بعضی وقتا وبلاگهای مامانها رو که میخونم که شرح روزشون رو نوشتن از آشپزی و بچه مریض یا لجباز و بشور و بساب برام سوال پیش میآد که بابای مربوطه تو این مدت چیکار میکرده.
واکسنهای دو ماهگی
چهارشنبه برای معاینه دو ماهگی سپهر بردیمش دکتر. البته ۸ روز از دو ماهگیش گذشته بود. منم که هیچ عجلهای نداشتم که زودتر باشه چون میدونستم نوبت واکسنهاشه و خیلی میترسیدم. وزنش ۶ کیلو و ۴۹۰ گرم شده که تو محدوده ۹۰ درصده و قدش حدود ۵۹ سانت که مثل قبل حدود ۵۰ درصد. خلاصه حسابی تپلی شده. شنیده بودم که بعضیها میگن بالای ۹۰ درصد رفتن وزن خوب نیست ولی دکتر گفت زیر یک سال هرچقدر دوست داره میتونه تپلی بشه مخصوصا که شیر مادر میخوره.
دوست داشتم آقای دکتر خندیدن و فعالیتهاش رو بیشتر ببینه ولی وقت دکتر افتاده بود درست موقع شیر خوردنش و زیاد خوشاخلاق نبود ولی یه کم لبخند زد و وقتی دکتر داشت صدای قلبش رو گوش میکرد حسابی با صدا در اوردن با دکتر اختلاط میکرد!
بعد از معاینه هم بردیمش ۵ تا واکسن زد (یکیش خوردنی بود). کلی اونجا گریه کرد و بهش شیر دادم تا یه کم آروم شد ولی بازم ناله میکرد و همینطوری خوابش برد. خونه هم که رسیدیم اولش خوب بود ولی بعد از عصر تب کرد. دیگه ۴ ساعت یه بار بهش استامینوفن بچه دادیم تا تبش اومد پایین. با اینکه معلوم بود بیحاله و زیاد خوابید ولی جالب بود که بداخلاق که نشده بود هیچی به نظرم خوشاخلاقتر هم شده بود و کلی میخندید. علیرضا میگفت شاید چون تمام مدت بغلش کردیم خوشحال شده. دیروز هم با اینکه تب نداشت ولی باز هم خیلی بیحال بود و زیاد خوابید. ولی امروز دوباره سپهر قبلی شده و از سر و کول ما میره بالا!
نمیفهمم چرا باید یه دفعه ۵ تا واکسن رو با هم بزنن*. شاید اینجوری کمتر اذیت بشن و به جای ۴-۵ دفعه تب کردن یه دفعهای تموم بشه. ولی خب آدم فکر میکنه مبارزه کردن با ۵ تا مریضی سختتره تا یکی. ایران نگاه کردم دیدم انگار خیلی کمتر از اینجاست واکسنها. البته احتمالا این که شاید توانایی ساختن بعضیهاش رو ندارن هست ولی یه عامل خیلی مهم به نظرم اینه که اینجا تنوع مردم و شرایط زندگیشون و بالطبع بیماریهاشون و همینطور رفت و آمد به کشورهای مختلف و باز اوردن بیماریهای مختلف بیشتره.
* واکسنهایی که زد اینا بودند:
- DTaP (سه گانه)
- Hib ( برای جلوگیری از یه نوع آنفلونزا که میتونه منجر به مننژیت و ذاتالریه و ..بشه، انگار ایران نیست)
- IPV (فلج اطفال، زمان ما خوردنی بود واکسن فلج ولی انگار الان تزریقی شده)
- PCV ( این یکی هم باز باکتری ذاتالریه است و ایران نیست)
- Rota (این واکسن خوردنی بود و برای جلوگیری از یه بیماری شدید اسهالیه. جالبه که طوری که تو ویکیپدیا نوشته خیلی بیماری شایعیه و همه بچهها تا ۵ سالگی این بیماری رو میگیرن.
موبایل
تو پست قبلی راجع به موبایلی که علیرضا برای سپهر درست کرده گفتم. نمیدونم تو فارسی ترجمه این جور موبایل چی میشه ولی گفتم یه توضیحی بدم.
چون بچهها از یه سنی خیلی به چیزی که حرکت میکنه علاقه نشون میدن و دنبالش میکنن خیلی رسمه که بالای سر تخت بچهها از این آویزها میگذارند که بچه رو سرگرم کنه. خیلیهاش باتری داره و خودش میچرخه و حتی موسیقی پخش میکنه. موبایلهای بچهها معمولا از لحاظ طرز قرار گرفتن سادهان. مثلا دور یه دایرهان یا همه از یه نقطه آویزون شدهان.
ولی موبایل فقط برای بچهها نیست. با اینکه ایده سادهایه ولی ظاهرا مخترع این نوع موبایلها رو Alexander Calder میدونن. فکر کنم ما اولین بار یه مدلش رو که کار خود Calder بود تو محوطه دانشگاه Yale دیدیم.
البته این مدل موبایلها پیچیدهترن و معمولا بر اساس مرکز تقل اشیا به هم وصل میشن. اینطوری نقطه تعادلشون خیلی راحت به هم میخوره و با یه باد کوچیک خیلی آروم تکون میخورن.
