده‌هايي مي‌زديم که خيلي مسخره بودند و فقط مي‌خنديديم. البته وقتي داشتيم تعريف مي‌کرديم. همش به اين فکر مي‌کردم که من انگار تو اونا نبودم. همش يه چيزي داشتم که بهش مشغول بودم و همين باعث مي‌شد که با اين‌که با همه بودم ولي از اونا نبودم. البته خب يه دليلش هم اينه که خب تو گروه‌هايي که با هم صميمي‌تر بودن، من تو گروه کسايي بودم که يه تعداد زياديشون رفتن تجربي. و به همين خاطر خاطرات مشترکمون فقط تو مهموني‌هايي بود که با هم مي رفتيم. و اونا همشون انقدر الان تغيير کردن که احتمالا همون تک و توک خاطرات رو هم يادشون نمي‌ياد. بهرحال به قول يکي از دوستام که بر باد رفته رو حفظ بود و از قول اسکارلت ظاهرا مي گفت که ديدن يه دوست قديمي مثل پوشيدن يه کفش راحتيه بعد از ساعت‌ها رقصيدن با کفش رقص!