انگار خيلي وقته ننوشته‌ام!! خب

انگار خيلي وقته ننوشته‌ام!! خب اول اين‌كه نمي‌دونم چرا هر وقت صفحه‌هاي weblog ها رو باز مي‌كنم صفحةهاي ديگه خيلي سخت مي‌آيند. يعني بايد چند بار روشون كليك كنم تا بياند.
ديگه چيزي كه بايد بگم راجع به مطالبي كه قبلا نوشته بودم. من اون دفعه راجع به كيركگارد نوشته بودم. آقاي خدا!!!! نوشته بودند كه نگاه كيركگارد توراتي-انجيلي بوده كه من نفهميدم اشكال اين قضيه كجاست و براشون هم نوشتم كه بك تفاوت ظاهري دارند و اون اينه كه از نظر اون‌ها اون كسي كه قرار بوده قرباني بشه اسحاق بوده و نه اسماعيل و اتفاقا اسحق بچه‌اي بوده كه بعد از مدت‌ها كه ابراهيم بچه‌دار نمي‌شده بهش داده شده بود و اين موضوع ريسك از دست دادن فرزند براش مهم‌تر بوده. و شايد يك تفاوت اساسي تر ديگه كه دارند اين بوده كه مسيحي‌ها كمتر از ما به پبامبرهاشون اونقدر بالا و بزرگ نگاه مي‌كنند. (البته واقعا نمي‌دونم تاثبري داشته يا نه) شايد اين باعث شده كه كيركگارد راحت‌تر تونسته اضطراب‌هاي ابراهيم رو تصوير كنه. اضطرابي كه به خاطر از دست دادن فرزندش داشت و اتفاقا كبركگارد روي اين موضوع حرف مي‌زنه و عنصر مهمي ار ايمان را ريسك مي‌دونه. جايي كه شايد من در جوابي كه به ايشون دادم اشتباه كرده باشم اين بود كه گفتم اين نظر دكتر سروش هم هست (كه البته مقداري فحش به دكتر سروش هم دريافت كرده‌ام!!) . گفتم خوبه اين‌جا تصحيحش كنم
دكتر سروش توي كتاب بسط تجربه نبوي يه مقاله داره به اسم نو كردن ايمان و اونجا آياتي از قرآن رو مثال مي‌آره كه از زياد شدن و كم شدن ايمان و كفر حرف زده شده. مثلا يكي از آيه‌هاي جالبش اينه.
با آن‌كه در دل به آن يقين آورده بودند از روي ستم و برتري جويي انكارش كردند( نمل 14) و نتيجه مي‌گيره كه ايمان مساوي يقين نيست. اون‌جا مي‌گه كه ايمان عملي اختياريه در صورتي كه در آوردن يقين نقش ما يك نقش انفعالي است. و مي‌گه كه يقين چيزي از جنس فهم و كشف و آگاهي است در حالي‌كه در ايمان عنصري از اراده و عنصري از خضوع را دارد. البته نمي‌گه كه يقين چيز بي‌ارزشيه. ولي ممكنه كسي يقين داشته باشه و باز هم ايمان نياره. بعني ممكنه كه وجود خدا رو بسيار واضح قبول داشته باشه ولي روي اون پوشش بذاره كه اتفاقا معني كفر دقيقا پوشش گذاشتنه. ( اون ايمان را مستلزم توكل و داوري اخلاقي هم مي‌دونه.) بعد نظر كيركگارد رو مطرح مي‌كنه كه اصلا اعتقاد داره ايمان با بقين منافات داره. اتفاقا اشاره‌اي به نظر ملاصدرا كه تقريبا مشابهه مي‌كنه. و البته شايد خودش اين موضوع رو تاييد نكنه بعني ايمان رو نه متناقض با يقين كه بالاتر از اون بدونه.

اين چند وقت هم سرم

اين چند وقت هم سرم شلوغ بود هم اشتراك اينترنتم تموم شده بود، توي چيزهايي كه راجع به ابراهيم نوشته يودم حرفي از كتاب ترس و لرز نوشتهُ كيركگارد نزده بودم كه واقعا اعتراف مي‌كنم كه كم داشت. و يك نفر حيلي لطف كرده و بهم تدكر داده. آره اتفاقا توي اون جلسه از كيركگارد هم حرف زدم و اينكه از نظر اون هم بايد آدم بايد نخواد تا به‌دست بياره ، البته همون كسي كه بهم يادآوري كرده كه نميدونم weblog داره يا فقط مي‌خونه، نظرش اين بوده كه با از دست دادن دنيا خدا رو به دست مي‌اري و اون بعد همه چيز رو مي‌ده. اين قبوله و حرف درستيه ولي به نظر من مي‌آد كه انگار اين قاعده يك ذره جزئي تر از اين برقراره. يعني اگه منظور دست از دنيا شستن باشه كه به اين راحتي نيست. و من تصورم اين بود كه كيركگارد خودش هم يه همچين تصوري داشته چون نامزدش رو ول مي‌كنه و يك جورايي ته دلش انتظار داشته كه اون رو به دست بياره.

آدم بايد خيلي موجود علافي

آدم بايد خيلي موجود علافي باشه كه با دو تا پروژه و يك سمينار بشينه اول كه كلي وبلاگ گردي كنه بعد هم بشينه اين‌جا بنويسه وقتي كه مطمئنه كسي هم نمي‌خونه. نمي‌دونم چه‌جوري مي‌شه كاري كرد كه … نه شايد هم اصلا مهم نباشه. واي پاشم برم سر كارم. ولي وقتي انقدر ديوونه‌اي كه دلت مي‌خواد درس و همه رو ول كني (اليته بعدشم خودت نميدوني كه مي‌خواي چيكار كني!) خب اين عاقلانه تره كه يه امروز رو علافي كني شايد بعدش حوصله داشتي.
ديشي رفتيم فيلم سگ كشي. در حين ديدنش كلي ذوق زده يودم. انقدر كه وقتي فيلم تموم شد و همه كه احتمالا اونها هم هيجان زده بودند دست زدند منم دست زدم. ولي ديشب و امروز ديدم هيچي نداشته كه دلم بخواد بهش فكر كنم و احساس كردم دوستش نداشتم. امروز هم به يكي از بچه‌ها همين‌ها رو گفتم ولي هي داشتم فكر ميكردم يه مثالي پيدا كنم از فبلمي كه يك چيز خوب براي فكر كردن داشته كه بهش بگم ولي ديدم انگار فقط از چيزهايي خوشم اومده كه درد خودم يوده! پس حرفاي بقبه چي. نه ولي فيلم قشنگي بود. بهرام بيضايي و فيلم بد؟

رهايم نمي‌كند اين نوشتن شايد

رهايم نمي‌كند اين نوشتن
شايد تويي كه …
رهايم كن
چرا فراموش كردم؟
اما هنوز رهايم نمي‌كند
عهد كرده‌ام از تو ننويسم
و تو در من فرياد مي‌شوي
من گوشهايم را گرفته‌ام
كوچك شده‌ام
كوچك‌تر از ….