ما هم از وقتی به فکر خریدن وسایل بچه بودیم دنبال این بودیم که یه موبایل خوشگل بخریم. بعد از اینکه کلی مدل مختلف دیدیم علیرضا پیشنهاد کرد که خودمون درست کنیم. رفتیم از Michaels که یه مغازهایه که وسایل کارهای دستی میفروشه یه سری سیم و قلاب و فوم و مقوا خریدیم و از رو یه مدلی رو اینترنت اینو درست کردیم (البته من فقط دستیار بودم):
بعد که حسابی تجربههامون رو سر این یکی کردیم یکی دیگه هم درست کردیم این دفعه با طرح فیل برای بالای سر تختش:
هفت هفتگی
پسر ما هفت هفته رو تموم کرده و یواش یواش به دو ماهگی نزدیک میشه. حسابی میخنده مخصوصا صبحها بعد از شیر خوردن که حسابی سر حاله. یه سر و صداهایی هم از خودش در میاره وقتی باهاش حرف میزنی یا وقتی خیلی هیجان زده میشه که خیلی ازشون کیف میکنیم. جدیدترین تواناییاش دنبال کردن اشیاست. قبلا فقط به آدمها توجه میکرد و اگه چیزی حتی صدادار رو جلوش میگرفتی خیلی بهش بیتوجه بود. ولی تازگی قشنگ نگاه میکنه مخصوصا اگه چیزی حرکت کنه. هرروز مدت خوبی میگذاریمش توی تختش و حسابی غرق تماشای موبایلی* میشه که باباش براش درست کرده.
دیروز همکار علیرضا رو که قبل از اینکه سپهر به دنیا بیاد رفته بودیم خونهشون گفتیم بیان اینجا. همکارش یه خانوم آلمانیه که دو تا بچه داره یه دختر نزدیک ۲ ساله و یه پسر ۷ ماهه که کمی تا قسمتی جزو همون دستهایه که قبلا گفته بودم از وقتی من حامله شدم بیشتر ما رو تحویل میگیرن! البته در مورد کسایی که بچه کوچیک دارن قابل درکه که بخوان با کسای دیگهای که بچه کوچیک دارن رفت و آمد کنن. مثلا دیروز که اینا خونه ما بودن ۹۹ درصد حرفا راجع به بچهها بود و ۱ درصد هم راجع به اقدام کردن برای شغل و اینا (اونم موقعیت شغلیش مشابه علیرضاست). تو همین حرفای راجع به بچهها و تجربه بچهداری فهمیدم که آدم چقدر از دور میتونه قضاوتش اشتباه باشه. ما قبل از اینکه بچهدار شیم میگفتیم آنا رو ببین. بچهاش رو از همون چند هفتگی میبست به خودش و میاومد دانشگاه سر سخنرانی و جلسه و کلاس. میگفتیم آره ما هم نباید بگذاریم بچه جلوی زندگیمون رو بگیره. وقتی بچهدار شدیم گفتیم وای خوش به حال آنا. چه بچه آرومی داشت. سپهر که گریه میکنه. خوب نمیخوابه و زندگیمون چقدر تغییر کرده. ولی دیروز که داشتیم حرف میزدیم میگفت که چقدر سخت بوده برای بچه اولش. میگفت که بچهاش اصلا نه تو صندلی ماشین، نه تو کالسکه نه حتی تو کریر (همینا که میبندن به سینهشون بچه رو) نمیخوابیده. اول تو خونه میخوابوندتش بعد میبسته به خودش و میاومده دانشگاه. میگفت که میرفته کلاس ورزش بعد از زایمان که همه با بچهشون میاومدن ولی انقدر بچهاش ناآروم بوده (یا خودش میترسیده از ناآرومیش) که اون خودش تنها میرفته و بعد کلی حسودی میکرده به دیگران که چقدر بچههاشون آرومن. خلاصه که کمی از حسودیمون کم شد و امیدوار شدیم که کم کم ما هم عادت خواهیم کرد و شاید هم دیگران به ما حسودی کنن!
پ.ن.*: نمیدونم تو فارسی به این موبایلها چی میگن. ولی منظورم همون فیلهای چرخانیه که بالای سر تخت هست.
اولین مسافرت و اولین بسته پستی
– هفته پیش سپهر اولین مسافرتش رو هم رفت. برای اینکه براش شناسنامه و پاسپورت ایرانی بگیریم و هم اینکه مامان و بابا رو قبل از اینکه برگردن یه جایی برده باشیم رفتیم دی.سی. تا مدارکمون رو به خود دفتر تحویل بدیم. یه امیدی هم داشتیم که شاید کارامون رو زودتر راه بندازن. سپهر که بیشتر وقتا تو کالسکهاش میخوابید. ولی وقتایی که موقع غذاش میشد من عزا میگرفتم چون هنوز بیرون یا در جمع شیر دادن برام خیلی سخته و اینکه بتونم بچه رو تو موقعیتی نگه دارم که راحت بخوره و بعد در ضمن یه دست آزاد داشته باشم که یه پارچهای جلوی خودم بگیرم رو مسلط نشدهام. یه چیز جالب این بود که سپهر برای اولین و فعلا آخرین بار اونجا شب ۴ ساعت پشت سر هم خوابید.
به خاطر اینکه من کارت ملی نداشتم همون موقع بهمون پاسپورتها رو ندادن ولی خیلی کمک کردن و کمتر از یک هفته هم همه مدارک رو برامون فرستادن. خلاصه الان پسرمون یک ایرانی تمام عیار شده!
– سپهر اولین بسته پستی که برای خودش فرستاده شده بود رو هم دو سه روز پیش گرفت. از طرف دانشگاه براش یه بسته فرستادن که یه کتاب داستانه و روش نوشته شده تقدیم به جدیدترین ببر کوچولوی پرینستونی! (ببر حیوون دانشگاه پرینستونه).
خود کتاب هم اسمش هست «ببرها کجا هستند؟» که نویسندهاش خودش فارغالتحصیل پرینستون بوده و کتاب هم راجع به تجربیات یه بچه است که برای گردهمایی فارغ التحصیلان با پدر و مادرش به پرینستون اومده.





